X
تبلیغات
ساسانی

ساسانی

ساسانی

موزه‌ی بریتانیا یكی از بزرگ‌ترین و مهم‌ترین موزه‌های تاریخ كهن جهان است كه در سال 1753 میلادی در شهر لندن بنیان‌گذاری شد. این موزه، كه گنجینه‌ی ملی انگلسیسی‌ها به حساب می آید،  آثار علمی و هنری تمدن‌های شكوهمندی را در خود جای داده است. ظرف‌ها و سكه‌های قدیمی، نسخه‌های خطی، نقاشی‌ها، مدال‌ها، تندیس‌ها، پیكره‌ها و جواهرهای نادر، از گنج‌های بسیار دیدنی این موزه است.

بخش چشمگیری از یادگارهای تمدن‌های باستانی ایران در این موزه نگهداری می‌شود. آثاری از تمدن‌های هخامنشی، اشكانی، ساسانی و دوره های اسلامی كه استوانه‌ي حقوق بشر كوروش از مهم‌ترین آن‌هاست. در این جا می‌خواهیم شما را با برخی از این یادگارهای شكوهمند آشنا كنیم.

1. استوانه‌ی حقوق بشر

این استوانه‌ی سفالی به خط میخی بابلی به فرمان كوروش كبیر(559 تا 530 پیش از میلاد)، بنیان‌گذار امپراتوری هخامنشی به هنگام تسخیر بابل، در 559 پیش از میلاد، نوشته شده است. كوروش بیان كرده است كه این پیروزی با پشتیبانی مردوك، خدای بابل، به دست آمده است. سپس از ارزش آرامشی كه برای شهروندان این شهر به ارمغان آورده سخن گفته است.  او مي‌گويد: «من براي همه‌ي انسان‌ها آزادي پرستش خدايانشان را برقرار كردم و فرمان دادم كه هيچ كس حق ندارد به اين دليل مورد بدرفتاري قرار گيرد.» كورش اعلام مي‌كند كه مالكيت هر كس بايد محترم شمرده شود: «من فرمان دادم كه هيچ خانه‌اي ويران نشود و هيچ ساكني از آن محروم نگردد.» سرانجام، كورش صلح را هدف اصلي سلطنت خود و عنصر اساسي تعادل اجتماعي مي‌شمارد: «من صلح و آسايش را براي تمام انسان‌ها تضمين كردم.»

AWT IMAGE

Cyrus Cylinder,Babylonian,about 539-530 BC,From Babylon,southern Iraq,Length: 22.86 cm

2. مهر استوانی عقیق

این مهر استوانه ای كه به حدود 400 تا 500 سال پیش از میلاد بازمی‌گردد، در آرامگاهی در مصر پیدا شده است.  روی این مهر صحنه‌ای از شكار شیر به دست داریوش بزرگ را مشاهده می‌كنید. در میانه‌ی صحنه نیز نشانه‌ی اهورامزدا، پشتیبان شاهان ایران، دیده می‌شود. به علاوه، در كناره‌ی این مهر، نوشته‌ای به خط میخی و  به سه زبان پارسی باستان، عیلامی و بابلی وجود دارد كه به مفهوم " داریوش، شاه بزرگ" است. داریوش بزرگ،داریوش اول، امپراتوری هخامنشی را به اوج شكوفایی رساند و سرزمین‌های زیادی از جمله مصر را زیر فرمان خود برد. این مهر عقیق نیز مشهورترین یادگار پارسی‌ها در مصر است كه از آرامگاه تبس(Thebes) پیدا شده است. 

AWT IMAGE

Agate cylinder seal , Persian, 5th-4th century BC, Said to have been found in a tomb at Thebes, Egypt, 'Darius the great king' shoots a lion

3. وزنه ی ترازو به شكل شیر

این وزنه‌ی برنزی در غرب آناتولی( در تركیه) پیدا شده و پیشینه‌ی آن به 500 سال پیش از میلاد باز می‌گردد. به كارگیری این وزنه ها در تمدن‌های میان رودان معول بود و پس از این كه كورش بزرگ(559 تا 530 پیش از میلاد) بر این سرزمین دست یافت، این وزنه‌ها مورد توجه پارس‌ها قرار گرفت و در زمان داریوش به صورت استانداردهای وزن در سراسر امپراتوری به كار رفت. در آن زمان، زبان آرامی زبان اداری امپراتوری هخامنشی بود كه نوشته های آن در سنگ نوشته‌ها و چیزهایی مانند این وزنه‌ی برنزی حفظ شده است. ترجمه‌ی نوشته‌ی آرامی روی این وزنه، این گونه است: " بر اساس سكه‌های نقره درست است" كه به احتمال زیاد به كاربرد سكه‌های نقره به عنوان استاندارد وزن اشاره دارد. این وزنه اكنون 808/38 كیلوگرم وزن دارد كه با استاندارد وزن بابلی‌ها( یك تلنت كه حدود30/30 كیلوگرم بود) بسیار نزدیك است.

AWT IMAGE

Lion weight, Achaemenid, 5th century BC, From Abydos, western Anatolia (modern Turkey), The inscription may be translated as 'correct according to the staters of silver'.

4. پیكره‌ی برنزی مرد اسب سوار

این نمونه‌ی نادری از اسب سوار پارسی است و پیشینه‌ی آن به 400 تا 500 سال پیش از میلاد باز می‌گردد. مرد پارسی خنجر كوچكی به كمر دارد و شلوار و لباسی كه بر تن دارد از نوع ویژه‌ی مادها به شمار می‌رود. اين پوشش مورد پذیرش هخامنشی‌ها نیز قرار گرفت، زیرا پوشش مناسبی برای مردان اسب سوار بود.

AWT IMAGE

Bronze horseman, Achaemenid, 5th-4th century BC, He wears the short Iranian sword known as an akinakes. Height: 8.5 cm, Length: 10.1 cm

5. طرح ارابه ی طلایی

این طرح، كه پیشینه‌ی آن به 400 تا 500 سال پیش از میلاد باز می‌گردد، در تاجكستان پیدا شد و یكی از مهم‌ترین یادگارهای دروه‌ی هخامنشی به حساب می آید. ارابه‌ی طلایی را چهار اسب كوتاه قامت(پونی) می‌كشند و دو مرد با پوشش مادی بر آن سوار هستند. جلوی ارابه نیز با نقش یكی از خدایان مصری به نام Bes زینت شده است. 

AWT IMAGE

Gold model chariot,Achaemenid Persian, 5th-4th century BC,From the region of Takht-i Kuwad, Tadjikistan,Length: 18.8 cm, The model chariot is pulled by four horses or ponies. In it are two figures wearing Median dress.   

6. پلاك طلا

در این پلاك طلا، كه در تاجیكستان پیدا شده است، یك مرد با پوشش ویژه‌ی مادها نمایش داده شده است. پیشینه‌ی این پلاك به 400 تا 500 سال پیش از میلاد بازمی گردد و هدف از ساختن آن هنوز روشن نیست. اما به نظر می رسد آن‌ها را به عنوان نذر و در حكم كاری پرهیزكارانه در  زیارتگاه‌ها و آرامگاه‌ها می گذاشتند. چنان كه در این پلاك یك نیایش‌گر با دسته ای از گیاهی كه در جشن‌های دینی بین نیایشگران پخش می شد، به تصویر كشیده شده است.

AWT IMAGE

Gold plaque,Achaemenid Persian, 5th-4th century BC, From the region of Takht-i Kuwad, Tadjikistan, The man is sometimes identified as a priest because he carries a bundle of sticks known as a barsom. These were originally grasses that were distributed during religious ceremonies.

 


دکتر پرویز رجبی

 

در سال 1318 در روستای امام قلی قوچان به دنیا آمد و در سال 1350موفق به دریافت درجه ی دکترا در رشته های ایران شناسی ، اسلام شناسی و ترک شناسی از دانشگاه گوتینگن آلمان شد ... زن در هنر هخامنشی از کتاب : از زبان داریوش !... انتخاب شده است.

 
 

      

         مدت زیادی است که می دانیم که در هیچ یک از نگاره های بی شمار تخت جمشید و شوش و پاسارگاد هیچ زنی به تصویر کشیده نشده است.

               باستان شناسان حفار در قطعه ی شکسته ای از یک آجر  لعاب دار بنایی ایرانی در بابل به دست آمده ، جهره زنی را می بینند که با رنگ سفید نقاشی شده است. (1) قطعه آجری از شوش دست سفیدی مزین به دست بند را نشان می دهد که نیزه ای را حمل می کند .البته این دست نمی تواند از آن زنی باشد . حتی گفته شده که ایرانی ها هیچ زنی را نقش نکرده اند. اما ما طبعا باید به اسنادی که به تصادف به دست می آید نیز بهاء دهیم . ظاهرا زن در چهار چوبی  که برنامه های بزرگ امپراتوری و قدرت فرمانروایی آن را به نمایش در می آورد ، نقشی نداشته است.(2)

              اما در میان آثار هنری کوچک به نقش های بی شماری بر می خوریم که به کمک آن ها می توان به تصویر کاملی از ظاهر زنان امپراتوری بزرگ ایران دست یافت .

نخستین موضوعی که بی درنگ جلب توجه می کند لباس زنان است . که همان لباس چین دار هخامنشی و همان کلاهی است که مرد ها بر سر دارند .

               سر پوش کنگره دار بیش تر به چشم می خورد . از آن جا که مردان نیز از زیور آلات و جواهر زیادی استفاده می کرده اند از این طریق تشخیص مرد و زن بسیار دشوار می شود . حتی عناصر زینتی ، مانند به دست گرفتن نیلوفر نیز ، در تصویر زنان و مردان مشابه است . علاوه بر این معلوم می شود که در سراسر امپراتوری از((مد))واحدی پیروی می شده است . ظاهرا زنان اشراف چشم به دربار در تخت جمشید داشته اند و می کوشیده اند از لباس پربهای درباری تقلید کنند . برای نمونه به نگاره ای از سنگ آهک که از مصر به دست آمده و امروز در موزه بروکلین نگه داری می شود ، نظری می اندازیم .

 
(کتاب ، تصویر 171):
 


این نگاره زنی را با لباس چین دار هخامنشی نشان می دهد . چین های افقی جلوی لباس و پاچه ای که به ((خورد)) چین ها داده شده وتشکیل قوس های مکرر را داده است ، به وضوح همانی است که در لباس هخامنشی و در نگاره های تخت جمشید می بینیم . این لباس برش زیبایی دارد و در قسمت پشت ، تا زمین آویخته است .آستین ها نیز برشی گشاد و آویخته دارد. دست های نگاره در جلو به هم گره خورده و گردن بندی چند ردیفه از مروارید، مانند گردن بندی که از پاسارگاد به دست آمده ، برگردن دارد . حلقه های بزرگی زینت بخش گوش ها شده و موها را نواری با نقش نیلو فر نگه داشته است . این نوار همانی است که اسلحه دار های شاه در نگار ه ی بیستون بر سر دارند . در آرایش  مو نیز تقلید از آخرین ((مد)) نگاره های تخت جمشید را شاهدیم . مو ها کوتاه و به صورت دایره ی موج دار انبوهی پیرامون سر ، درست مانند مو های شاه قرار گرفته است. سینه های بزرگ تصویر به خوبی گواهی می دهد که نگاره از آن یک زن است.

                 همین آرایش مو را در سری می بینیم که از تخت جمشید به دست آمده است.این سر به تقلید از سنگ لاجوردی ، لعابی به رنگ آبی دارد.

  
(کتاب ، تصویر 172): 

 

چشم ها و ابروان از لعاب شیشه ای و به رنگی دیگر ساخته شده است . این سر می توانست از آن یک زن باشد . همچنین سری از سنگ آهک که در مسجد سلیمان پیدا شده ، یا سر دیگری از گل پخته از شوش ممکن است زنانه باشد .(3) در سوریه نیز از مد تقلید می شد . مثلا تندیس های کوچک اله هایی ظاهرا در حال زایمان از گل پخته که به تعداد بی شماری در معبد های ایشتار به دست آمده ، در زمان هخامنشیان ناگهان لباسی بر تن دارند که رگه هایی از لباس چین دار هخامنشی در آن دیده می شود .(4)

طبق معمول این تندیس ها نیز ، به سبک ایشتار های بسیار کهن ، سینه های شان را با دو دست نگه داشته اند . در میان آن ها حتی نمونه هایی از الهه هایی به چشم می خورد که لباس شان به طور کامل لباس درباری هخامنشی است. حتی حاشیه هایی که قطعات مختلف لباس را از هم جدا می کند. شبیه لباس هخامنشی است و در دست الهه یک گل نیلوفر به چشم می خورد (5) علاوه بر این ، الهه کلاهی بر سر دارد که بیننده را به یاد کلاه شاه در تالاربار می اندازد . این کلاه در این جا با نقشی زیگزاک تزیین شده است. (6)

در میان وسایل آرایش ، سرمه دان هایی از برنز یافت شده که اغلب به هیئت یک زن ساخته شده است . نمونه ی مجموعه ی خصوصی فروغی از زیبایی خاصی برخوردار است. زنی که به صورت سرمه دان ساخته شده لباس هخامنشی برتن دارد که به خصوص  آستین هایش از زیبایی خاصی برخوردار  است .

  (کتاب ، تصویر 173) :
 
 
 
 

از پشت سر زن گیسوان بلندی  آویخته است و برگردن گردن بند پهنی از مروارید دارد . دسته ی کلاهک سرمه دان که به شکل پایه مبل ساخته شده ، برای آسانی کار کمی بلند تر گرفته شده و روی آن یک پرنده نشسته است . سرمه دان برنزی مشابهی ، البته با ظرافتی کم تر ، در موزه ی آشمولین (7) آکسفورد نگه داری می شود (8) . همان زلف بر شانه افتاده ، این بار بسیار دقیق بافته شده و چین های پشت لباس ، طبق قاعده ، به صورت قوس های مکرر افقی آویزان است. سرمه دان دیگری که از گور زنی در کیش (9) به دست آمده ، دارای روکشی از نقره بوده است . در این نمونه هم لباس چین دار هخامنشی تکرار شده و تندیس موی کوتاه مجعدی دارد .

همین لباس بر تن بانوان متشخص و ندیمه هایشان بر پارچه ای گوبلن نقش شده ، که در جنوب روسیه و در گورگان پازیریک پیدا شده است.  

(کتاب ، تصویر 154) :

 
 

برای  لباس خانوم ها در مقایسه با لباس ندیمه هایشان پارچه ی بیش تری به کار رفته است . این تفاوت را می توان از حاشیه های کنار لباس ها و نقش آستین ها تشخیص داد. به کلاه کنگره دار در بالا اشاره کردیم . روی این کلاه چادری نیز پوشیده شده است.

به زنانی با این پوشش و لباس اغلب در مهر ها هم بر می خوریم . نمونه ی بسیار زیبایی امروز در موزه لوور پاریس نگه داری می شود . 

 

(کتاب ، تصویر 174) : 
 

ظا هرا مجلس بار در تخت جمشید مدل این مهر قرار گرفته است. 
 
 

(کتاب ، تصویر 44 و 49) : 

 
 

درست به همان شکل که شاه در مجلس بار نشسته است ، در این مهر زنی بلند پایه بر صندلی تخت مانندی ، که پشتی مرتفعی دارد نشسته ، پاهایش را روی چها رپایه ای گذارده و گل نیلوفری در دست دارد . لباس این زن لباس دربار هخامنشی است. کلاه اش شبیه تاج است که چادری روی آن انداخته اند. تصویر این زن بر خلاف تصور معمول از آن یک الاهه (10) نیست ،بل زن بلند پایه ای است که با رفتاری دریاری خواسته تا اعتبار و درجه خود را با برد .

در مقابل او ندیمه ای با موی بافته ی بلند ایستاده و پرنده ای شبیه آن چه روی کلاهک سرمه دان قرار داشت ، در دست دارد. این پرونده یا یک  شیئی زینتی ، یا وسیله ای برای بازی و شاید هم پرنده ای زنده ، مثل قناری برای وقت گذرانی یک خانم سرشناس است.

عود سوزی بزرگتر از معمول یافته ایم که نیز تقلیدی است آگاهانه از مجلس بار شاهی در تخت جمشید  با این تفاوت که به جای مرد خدمتکار سطل به دست تخت جمشید در این جا زنی خدمتکار نقش شده است . این زن نیز مانند خدمتکاران منقوش بر پارچه ی پازیریک لباسی چین دار بر تن و کلاهی کنگره دار بر سر دارد.

در مهرهای زیادی زنان ایرانی با لباس چین دار دیده شده اند . مثلا بر مهری که در لندن نگه داری می شود زنی را می بینیم گل نیلوفر به دست و با موی بلندی که در قسمت پایین چندین گلوله به آن بافته شده است. 
 

 (کتاب ، تصویر 175) :   
  
 

در مهر دیگری در آکسفورد ،  
 

 (کتاب ، تصویر 176) :
  
 
 

مردی ایرانی با لباس سوار کاری و باشلق روی چارپایه ای نشسته و در مقابل  وی زنی با لباسی دیگر جام به دست در حال پذیرایی است . و بالاخره در مهری در تورنتو زنی در حال حمل یک مجموعه ی کامل وسیله ی نوشیدن ، یعنی غرابه ،جام و ملاقه است.  
 

 (کتاب ، تصویر 177) :
 
 

در میان کنجینه جیحون نیز به بی شماری از نقش های زنان بر می خوریم. در فضای داخلی در یک قوطی نقره ای کوچک زنی با همان لباس معمول و مردی با لباس سوار کاران ایرانی نقش شده است. 


  (کتاب ، تصویر 178) :
 

 

در تعدادی از ورق های زرین که شاید همانند کلیساهای زیارتی ارتودوکس و کاتولیک امروزی مخصوص نذر و نیاز بوده ، زن های گل نیلوفر بر دست نقش شده است . (11) در دو مهر انگشتر دیگر در هر کدام زنی نشسته به چشم می خورد ، که گل یا پرنده ای در دست دارد (12). به این ترتیب این حالت در تصویر زنان حالتی معمول و گسترده بوده است. در مهری که امروز در لندن نگه داری می شود به وضوح پیداست که پرنده ای که اغلب در نقش زن های نشسته به چشم می خورد ، به هیچ وجه برای قربانی کردن در راه خدایان نیست .  
 
 

  (کتاب ، تصویر 179) :

 

در این جا زنی نشسته در حال دادن پرنده ی کوچکی به دخترش برای بازی است.

به این ترتیب می بینیم که بی شماری نقش زن عصر هخامنشی وجود دارد ، که در آن از نظر لباس و کلاه و زیورآلات فرقی میان زن و مرد به چشم نمی خورد . حتی نقش های تشریفاتی مجالس مربوط به شاه ، مجلس مشهور بار در فضای مرکزی پلکان بزرگ آپادانا نیز ، صورتی است که از طرف زن های امپراتوری بزرگ ایران تقلید می شود




محمود فرشچیان به سال 1308 شمسی در اصفهان ، دیده به جهان گشود . پدرش ، حاج غلامرضا فرشچیان ، از تجار فرش بود و در کار هنر قالی بافی دست داشت .

این زمینه مساعد برای پرورش ذوق و شوق او در راه آشنایی با هنر موثر افتاد . از سالهای پیش از مدرسه از روی نقشه های قالی طرح میزد ، تا به تدریج دستش در کار نقش پردازی روان گردید . فرشچیان در طی تحصیلات مقدماتی در محضر استاد میرزاآقا امامی اصفهانی هنرمند چیره دست و پرآوازه دیار اصفهان ، به آموختن نقاشی دلبستگی تمام پیدا کرد و دل در گرو نقشهای زیبا بست . او از کار هنر احساس رضایت و شادمانی داشت . از کلاس هفتم دبیرستان فرشچیان قدم به هنرستان هنرهای زیبای اصفهان گذاشت و چهار سال در آن جایگاه عاشقی ، زیر نظر استاد عیسی بهادری ، استاد نابغه و توانمند نقاشی قالی ، مینیاتور ، نقاشی رنگ و روغن ، به فراگیری اصول و مبانی طراحی نقوش سنتی (نقشه قالی ، تذهیب ، مینیاتور) پرداخت .

بدون شک نقش استاد عیسی بهادری در پرورش و خلاقیتهای محمود فرشچیان نقشی فوق العاده ارزشمند بود .استاد در بیان احساس و تجسم شعرگونه عواطف ، به شیوه ای کاملا جدید موفق به هماهنگی و همگامی میان مضمون و محتوا و شکل و فرم نقاشی هایش گردید و این مشخصه اصلی کار او در نقاشی شد . فرشچیان در جوانی بسیار پرتلاش و خستگی ناپذیر به کار و طراحی نقوش مختلف میپرداخت . او در مطالعه آثار تاریخی شهر اصفهان (چهل ستون ، عالی قاپو ، مسجد شیخ لطف الله و ... طرحهای اسلیمی و ختایی کاشیکاری های بی نظیر آن آثار سر از پا نمیشناخت و چون محققی موشکافانه این نقش ها را مطالعه میکرد . فرشچیان حتی در دوره سربازی نیز دست از قلم و رنگ برنداشات و آثاری دیدنی آفرید که مورد تشویق مقامات قرار گرفت

سال 1329 بعد از 6 سال فعالیت و کسب هنر در هنرستان هنرهای زیبای اصفهان ، فرشجیان به کسب دیپلم عالی نائل آمد . آثار سالهای شاگردی استاد هنوز در مرکز هنرستان ، موجود است . بدون تردید استاد محمود فرشچیان یکی از پدیده های هنر نگارگری (مینیاتور) در عصر حاضر است و او در طراحی و شناخت و بکارگیری رنگها فوق العاده قدرتمند و قوی است . این قدرت قلم و صلابت و استواری خطوط قلم گیری است که از او هنرمندی پرآوازه و مشهور ساخته است . از نظر محتوا و مضمون ، آثار استاد عمدتا با الهام از ادبیات عرفانی و باورهای مذهبی ساخته و پرداخته شده اند . سخن آخر اینکه امروز استاد فرشچیان از پس نزدیک به پنجاه سال کسب هنر و مهارت در کار نقاشی و خلق نقشهای دلنشین و جشم نواز ، هنرمندی است که به جرآت میتوان او را صاحب سبک جدید در نقاشی ایرانی (مینیاتور) دانستند.                                                            

      


 
بس فسانه عشق تو خواندم به جان

                                                تو مرا، كافسانه گشته ستم، بخوان

مولانا

مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعالي و ذوق سرشار، بينش ژرف موجب شده تادر هيچ غالبي متداول نگنجد.
شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و ارام و قرار فرا مي خواند.

 

 نام و عنوان و تخلص مولانا:

آفريننده  كتاب مثنوي، مردي است عارف و شاعري بزرگ و حكيمي عالي قدر به نام  جلال الدين محمد. دوستان و ياران او از وي به لفظ مولانا ياد مي كرده اند.از مولانا با عناوين «رومي» ، «مولاناي رومي»، «مولاي روم» و گاهي خداوندگار نيز ياد مي شود. لقب مولوي كه از دير زمان ميان صوفيه و ديگران، بدين استاد حقيقت بين اختصاص دارد در زمان خود وي و حتي در عرف تذكره نويسان شهرت نداشت و جزء لقبهاي  خاص او نمي باشد و به ظاهر اين لقب از روي عنوان ديگر وي يعني مولاناي روم برگرفته شده است. نيز نوشته اند كه تخلص مولانا در شعر «خاموش» است و با توجه به تكرار آن «خامش» يا «خموش» و يا «خمش» را در بسياري از غزليات ديوان شمس قابل مشاهده است، همانگونه كه وي در مثنوي مي گويد:

«من ز بسياري گفتارم خمش» 1

 

زندگينامه:

مولانا روز ششم ربيع الاول سال 604 هجري قمري (سي ام سپتامبر 1207 ميلادي) در بلخ به دنيا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد بود.

بهاء ولد (پدر مولانا) مدرس و واعظي بود خوش بيان و خطيب، جلال الدين محمد (مولانا) به روايتي 14 ساله بود كه پدرش بهاء ولد براثر رنجش خوارزمشاه يا خوف از سپاه مغول شهر بلخ را ترك گفت و قصد حج كرد و به جانب بغداد رهسپار شد چون به نيشابور رسيدند شيخ عطار خود به ديدن مولانا بهاء الدين آمد. كتاب اسرار نامه خود را به جلال الدين محمد هديه داد و به پدرش گفت: «زود باشد كه پسر تو آتش در سوختگان عالم زند.» پس از چندي بهاء الدين ولد و خاندانش به شهر قونيه كوچ كردند و دراين شهر كه در آن زمان جزء ولايت روم شرقي بود اقامت گزيدند.

عبدالرحمن جامي مينويسد:

« بخط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند که جلال الدين محمد در شهر بلخ شش ساله بوده که روز آدينه با چند کودک ديگر بر بامهاي خانه هاي ما سير ميکردند. يکي از آن کودکان با ديگري گفته باشد که بيا تا از اين بام بر آن بام بجهيم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حرکت از سگ و گربه و جانوارن ديگر مي آيد، حيف باشد که آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي هست بيائيد تا سوي آسمان بپريم.  و در آن حال ساعتي از نظر کودکان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت که با شما سخن مي گفتم ديدم که جماعتي سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملکوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.» گويند که در آن سن در هر سه چهار روز يکبار افطار مي کرد.

بهاء الدين در سخن گفتن و انديشيدن مانند پسرش مولانا، انسان لحظه ها و يا به قول معروف " ابن الوقت " بود. مولانا از قرار معلوم مثنوي خود را در جلسات متوالي به مريد خود حسام الدين چلبي ديکته مي کرد. اين مثنوي مسلما نه معاني قرآني يا تجلي عالم بالا، بلکه صرفا مفاهيمي به شمار ميرفت که به او الهام مي شد.

 

پس از وفات وي، مولانا جلال الدين محمد كه در اين هنگام 24 ساله بود به وصيت پدر يا به خواهش مريدان بر جاي پدر نشست و بساط وعظ و افادت بگسترد و شغل فتوي و تزكيه را رونق داد.

 

آشنايي با شمس تبريزي :

زندگي مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي دگرگون گشت، شمس الدين محمد بن علي بن ملك داد،‌ معروف به شمس تبريز شوريده اي از شوريدگان روزگار خود بود.ا و در سال 642 به قونيه وارد شد و در سال 643 از قونيه بار سفر ببست و به دمشق پناه برد و بدين سان مولانا را در آتش هجران گداخت. مولانا پس از آگاهي از اقامت شمس در دمشق نخست با غزل ها، نامه ها و پيام ها از او خواستار بازگشت او شد و پسر خود را با جمعي از ياران به جستجوي شمس به دمشق فرستاد و پوزش و پشيماني و عذرخواهي مردم را از رفتار خود با او بيان داشت. شمس اين دعوت را پذيرفت و به سال 644 به قونيه بازگشت. اما بار ديگر با جهل و خودخواهي مردم و تعصب عوام روبرو شد و ناگزير به سال 645 از قونيه گريخت.

شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود . ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .

شمس، مولانا را با افق ديگري از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمانهاي برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوي الله» ذات فاني خود را آشكارتر نمايان ساخت.

 

مولانا باز در پي او روان شد و كوي به كوي، برزن به برزن به دنبال گمشده خود بود ولي نشانه اي از او نيافت و در اين ميان سر به شيدايي برآورد و غزليات خود را با نام او مزين ساخت. بيشترين غزليات آتشين سوزناك ديوان شمس دست آورد همين لحظات است:

عجب آن دلــبر زيــبا كجــا شــد؟                  عجب آن سروخوش بال كجا شد؟

ميان ما چــو شمــعي نــور مــيداد                  كجا شد اي عجب بي ما كجا شد؟

بــرو بر ره بـــپرس از رهگـــذران                 كه آن هــمراه جــان افزا كجا شد؟

چو ديــوانه همي  گردم به صحـرا                 كه آهــو اندرين صحرا كجــا شد؟

دو چشم من چو جيحون شد زگريه                  كه آن گوهر در اين دريا كجا شد؟

به هر تقدير شمس تبريزي كه مولانا با عشق سوزان او را مي پرستيد با غيبت ناگهاني خود، مولوي را بيش از پيش به جهان عشق و هيجان سوق داد و از مسند وعظ و تدريس به محفل وجد و سماع رهنمون شد و خود چنان مي گويد:

زاهـــد بود تـــرانه گويـــم كردي                   سر دفتر بزم و باده جويم كردي

سجـــاده نشين با وقـــاري بـــودم                   بــازيچه كودكـــان كويــم كـردي

روز يكشنبه پنجم جمادي آلاخر سال 672 هـ .ق مولانا بدرود زندگي گفت. خرد و كلان مردم قونيه حتي مسيحيان و يهوديان نيز در سوگ وي زاري و شيون كردند. جسم پاكش درمقبره خانوادگي در كنار پدر در خاك آرميد،‌بر سر تربت او بارگاهي است كه به «قبه خضراء» شهرت دارد.

 

آثار مولانا:

مثنوي معنوي، غزليات شمس تبريزي، رباعيات، فيه مافيه، مكاتيب، مجالس سبعه

 

منابع:

 ـ زندگينامه شاعران ايران به كوشش ليلا صوفي/ 1379

ـ مثنوي/ جلد اول/ به كوشش دكتر محمد استعلامي استاد زبان و ادب فارسي/ 1372
بهاء ولد ( والد مولانا جلال الدين رومي ) / نوشته فريتس ماير و ترجمه مهر آفاق بايبوردي / انتشارات سروش

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:49  توسط داریوش  | 

 
در زمان ساسانیان قالی در ایران بافته شد که تار و پود آن از سیم و زر می بوده است و در کاخ تیسفون ساسانی گذارده شده بود . هنگامی که اعراب تازی به ایران حمله کردند با هدف جمع آوری غنیمت به سمت پایتخت ساسانیان یعنی تیسفون تاختند و زمانی که به کاخ بی نظیر امپراطوری ساسانی ( ایوان مداین ) رسیدند به علت اینکه تا آن روز پله ندیده بودند از پله های کاخ چهار دست و پا بالا رفتند و زمانی که وارد کاخ شدند و آن قالی بی نظیر را دیدند به سرعت آن را تکه تکه کرده و بین خود تقسیم نمودند . و زیبا ترین قالی تاریخ به دست تازیان از بین رفت تا فقط نام آن قالی بی نظیر و با شکوه در کتاب ها ماند .البته تکه های خیلی کم و کوچکی از آن قالی را می توان در بعضی موزه های دنیا پیدا کرد .

این بخشی بسیار کوچک بود از آنچه اعراب تازی با ورود به ایران زمین با فرهنگ و تمدن ما کردند .

وشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 10:37  توسط ساشایان |   
 

منشور آزادی ملل

 

منشور کورش هخامنشی کهن ترین بیانیه حقوق بشر شناخته شده جهان و سند سربلندی ایرانیان از هم زیستی آشتی جویانه و گرامیداشت باورها و اندیشه های همه مردمان تابعه در هنگامه بنیاد گذاری نخستین امپراطوری جهان است .

دنیای باستان همواره از آتش / جنگ ها و یورش های بی پایان در رنج بوده است و کشورهای آشتی جو نیز ناچار بوده اند تا برای رهایی مردمان خود از تاخت و تازهای همیشگی همسایگان نا آرام به رویارویی وچیره گی بر آنان بپردازند .

اما مهم این است که پیروز مردان میدان نبرد و چیره شدگان بر شهرها چگونه با سپاه شکسته و مردم فرو دست رفتار می کرده اند ؟

تاریخنامه های بشری بازگو کننده رفتار نیک کورش بزرگ / پادشاه نیرومندترین کشور آن روز جهان / و کنش های ستیزنده دیگر فرمانروایان گیتی بوده است .

جهان امروز نه با چشم داشت بر خاک سرزمین ها / که با تاختن بر اندیشه / باورها / غرور و هویت ملی مردمان / چیره گی بر آنان را در سر می پروراند . مردمانی که باورها و هویت ملی و تاریخی خود را به فراموشی سپارند / مردمانی که نیازمند دانش و فن آوری کشورهای دیگر هستند شکست خوردگان جهان امروز اند .

 

پیشینیان ما گذشته ای سرافرازانه برای ما به ارمغان نهادند . ما برای فرزندان آینده خود چه دست آوردی داریم و برای شکسته نشدن در جهان سخت نامهربان امروز چه راه هایی اندیشیده ایم ؟

( ر.م )

آرامگاه ابدی کورش بزرگ

 همان‌طور كه وزير محترم نيرو، مهندس فتاح و معاونت آب ايشان، دكتر زرگر در لفافه ابراز كردند كه سيلاب‌هاي مناسب براي آبگيري سد سيوند را از دست داده‌اند؛ و همان‌طور كه پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌هاي باستاني، به نمايندگي از بيش از 80 سازمان مردم‌نهاد - در پي اعلام‌هاي مكرر وزارت نيرو براي آبگيري سد در سال پيش• بارها خاطرنشان كرد كه هنگامه‌ي آبگيري سد سيوند تنها از اواخر پاييز تا اواخر زمستان است؛ و همان‌‌طور كه خود شركت سهامي آب‌منطقه‌اي فارس در جوابيه‌اي كه به روزنامه‌ي اعتماد ملي (پنج‌شنبه سوم اسفند 1385) داده بود يادآور شد كه با پايان يافتن بهمن‌ماه آبگيري اين سد يك‌سال به عقب خواهد افتاد؛ هنوز سد سيوند آبگيري نشده است.
ـ با توجه به عدم موضع‌گيري سازمان محيط زيست، و سازمان جنگل‌ها و مراتع و آبخيزداري، و وزارت جهاد كشاورزي، و سازمان عشاير نسبت به آبگيري سد سيوند، بر خلاف موضع‌گيري‌هاي شجاعانه و شايسته‌ي تقدير برخي از مديران رده‌بالاي آن سازمان‌ها درباره‌ي نابودي جنگل ارزشمند درختان بَنِه و ذخيره‌گاه گياهي غني تنگ بلاغي، نابودي درياچه‌ي بختگان، بسته شدن راه عبور عشاير و به‌زير آب رفتن انبوه زمين‌هاي مستعد كشاورزي، و ترديد در مثمرثمر بودن سد سيوند براي كشاورزي منطقه‌ي ارسنجان، و در نتيجه عدم رفع كوچكترين نگراني دوستداران محيط زيست، پرونده‌ي آسيب‌هاي زيست‌محيطي سد سيوند هم‌چنان گشوده است؛
ـ با توجه به اين‌كه سازمان آب‌منطقه‌اي استان فارس، كارفرماي سد سيوند در سه جوابيه‌اي كه به منتقدان داد و در مطبوعات منشر شد به هيچ ايراد اساسي پاسخ نداد كه چگونه سيل‌بند 8 ميلياردي به سد 80 ميلياردي تبديل شد و چرا اين‌قدر اصرار مي‌شود كه اين طرح متعلق به پيش از انقلاب است در حالي‌كه هيچ مستندي براي آن ارايه نشده است و چرا گفته مي‌شود سه سال است كه آبگيري سد سيوند براي كاوش‌هاي باستان‌شناسي به‌عقب مي‌افتد در حالي‌كه ساخت اين سد به‌تازگي - آن‌هم نه به‌طور كامل • به‌پايان رسيده است و در زمستان سال 1384 حتا ساخت بدنه‌ي آن آغاز نشده بود تا براي آبگيري مهيا باشد، و عدم پاسخ به انبوه پرسش‌ها درباره‌ي مكان‌يابي سد و علت بالا رفتن هزينه‌هاي ساخت و طولاني شدن زمان آن و رفع نكردن اين ابهام ‌كه گفته مي‌شود هنوز مشكل آبرفتي بودن منطقه‌ي آبگيري در برخي قسمت‌ها حل نشده،... ترديدها و پرسش‌ها هم‌چنان وجود دارد؛ 
ـ با توجه به‌ اين‌كه سازمان ميراث فرهنگي و صنايع دستي و گردشگري هنوز قولي را كه به گروهي از معترضان به آبگيري سد سيوند در هجدهم بهمن‌ماه سال گذشته داد عملي نكرده و اقدامي براي برپايي نشست مشترك ميان كارشناسان خودش با كارشناسان و نمايندگان سازمان‌هاي مردمي نكرده است؛ و از سويي، متن كامل گزارش‌هاي باستان‌شناسي تنگ بلاغي را • براي آگاه‌سازي منتقدان به كاوش‌ها - منتشر نكرده است؛ و هم‌چنين پژوهشكده‌ي حفاظت و مرمت آن سازمان هيچ اظهارنظر رسمي درباره‌ي تأثير رطوبت بر بناهاي دشت پاسارگاد و كوشك تازه‌يافته‌ي داريوش در تنگ بلاغي نداشته است؛ و حتا پژوهشكده‌ي باستان‌شناسي هم، نامه‌ي باستان‌شناسان مبني بر اعلام پايان كار در تنگ بلاغي را ارايه نداده است؛ و از سويي ديگر گزارش فازِ 1 كار بر روي تأثيرات رطوبت كه مورد ادعاي مسؤولان بلندپايه‌ي سازمان است به‌دست علاقه‌مندان نرسيده است و آنها حتا نام كارشناساني را كه بر روي اين مسأله كار كردند نمي‌دانند؛ و موضوع بسيار مهمِ رطوبت و بالا آمدن آب‌هاي سطحي به‌جاي اين‌كه از راه علمي و مثلاً با استعلام از ديگر نمونه‌هاي جهاني حل شود به فاز ناشناخته‌ي دوم از كاوش‌ها • پس از آبگيري - حواله شده است، هنوز كار سازمان ميراث فرهنگي پايان نيافته است؛
ـ و با توجه به‌اين‌كه با عنايت به نتيجه‌ي آخرين كاوش‌هاي انجام‌شده در پاسارگاد و تنگ بلاغي كه نشان‌دهنده‌ي وجود روستاها و شهرهاي باستاني چندي در آن منطقه‌هاست بنياد پژوهشي پارسه - پاسارگاد براي گسترش منطقه‌ي ثبت جهاني پاسارگاد درخواستي را رد كرده است؛ و قرار است نمايندگان يونسكو نشستي با نمايندگان سازمان ميراث فرهنگي و نمايندگان سازمان‌هاي مردمي داشته باشند و شايد از اين‌رو هنوز پاسخي به اعتراض دوستداران ميراث فرهنگي نداده‌اند، هم‌چنان‌ كه گزارش بررسي‌هاي اخير نمايندگان يونسكو درباره‌ي سد سيوند منتشر نشده است؛ و هنوز پاسخ اعتراض پايگاه اطلاع‌رساني به كميسيون اصل نودم (90) قانون اساسي كه از سوي آنان به معاونت حقوقي و امور مجلس وزارت نيرو ارجاع شده است، داده نشده؛ هنوز پاسخي به انبوه اعتراض‌هاي دانشجويي به آبگيري سد سيوند • كه هم‌چنان پي‌گير آن‌اند • داه نشده است (اين حركت شامل دانشجويان باستان‌شناسي نيز شده است)؛ و تاكنون نتيجه‌ي شكايت وكيل تني چند از ايران‌دوستان از وزير نيرو و رييس سازمان ميراث فرهنگي مشخص نشده است؛ و هنوز قرار وعده‌‌ي داده‌شده‌ي ديدار نماينده‌ي گروهي از فرهنگ‌دوستان با مقام رهبري تحقق نيافته است؛ پس پرونده‌ي ملي سد سيوند هم‌چنان گشوده است.
ـ تنها يك نگراني براي دوستداران تاريخ و فرهنگ اين مرز و بوم وجود دارد و آن همانا مشكل كشاورزان و باشندگان نواحي ارسنجان است كه حتا نماينده‌ي مردم مرودشت در مجلس شوراي اسلامي هم كه از هواداران آبگيري سد سيوند و خود، كارشناس آب هستند به درستي آگاهي دارند كه در صورت نبود هيچ‌گونه مشكلي براي سد سيوند و شروع آب‌گيري آن در پاييز امسال، و پس از ساختن آبراهه‌ها براي هدايت آب به ارسنجان كه هيچ بخشي از كار آنها انجام نشده است و خود ميلياردها تومان هزينه دارد و براي ساخت آنها دست‌كم به سه‌سال زمان نياز است تا مشكل ارسنجاني‌ها • و آن‌هم نه همه‌ي روستاهايي كه در مسير آبراهه‌ها قرار دارند - حل شود (كه البته اين موضوع خود پيامدهاي اجتماعي وخيمي را در پي خواهد داشت)، از اين‌روست كه دوستداران نجات تنگ بلاغي و دشت پاسارگاد خواهان آن‌اند كه وزارت نيرو هرچه سريع‌تر در انديشه‌ي حل مشكلات آن عزيزان باشد تا اگر بنا به‌خواست ملي ايرانيان پرونده‌ي سد سيوند به سرانجام خوشِ آبگيري‌نشدن رسيد، نياز آنان بي‌پاسخ نمانده باشد.


( برای اطلاعات بیشتر میتوانید به سایت www.sivand.com مراجعه کنید ) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 20:52  توسط ساشایان |  یک نظر
نقش فروهر نمادی است کهن از اجداد پاک آریاییمان .

این نقش دارای مفهوم عمیقی می باشد که نشان دهنده ی این است که تمامی بخش های آن با علم و درایت طراحی شده است .

۱. پیر مردی که در میان این نقش ایستاده است نمادی از انسانی دنیا دیده و خردمند یا به روایاتی ( زرتشت ) می باشد .

۲. حلقه ی میانی که زرتشت در آن ایستاده است با توجه به اینکه از مقابل زرتشت شروع و در آخر هم به پشت خود زرتشت بر می گردد نشانگر این امر است که انسان اگر در این دنیا چه کارهای نیک و  چه کارهای بد انجام دهد در آخر به خود او بر می گردد .

۳. حلقه ای که در دست زرتشت می باشد حلقه ای است که انسان توسط آن به کمال می رسد .

۴. سه پره بودن بال ها ی گشاده نماد سه اصل زرتشتیت یعنی ( ۱ . گفتار نیک ۲ . کردار نیک ۳ . پندار نیک ) می باشد که هر انسانی در زندگی باید این سه کار را برای خود پیشه کند .

۵. سه پره بودن دامان زرتشت که به پایین افتاده است بیانگر سه خصلت بد در زندگی است که انسان باید آن ها را به زیر افکند یعنی ( ۱ . گفتار بد ۲ . کردار بد ۳ . پندار بد )

۶. دو رشته آویز شده در مقابل و پشت زرتشت نماد دو امشا سپندان ( انگره مینو  و  سپنتا مینو ) می باشد که آویز روبروی زرتشت امشا سپندان ( سپنتا مینو ) می باشد که مفهومش این است که انسان در زندگی باید به راه خوبی رو کند و به آویز پشتی زرتشت که نشان دهنده ی امشا سپندان ( انگره مینو ) می باشد و معنی اعمال و راه اهریمنی دارد پشت کند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 12:33  توسط ساشایان |  نظر بدهید

 

ما چگونه مي توانيم در برابر فيلمي به نام ۳۰۰ اعتراض کنيم که به فرهنگ و تمدن ايراني خدشه وارد کرده است در حالي که آن فقط يک فيلم است و خود ما ايرانيان به شکل بسيار عظيم تري فرهنگ و تمدن خود را از بين ميبريم و هيچکس هم اعتراضي به اين موضوع نمي کند .

در زماني که ذهن تمامي ايرانيان مشغول فيلم ۳۰۰ بود و در کوچه و خيابان ها همه از ۳۰۰ صحبت ميکردند سدي به نام ۳۰ وند در استان فارس (تنگه بلاغي) آبگيري شد که هيچکس حتي نامي از آن هم نشنيده بوده است . سدي که با اتمام آبگيري آن تنگه ي بلاغي چند هزار ساله و مرو دشت و تمامي ميراث هاي چند هزار ساله اش به همراه بخشي از راه شاهي که پاسارگاد را به پارسه (تخت جمشيد) مي رسانده است و چند صد درخت چند صد ساله به طور کامل به زير آب سد مي روند و با گذشت زمان نيز با تغيير اکوسيستم آن منطقه و مرطوب شدن هوا بر اثر درياچه ي به وجود آمده ي پشت سد خطرات فراواني محوطه پاسارگاد را که آرامگاه بزرگ مرد تاريخ ايران و جهان کورش بزرگ در آنجا مي باشد را نیز تحديد مي کند .

حال چه کسی برای ۳۰ وند اعتراضی می کند ؟

وقتی که ما ایرانیان خود برای فرهنگ و تمدنمان ارزش و احترامی قایل نیستیم هیچگاه هم نمی توانیم انتظار احترام از بیگانه گان داشته باشیم .

 

 

11:34  توسط ساشایان | 
«مردماني که نگران آثار باستاني هستند صاحب تفکري مريض اند.»

در يک مراسم سخنراني که در تالار آثارخانه برگزار شد، رييس موزه ايران باستان، آقاي محمدرضا کارگر، ضمن انتقاد از دولت که توجهي به ساخت و گسترش موزه ها در کشور ندارند و مردمي که علاقه اي به بازديد از موزه ها ندارند، به مسخره کردن نگراني هاي  عمومي از برگزاري نمايشگاه هاي آثار باستاني ايران در خارج پرداختند و اين مردمان را صاحب تفکري مريض دانستند. ايشان همچنين خبرنگاراني  را که خبر ربوده شدن لوح زرين داريوش بزرگ را مطرح کرده اند، مورد انتقاد قرار داد و عمل آن ها «غوغاي ژورناليستي» خواندند. در حالي که اگر اين خبرنگاران نبودند از ماجراي گم شدن لوح هيچ کس خبردار نمي شد.

رييس موزه ايران باستان گم شدن سنجاق بي نظير مفرعي لرستان (که پس از عرضه شدن در نمايشگاه «هفت هزار سال هنر ايران» در خارج از گشور «گم شد») را بي اهميت خواندند و گفتند هزاران هزار از اين سنجاق را مي شود در عتيقه قروشي هاي اروپا با قيمتي کمتر از هزار دلار مي شود پيدا کرد. و بالاخره گمشدن هشت مهر باستاني از ويترين تالار اصلي موزه ايران باستان را نيز امري عادي قلمداد کردند و گفتند اين «چيزها در موزه ها پيش مي آيد و سعي خواهند کرد که از طريق پليس بين المللي اين مهره ها را پيدا کنند.»

خوشبختانه دکتر مرادي غياث آبادي، يکي از باستانشناسان مطلع و با ارزش کشورمان که براي ايراد سخنراني در آنجا حضور داشتند، حرف هاي غيرمسئولانه رييس موزه ايران باستان را رد کرده و توضيحاتي در مورد اين اشياي با ارزش و به جا بودن نگراني هاي مردمان دادند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:38  توسط داریوش  | 

کاخ عدل وداد ، ایوان مداین

                کاخ عدل وداد ، ایوان مداین

 

بیا طاق کسری، به ایوان رویم            سر اندر مداین به کیوان بریم!

انو شیروان خسرو نا مدار                  روان جاودان دادگر تاجدار

به رادیّ ودادش جهان گیر شد            به عهدش ستم، زور، زمین گیرشد

بُدند مردمان شادو خرّم بسی             نداشتند  بد کاری و    ناکسی

 

همی بدُ فزونی به کشتزارشان           که نیکی و پاکی بُدی کارشان

بُدند مردمان مهربان با همه                 که دارا بُدند مال و ثروت رمه

چه بیکار و بی پیشه هیچکس نبود        که غارتگر و دزد ناکس نبود

بُدند شادو خندان زخُردو کلان               که بُد زندگی ساده امن وامان

 

بداشتند دارائی و  خواسته                  بدند مردمان شاد و   آراسته

انوشیروان داشت کاخی بزرگ              عدا لت بپاکرد مرد ستُرگ

به نزدیک قصرش یکی باغ بود                دل اهر من زآن شکوه داغ بود

به باغ اندرش بود یکی دادگاه               ستمدیده دادخواست شام و پکاه

 

که بغداد ازآن باغ داد،نام گرفت             به ثروت همی شهرتی تام گرفت

همی باغ دادگاه بُدی جلوه ای             ز آثار دادگر شه  خسروی

به آن دادگه حق به اجرا بُدی               خرد داد و انصاف کارا بُدی

به اهداف حزبی نساختند کار              همی رشوه گیری که می­بود عار

 

به راستی درستی بُدی کارها             زآغاز به پایان رسید بارها

انو شیروان شاه باداد وفرّ                    عدالت بگسترد و بزدود شرّ

چوخودعادل ومنصف ورادبود                 ازیرا زمانش پراز داد بود

به قصرش بیاویخته زنگولکی                زقصرش به دیوار زنجیرکی

 

ستمدیده مظلوم بی کس غریب         به زنجیر دست بردیش با شکیب

رسیدی صدا ،گوش نوشیروان            به داد خواهیش خاستی بی امان

بزرگان نقد سخن    گفته اند              زاخبار و داستان درّ سُفته اند

به داستان واخبار آورده اند                 زکردار نیکش سخن رانده­اند

 

یکی مرد بُد عصر نو شیروان              که داشتی دراز گوشکی نوجوان

همی تا جوان بود گرفتی به کار          ازو بار کشیدی و گاهی سوار

 شب و روز حیوانک بی زبان               همی کرد خدمت پیاپی دوان

شب و روز طی شد همی پیر شد       زکار و تلاش ماند، زمین­گیر شد

 

چه ناکاری از آن درازگوش دید              بیابان رها کرد و از آن رمید

زسرما وگرما ز بی آب و کاه                سوی باغ آمد به صبحی پگاه.

چو حیوانکی درد گرّی بداشت            زخارش قدم سوی دیوار گذاشت

به دیوار کشیدی سرو گردنش            که آرام گردد   خراش  تنش

 

به زنجیر دیوار خوردی سرش!             به پایان رسیدی غم از پیکرش

چو مأمور بازرس به دیوار باغ               بیامد بدیدش همی یک الاغ!

برفت و به کسری خبر داد همی         زحال ستم کش نظر داد همی

بگفتا   انوشیروا ن غیور                    همان شاه نامدار و مرد فکور

 

روید صاحبش راهمی آورید                به فوری شتابان به اینجا رسید

چو آن مردبه ایوان کسری رسید        همی حرمت، آئین بنمود پدید

بگفتا که حیوانکی زان تواست ؟        که افتاده زار دور ز بستان تواست؟

بگفتا بلی  جان   به قربان  تو            بگوشم به دستور و   فرمان  تو

 

بگفتا ، جوان بود دوست داشتی!        سواری گرفتی و  بگذاشتی!

کنون ناتوان گشت وپیرو ضعیف !         که لاغر شده زارو سُست ونحیف!

رها کردنش شرط بخرد نبود                 فرار از غم ورنج ز رادی نبود

  چو عمری برایت که خدمت نمود           اگر دور پیری به محنت ببود

 

چو فردا بود دور پیریت رسد                 ز فرزند تو هم همان سر زند

کنون رو تو آنرا به اصطبل بر                  بکن خدمتش را چو تیمارگر

بگفتا بگوشم    به فرمان تو                 همی جان من  باد  قربان تو

تو ای نسل تکنیک وعصر هنر!               جوانان دانش پژوه با هنر

ازینت  بود  سّنُت  باستان                    از آن بخردان و ازآ ن راستان

 

به ایران زمینت چنین آمداست               ره و رسم دیرین همین آمداست

به دوران پیریّ و مادر ، پدر                     بگیرند حمایت زدختر پسر

بلی عدل و داد شاهکار آورد                  شکو فائی از عقل ببار آورد

نبودی اگرعدل و انصاف و داد                  نبودی خوشی بخردی مرد راد

 

به عقل و خرد، داد،جهان زنده ا ست       هنربا خرد ، داد، پاینده است

زنقل و زاخبار چنین آمده است.                که دادورز فرهیخته ، زنده است

 


توصیف هنرپیکرتراشی ایران باستان در طاق بستان
      توصیف هنرپیکرتراشی ایران باستان در طاق بستا ن
 
بیا تا به شاهان و کرمان رویم              مهاباد وهم طاق بستان رویم
به نخجیر گاهش بود آهوان                 مجسّم همی گشته از خسروان
بجائی تو بینی همی آهوان                 مجسّم به سنگ است به نقش روان
تو شیرین و بینی سواره به اسب          که تصویر آن گشته بر سنگ نصب
 
ببین هم تو خسرو و پرویز را                 به نخجیر سواره به شبدیز را
به جنگل به صحرا ببین منظرش            به شیرین به خسرو  و هم پیکرش
چه شیرین کنارش توخسرو ببین           همی موبدی ماه رو را ببین
همی پیکرش نقش سنگ روان             همی میدرخشد چوماه ، آسمان
 
همی خواند او خطبه ی ازدواج              که اجرا کند دین بی اعوجاج
به پیکر تراشی به باستان نگر               شگفت آفرینی زراستان نگر !
هنرمند باشد شگفت   آفرین                بگو بر هنرمند هزار آفرین!
ظرافت شگفتی بود جلوه گر                 هنرجاودانی به باستان نگر !
همی طاق بستان چو داستان بود          نشان از هنرعشق راستان بود
ز تصویرسازی به دل سنگ سخت          نشان ازهنر عشق آن نیک بخت
بود عبرتی  نسل آینده را                      بسازند ایران       پاینده  را
چو تصویر آهو و هم گردنش                   همی اشکم و سُّم و زیبا تنش
 
به سنگ اندرون نقش بسته همی         که دشمن ازآن زارو خسته همی
همی ساق شبدیز وخسرو نگر              سرو  یال گردن   و  ابرو نگر
همی موی دُمّش چنان جلوه گر!             که آید شگفتش  ببیند    اگر!
تراشیدن پیکر اسب و سنگ   !              به تصویر کردن سرو یال و هنگ!
 
تراشیدن تک به تک موی دُم !                به سنگ اندرون یال هم ساق وسُمّ !
نباشد همی کار آسان  پسر  !               بگیر  یادگار و  هنر از پدر.
شگفت آفرین است پیکر تراش !             به یاد و به نامش همی زر بپاش.
که پیکر تراشان هنر آفرین                     بود برهنر آفرین،   آفرین !
تو ای نسل پیشرو به قرن اتم !              تو ای اهل شیرازو کاشان و قم !
به آثار ملّی   دلت  شاد   باد !                که مام وطن از تو دلشاد باد !
     شیرین و فرهاد
 

به فرهادو عشقش تو بنما نظر         که عشق مجازی بدانی مگر

جهان پهلوانی چو فرهاد نام             به بازو به قدرت به مردی تمام

دلاور یلی نوجوان شیر گیر               میان دلیران بدی   بی نظیر

به هر کار خواستی شدی شادکام             جوانمرد بودی به سنگ تمام

 

چه خوش گفت فردوسی خوش کلام        که رحمت بر آن شاعرخوش مرام

((ز نیرو  بود    مرد  را   راستی          ز  سستی  کجی  زاید و کاستی ))

همی نوگلان طالب او شدند                همی بی قرار دست به یاهو شدند

همی گلرخان شیفته­ی  روی او            شدند عاشق چشم و ابروی او

 

جهان بانویی  گشت  مشتاق او            چو دیدش بر و بازو و ساق او

چوشیرین همان دخت ایران زمین         بشد عاشق آن دخت شاه مهین

به فرهاد و عشقش همی دل ببست    شباروز چشم انتظارش نشست

زنی با خرد شاد و فرزانه بود                به جمع عزیزان چو یکدانه بود

 

دلاور زنی بود به گاه شکار                   به تاختن به اسبش بدی خوش نگار

همی گلّه­ها داشت چوپان­ها               به صحرا ودشت­ها زدی خیمه ها

به نطق و بیانش زبان آوری                  به گاه عدالت چو یک داوری

همی­داشت قصری بزرگ و بهین           به تاریخ ثبت است قصر شرین

 

زمستان در آن قصر بردی بسر              بهاران به صحرا نمودی سفر

ندیمان و چوپان از بهر دام                    نگهبان به صحرا بگشتند مدام

یکی روز،شیرین بگشتی سوار             به صحرا بیابان که شهدخت وار

بگشتی همی جنگل و دشت را           به تیرو کمانش فشرد شست را

 

چو آهو به صیّاد نظر باز کرد                 به تدبیر جانش سر آغاز کرد

به جنگل پناهگاه شتابان دوید               به پی ،عزم صیّادرا می کشید

چو آهو گذر بر چمنزار کرد                    عطش چشم آهو همی تار کرد

به سرعت بنوشید آبی روان                 همی خیز برداشت چابک دوان

 

به پی آهوش خسته شیرین همی        به گرماعطش چهره رنگین همی

به چشمه کنارش شتابان رسید            زشادی امید،جان بر دل  دمید

نخست آب چشمه همی نوش کرد        زسوزعطش دل چو خاموش کرد

نمود سر تنش را همی شستشو          به دنبال آهو کند   جستجو

 

کیی خسروی هم به نخجیر گاه             همی تاخت بنمودبه آرامگاه

چوآ مد شتابان به آن چشمه سار           بدید مهوشی دختری شاهوار

به تن همچو سرو و به رخ گلعُذار             به اندام شمشاد و رخ چون انار

قضا گفت احسنت، قدر گفت زه!            که معشوق این است از دست مده     

 

چو خسرو بدید سرو سیمین را              همان دخت شه، جان شیرین را

دلش گشت از عشق او بی قرار             شباروز گشتی چو بی­اختیار

بیامد به قصرش به تشویش بود             پریشان و بی تاب و دلریش بود

کهان و مهان چون شگفت آمدند             ز آشفته حالش به   گفت  آمدند

 

به تدبیر کشور    زیان آمدی                   به نظم و نظام نا توان آمدی

بلی درد عشق بی قرارت کند                بلی رنج معشوق زارت کند

از آن پس به هر روزگشتی سوار             به صحرا مگر بیند آن گلعُذار

بتاختی به یک روز خیمه گهش               به سو ی سر اپرده و خرگهش

 

بگفتی که من شاه جهان، خسروم         خردمند و با فرّو با آبروم                

اطاعت  برند بانوان جهان                     به فرمان باشند کهان و مهان
پذیری اگر  همسرّی مرا                      وفادار باشی به عهدت مرا

شوی صاحب عّزت و فرّو ناز                  به فرمان روایی شوی سر فراز

 

چو شیرین به خسرو جوابی نداد            به قصرش بتاختی پگاه بامداد

زنی داشت مریم همی نام او              همی دخت شه بُد دلارام او

ز دیر آمدن خسروّی همسرش           جهان گشت تاریک اندر سرش

برآشفت و گفتش کجا بوده ای           که بر ما دری، هیچ نگشوده­ای

 

بناچارخسرو سخن باز گفت              به مریم ز درد دلش راز گفت

چو مریم ز خسرو سخن را شنید        دلش از غم و رنج در هم طپید

شب و روز یکسر همی گریه کرد        نه خورد و نه خفت و همی مویه کرد

چو خسرو بدیدار او رفت و دید            ز زارّی او رنگ صورت پرید

 

بگفتا که من آه تو گوش کنم               ز شیرین و عشقش فراموش کنم

چومریم دلش زین سخن رام شد         ز زاری و گریه چو  آرام     شد

به شبدیز بنشست صبحی پگاه           روان شد شتابان به نخجیر گاه

ز  پی آهوی تاختی بی امان              رسیدی سراپرده محبوب جان

 

توگویی که شیرین بدی منتظر           که چشمش به ره خسرُو مقتدر

چوخسرو همی باوقار تمام                 به شیرین جانش شدی هم کلام

دلش در ره عشق پرواز کرد                به شیرین زعشقش سخن ساز کرد

بگفتا که کابین من بس گران               نباشد    ز انجام    آنت توان

 

بگفتا که کابین تو چیست هان!           بگو زود بشتاب مکن سر گران

بگفتا که حوضی زسنگ برکنی            همی جویباری زکوه  آوری

همی شیر دامها به هنگام دوش          به حوض جمع گردد به دور از وحوش

چو بشنید او خواست شیرین را           عنان بر گرفتش نشست زین را

 

ببپیچیدعنان سوی قصرش همی       بسنجید آداب عصرش همی

فرا خواند روزی کهان و مهان              عیان باز گفتش چو راز نهان

بزرگان   دانش      فریهیخته              که دانش سیاست همامیخته

بدندی همه کاردان، کار ساز             ره حلّ مشگل نمودند باز

به جمع بزرگان بدند موبدان             کهان و مهان و هم اسپهبدان

بزرگی بگفتاجهان پهلوان                که فرهاد نامش بود این زمان

شود حلّ مشگل از و ساخته           همی حوض سنگی بپرداخته

چو این پیشنهاد گشت آنجا قبول      فرستاده شد در پی اش یک رسول

 

چو فرهاد پیغام خسرو شنید            به پرداختن حوض دادش نوید

چو فرهاد با تیشه و ضرب و هنگ       بکندی درون سنگ را بی درنگ

به بازو به تیشه چو کردی تلاش        ازآن برق جستی و از سنگ خراش

همی تیشه میزدکه سنگ میشکست       به صحرا و کوهها سکوت را شکست

 

همی نعره میزد چه اواز نهاد            همی پاره میگشت دل  بد نهاد

زنعره زتیشه زبرق و جهش             زتندی و چالاک مردی کنش

به صحرا و حوش و طیورجمع ساخت      وزآن هیبت و شور فلک، رنگ باخت

چو شیرین بنمود آنجا گذر               به فرهاد و کارش نمودی نظر

 

شگفت آمد از زور بازوی او              همان عزم کار خود آموز او

به قدرت به نیرو نظیری نداشت        توان جرئتش هیچ شیری نداشت

به دیدار و منظر چو یوسف بدی         بدور ازهمه زشتی و اُف بُدی

به بازو به قدرت که داستان بُدی         ابر مرد نامدار باستان بُدی

 

همی تیر عشقش به دل چون نِشست     زسودای خسرو همی شُست دست

همی کار فرهاد گشتی تمام              به خسرو به پیکش رساندی پیام

زپیک و پیامش چو دلشاد شد             سبک دردوغم همچو یک باد شد

همی رفت خسرو به صحرا نظر        بیا نداخت بیند که شیرین مگر

 

غباری سواره بگشتی عیان             نوردید صحرا کشیدی عنان

سواره غبار آنکه شیرین بود            رخش چون گُل و تن که سیمین بود

چوخسرو به نزدیک شیرین برفت      سرش پر زسودا دلش پر ز تفت

بگفتاکه کابین تو حاضر است           که ایزد به پیمان وعهدناظراست

 

بگفتا که فرهاد سنگ را نقیب           بود برسرعشق با تو رقیب

چو معشوق یک بود و عاشق دو تا        چنین عشق معشوق نبود روا

چو بشنید پاسخ به آسودگی            سراسیمه گشتی زافسردگی

همیسوی قصرش شتابان برفت        به یاس و فسوس و پشیمان برفت

 

شباروز از غم نیاسود همی             تن و جان خودرا بفرسود همی

فراخواندروزی کهان و مهان               شدند انجمن کهبدان موبدان

بگفتا که مشگل همی گشت پدید       روان تن بساید ازآن چون حدید

برفتیم ابرو  بسازیم همی               که ناپخته­ایم چشم ببازیم همی

 

بگفتیم فرهاد بود راه حل                ولی شد وجودش به مشگل بدل

که فرهاد سنگ سازماهرنقیب       مرا بر سر عشق گشته رقیب

به مجلس مهستان بدند موبدان       هم اسپهبدان موبد موبدان

همی کاردان وهنرمند بدند            که فرزانه داناخردمند بدند

 

به هرمشگلی چاره اندیش بدند       چو خار ی به چشم بداندیش بدند

همی صاحب تخمه گوهر بدند        همی باسیاست هنرور بدند

به نظم وسیاست که اسپهبدان         به آئین ومذهب بدند موبدان

کهان و مهان جمله کاردان بدند       گریزان زجهل و ز نادان بدند

 

زخسرو سخن را شنیدند همی          چو رای و نظررا بدیدند همی

به مشگل به حلّش بپرداختند           به ره چاره جویی چو پرداختند

پس ازصرف وقت وگذشت زمان       پی چاره بر خاستند بی امان

به مجلس مهستان چو گرد آمدند      که با چاره جوئی شگرد آمدند

 

سخنگوی مجلس بد از موبدان         چنین گفت از موبد موبدان

که فرهاد عاشق شود کامیاب          به پیمان و شرطی اگر را هیاب

که پیمان و شرط آخرین آزمون         و را کوه بیستون بود رهنمون

اگر کوه بیستون کند خرد و ریز       ره رفت و آمد شود بی ستیز

 چو راهی گشاید به کرمان شهان     که خرّم شود زآن کهان و مهان

ره ارتباطات ایران زمین              به عشق و تلاشش بگردد بهین

ره کاروانها بگردد امان               ره نقل کالا بگردد روان

ازآن قدرت و بازوی قهرمان            روان شاد گردند هم خسروان

 

به بازو به قدرت کند شاهکار        که خرّم بود زآن دل کردگار

به کرمان شهانمردمان شاد باد         دل و دستشان دست فرهاد باد!

شگفت کاریش قهرمان پرورد        که شاهکاریش پهلوان پرورد

ستونهای سنگی به جمشید تخت      بود حاصل مردم نیک بخت

 

زکوروش زداریوش همی یادباد     به فرهاد و شاهکاریش شاد باد

به پیمان گواهیّ آن موبدان           بنامش چو شیرین شود بیگمان

که شیرین به عقدش به مهرآورد    سر از سرفرازی سپهر آورد

اگر ناتوان شد ازین شرط و عهد     که شیرین و عشقش زخسرو بود

 

بزرگان مجلس نمودند قبول          که امضانمودند شاه و رسول

چو رآی بزرگان به پیک و پیام       رسیدی به فرهاد به سرعت تمام

چو فرهاد آگاه شد ازپیشنهاد         به بیستون رفتن همی گام نهاد

درون شور و عزم و اراده بخاست     که نیرو و قدرت ز یزدان بخاست

بگفتا که ای داور کردگار                به انسان خلایق تو آموزگار

 

تو نیرو بده من شوم ارجمند         که ایران به نیرو کنم سربلند

خداوند یکتای دادار من   !            تو آگاهی از روز ناچار من

شباروز میرفت بیستون رسید       چوخورشیدبرکوه بیستون دمید

زگرمای کارش همی کوه سنگ     چو موم نرم گشتی ز آن ضرب وهنگ

 

به شور و حرارت به گرمای کار       به کوبیدن سنگ نمود کارزار

زجوشش زغرّش زنعره نهاد           همی پاره میگشت دل بدنهاد

چو تیشه صدایش بپیچید کوه         وحوش وپرنده بگفتند هو

شباروزکوبید همی کوه را              همی پاره کرد کوه انبوه را

 

زکوشش تلاشش نیاسود دمی      چنان کوه بیستون بفرسود همی

به بیستون وکوهش نمودی نظر      به فکرش چو شیرین نمودی گذر

جوانمردی وغیرت وداد بین             همی شاهکاری زفرهاد بین

به یزدان ره ناکسان بسته شد       که اندیشه نامردمی هسته شد

 

ره ناجوانمر دی آمد پدید              که اهریمن نفس او میدمید !

چو فرهاد ، پیمان به آخر برد          سر سرفرازی به کیوان برد !

سر انجام شیرین بود زان او!         به عشرتگذا ری به فرمان او !

من آن گه شوم خسرو بی مراد     سرافگنده گردم ازآن مرد راد

 

بگفتا ره چاره جستم همی           که جانم به خیره بخستم همی

ترور ناجوانمردی آید بکار               اگر چند باشد ره نابکار

ترور ناجوانمردی ازننگ بود             همی کار نادان زنیرنگ بود

صداقت درآن دم همی رنگ باخت   که نیرنگ،فرهادوکارش بساخت

 

یکی چند مزدور رشوه بگیر            فرو مایگان دلقک عشوه گیر

به جوسازی وجعل و کذب خبر         که گمرا ه شود رای اهل نظر

خبرهای کاذب همی فاش گشت      که بر زخم فرهاد نمکپاش گشت

چه هر روز مزدور بعد از یکی               به نزدیک  فرهاد   آوازکی

 

همی سر بدادی که شیرین بمرد       که این درد و محنت به درد چه خورد!؟

بگفتا که بیهوده خود را هلاک             مکن، جان شیرین بود زیر خاک !

دمادم به هر روزفریاد زدند                به شیرین و مرگش همی داد زدند !

کماکم دروغ و خبر،کار کرد                 روان جان فرهادرازار کرد

 

به کارو تلاش و همی خستگی           به سختیّ پیکار و پیوستگی

ازآن یأس و نومیدِِي شوم خبر             بشد زرد و نالان و لرزان کمر

همی لرز لرزان فتادی زمین                 فتادن همان و بمردن همین !

چو اندام فرهاد به دامن فتاد !              که مرگش به دلهاچوداغی نهاد !

 

همی کوه و دامن شد اندوهگین           وحوش و پرنده بنالید غمین !

همی خور ،سپهرو هوا تار شد !             دل اهرمن زارو افکار شد !

بلی عاشق آنگاه پاینده است .          که معشوق آرمانیش زنده است.

چو معشوق نابود گشت و بمرد          به پی عاشقش جان بدادو فسرد!

 

بر انجام فرهادو عشقش نگر             که تا عبرتی گیری ازآن مگر

چو عشق مجازی بود پیشه ات،         همی سستو نا پایدارریشه ات.

به یزدان و عشقش همی گام نِه          همی گام عرفان که آرام نِه

به عشقوبه عرفان شویجاودان           به دانش ، هنرباکمالت بدان.

 

به دانش ،هنرزنده پاینده ای             به عشق و هنر تا ابد زنده ای


 

رسيدن خبر مرگ فرهاد به شيرين

 

خبر مرگ فرهاد به شیرین رسید       تو گفتی که آتش به خرمن جهید!

همی سوخت و نالید از درد و رنج        زمرگش بسوختی چو دانه سپنج !

به صحرا بیابان برفتی چو باد              مگر عشق فرهاد گردد زیاد.

به صحرای نخجیر شتابان بتاخت        به پی خسروش نرد عشقش بساخت!

 

به دنبال آهو همی می دوید              که خسرو به شیرین زودی رسید

بگفتاکه چونی تو ای هم عنان؟          بگفتا که دانی تو درد نهان.

بگفتا بگو    زود آن درد چیست          بگفتا نگویم که ناگفتنی است.

بگفتا زفرهاد چه داری خبر               بگفتا که دانند اهل نظر

 

بگفتا چرا وضع آشفته ای                   بگفتا چه پرسی ز دلسوخته ای

چو خسرو به قصرش همی راهیافت     نخستین همی مخبرین جمع ساخت

گزارش گران چون بدادند خبر               زگفتارو اخبار اهل نظر

که فرهاد نامدار گشته هلاک              که در راه عشقش بشد مشت خاک !

 

نه آن کوه بیستون عزادار شد            که ایران به سوکش غمین زارشد !

وحوش وپرنده کشیدند آه !               نخوردند چندی همی آبو کاه !   

بلند شد ز ایرانیان بانگ آه                 که فرهاد گویان به وقت پگاه !

جهان پهلوان، قهرمان مرده است!      که ایران به داغش به غم مانده است!

 

دریغا به اندام و کوپال او !           قوی پنجه هم مُشت و چنگال او !

 

اعلام عزای ملیّ از جانب خسرو پرویز. درسوک فرهاد

 

چوخسروبه ظاهردلش تنگ بود       درونش پر از نفرت و ننگ بود

که خسرو بفرمود تا سه روز           عزای عمو می بود آه وسوز.

چه فریاد غم میرسیدی بگوش!        سر درد مند راببردی زهوش!                 

به پیمان و فرمان آن موبدان           همی گشت شیرین ازآن خسروان!

 

همی جشن وشادی بپا خاستی            که ایران وشهرک بیاراستی

چراغان همی برزن وکوه ودشت              صفا خرّمی شد چو اردیبهشت

به مجلس مهستان چو همگام شدند        به شادی به رامشگری رام شدند.

که شیرین و خسرو درآرامگاه                 بدی موبدی درهمان جا یگاه

 

به آئین یزدان و   دین  بهی               همی خطبه بر خواند بافرّهی

بگفتا که شیرین زخسرو  بود            تن وجانشان پاک چونسرین بود

  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:33  توسط داریوش  | 

  شرح کتیبه داریوش در کانال داریوش

چو خواهی که آگه شوی ازمهان      همی خوان تو کارنامک  بابکان

ز مصر و ز کانال، کی و کیقباد           زمیراث کوروش همی کن تو یاد

یکی سنگ نوشته  بود ماندگار         به سوئز ز کورش بود یادگار

همی یک کتیبه ز داریوش بود         درون مایه بشنو تو را هوش بود

 

شکوه و حماسه تمدن ببین            سر افرازی آزادی ایران زمین

چنین گوید آن سر بلند  شهریار        در آن پر بها ماندنی یادگار

که من داریوش پوس کورشم           به میهن مداری پر از جوششم

منم شاه شاهان به ایران زمین        به داد پروری از جهان آفرین

 

منم شاه بر میهن کی قباد              منم شاه قومی هزارگون نژاد

دمکراسی آزادگی داد نوید              شکوفائی و خرّمی شد پدید

خردمند جنگ را همی آزرخش         بداند مگر جنگ آزاد بخش

بدی خسروان باکرم  فیض بخش      بدی جنگشان جنگ آزاد بخش

 

چوکوروش به بابل همی فتح کرد      خدا جبرئیلش همی مدح کرد

یهودی گرفتار  آزاد  کرد                   عبادتگه قوم  آ زاد کرد 

خداداد او را   چو فرّ شهی               همی کرد ترویج دین بهی

برآورد از ظالمان آه و دود                  زمین گیرکرد فرّ عادو ثمود

 

به یمنش که آزاد گشتی یهود           رهیدی ز بیداد عاد و ثمود

فداکار مردم  شدند مهربان               شریک غم و شادی دیگران

شدند مهربان باهمه دوستان            زمین هم بیاراست چون بوستان

نبودند بدخواه و مردم ستیز              نبودند زشتخو و یزدان گریز

 

نبودند کس را به بد رهنمون             نجستند فتنه نریختند خون

نبودند بدکار و مردم فریب                 نبودنداهل ترور بد نهیب

چنان امن و آسودگی در میان           بدی نیک وبد روشن و هم عیان

قبایل نژادهاچنان قوم و خویش         همی زیست آرام چون گرگ و میش

تلکس،فکس،ایمیل وتلفن نبود          هوا پُستِ پیشتاز و هایفن نبود

خبر ارتباطات چاپار     بین                خبر انتقالش بدی حین به حین

گروهی ز   چاپار ها تاختند                به ایستگاه بعدی بپرداختند

بدین نحوه گشتی چو مرسوله ها       جهان سر به سر گشت محموله ها

 

بلی کاربگذشتگان عبرت است           پر از تجربت بخردی حکمت است

نهادم سخن همچو کاخ بلند               شود نسل ایران بدان سربلند

تکامل در انسان به تدریج بود              جهش سوی پیشرفت به تهییج بود

سرشت جهان باشدی دل پذیر           دگر دیسی اش  باشدی ناگزیر

 

دگردیسی از بدو دنیا کنون                  شد انگیزه پیشرفت علم و  فنون

تحوّل پذیر است ذات جهان                  چو این ویژگی مر جهان را عیان

دگر دیسی اندر درون وبرون                 فراگیر اندر تمام شئون

دگر گونی اندر سیاست بو د                دگردیسی اندر  دیانت بود

 

دگرگونگی ناگذیر است بلی                 شکوه و تمدّن بیارد  همی

شکوه وتمدن به ادوارها                      نگر مصر و بابل و اهرام ها

به هردوره ملت شکوفا شدند            به دانش تمدن  چو پویا   شدند

تمدن فرایند   دانش بود                    چو فرهنگ ، محصول بینش بود

 

به دین وسیاست شود جلوه گر          تمدن به ادوا ر    قبلی نگر

به ادوار شاهان باستان نگر                 شکوه وتمدن بود جلوه گر

کتیبه زداریوش مظهر بود                    به چشم ستمگر چو   اخگر بو


 
 
 

شرح پارسه و شهر شیراز

               شرح پارسه و شهر شیراز

ببین نقش رستم نشان افتخار             که جمشید تختش هنر بی شمار

ستونهای سنگی به نقش ونگار           نشان از شکوه و تمدن شمار

چنان پله­هایش عریض و طویل             جهانرا نباشد مر آنرا بدیل

همی پله هاصاف و پهن وگشاد           که لشگرصفاصف توان پانهاد

 

چو تندیس هیکل  نگهبان کاخ             که درطیّ تاریخ نگفتند آخ 

به موها مجّعد هیاکل بود                  تراشیده از سنگ شمایل بود

چو تندیس شاهان و نام آوران            تراشیده سنگ ازهنرآوران

زتندیس کوروش خشایارشاه             به تصویرداریوش و هم بردیا

 

شکوه وطن، هموطن یادکن               دلت را به عشق وطن شاد کن

به میراث ملّی دلت شاد باد               خدای وطن همره و یار باد

به میراث ملّی دلت شاد باد               که مام وطن از تو دلشاد باد

وطن دوستی حاصل دانش است         که بی دانشی عامل کاهش است

 

وطن جاودان است وطن ماندگار           که عشق وطن ماندی یاد گار

یکی شهر شیراز با فرّ و ناز                زکیخسروان یادگار مانده باز

خوشا وضع شیرازبا فرّ و کی                که ادوار تاریخ بنموده طّی

خوشاوضع شیراز با فرّ و ناز                 جهانگرد بنموده آغوش باز

 

جهانگردفرهیخته بی حیث و بیس        نهاد تخت جمشید پرس پلیس

به میدان ورزش ازآن ساز یافت             همی تیم پرس پلیس باز یافت

خوشا وضع شیراز با فرّ و ناز                همان تخت جمشید و شاهین و باز

خوشا وضع شیراز با سعدی اش         همان خوش بیانی خوش اندیشی اش

 

به گلگشت سعدیّه پارک نماز             صفای مصلّی وگلگشت ناز       

خوشا وضع شیراز هم قصردشت        صفا خرمی همچو اردیبهشت

خوشا وضع شیراز با حافظش            به شیرین بیانی به رای نافذش

خدایا نگه داردش  از زوال                  همآن شهر عشق و هنربی مثال

اميرعلی آل شيخ- دبير زبان و ادبيات فارسی-مشهد


 
چهارشنبه، 30 اردىبهشت، 1383

آیین و رسم زرتشتی

 

                   شرح آیین و رسم زرتشتی

تو حالا بیاسوی یزدان شویم               به سوی اهورا و مزدا رویم

ببینیم آئین وراه بهی                         شکوه آفرینی جلال و مهی

جوانان و پاکان فرهیخته                     به دین اهو را بیاموخته

بود نام آن نو جوانان، مغان                  همان دین بهان وهمان روز بهان

 

اساتید آن ها بود موبدان                    مهان مهتران موبد موبدان

بدی همّشان خدمت و بندگی             که دین را بود زو برازندگی

مغان داشتند شیوه­ی مردمی              که بامردمان داشتند همدمی

به جشن وبه شادی به سوک وعزا       بدند همدم و مرهم و همنوا

 

نه دانش گریز ونه مردم ستیز              نه مردم فریب ونه یزدان گریز

نه زور گو نه بد خو نه لاف ونه لوف       نه زشتخو نه پرخاشگر اهل ئف

منظم مقدس    بدند نیک سرشت       به اندیشه خرّم چو اردیبهشت

به اسرار مردم بدند اهل راز                 که اسرار مردم نکردند باز

 

که مردم مداری،هنرمندی است           نشان از بزرگی شکوهمندی است

نبودند اهل دروغ و ریا                         ز زشتی و ننگ داشتندی ابا

دموکراسی آزادگی داشتند                  خرد دین و فرزانگی داشتند

دموکراسی آزادی آن شد پدید              که دانش خرد داد آنجا نوید

 

که قانون فرایند آزادی است                  ورای انتخاب، حاصل آگاهی است

مغان پاک بودند زهرعیب وعار               به دین و سیاست بُدند سیکولار

خرد دانش و دین همامیختند                 شکوه و تمدّن قویّ ساختند 

پسندیده مردان و آزادگان                      اوستا بخواندند روز و شبان

 

مقدّس کتاب اوستا بود                         سخن، شرح  دادار یکتا بود

در آن بود شرح حلا ل و حرام                 بر آن بود تعیین راه  و  مرام

اوستا، کتابی که پنج بخش بود              به شهرت جهان پر زنامش ببود

همی نام یسنا و یشتابدان                   زویسپرد و خوردک، اوستابخوان

 

که وندید و یسنا نیایش بود                    و یشتا ز یزدان ستایش بود

به خط  و الفبا اوستائی است                 هماهنگ  و کارا و ایستائیست

به تعدادحرفها به چهلّ وچهار                 که از راست باشدبه چپ درنگار

زبان خط ایران باستان سه است             که در شکل و تعداد آوا به است

 

یکی پهلوی فارسی باستان                   سوم خط، اوستا به ایران زبان

اوستایکی شرح، نام زند داشت        یکی شرح برشرح پازند داشت

کتابی ز باستان بود ماندگار              که ازخسروان مانده است یادگار

همی بندهشن نام زیبای آن           چه زیبا! سخنهای شیوا ی آن!

 

یکی از سخنهاخداینامه است         که از خسروان زندگینامه است

خداینامه شد ترجمه با نظام           همان خواجه طوس و همان  خوش مرام

اثر مانده از نهضت ترجمه               بخوان این کتاب را تو بی واهمه

ز نیرنگ تاریخ وطن یکه خورد           که پندار نیک سی عرب سکه خورد 

 

امير علی آل شيخ دبير زبان و ادبيات فارسی-مشهد

 
 

شرح پادشاهی انوشيروان عادل

                  شرح پادشاهی انوشیروان

انو شیروان آن شه نام دار                 هنرپرور و شاه آ ئين مدار

انو شه روان است انو شیروان           مدام جاودانند کی خسروان

مداین بود شاه را پایتخت                  همان شاه عادل همان نیکبخت

مداین همان نام تیسفون بود             جهت در کنارش که کارون بود

 

زمین خاک و صحرا ی پیراسته            به کشتزار و گلزار آراسته

بسی با شکوه قصری آمد پدید                     درون و برونش همی بد  سفید

به هرلحظه رنگی بشد زو پدید           ازو روی زرد ماند کاخ سفید

ابر قدرتی زان  ایران  بود                     شهی شوکتی سربه کیوان بود

 

بیا هم وطن    نسل آریائیم                 نجیب و سرا فراز ایرانیم

وطن یادگاراست وطن پایدار                 وطن ماندگاراست پاسش بدار

به عشق وطن نیکی آغاز کن               به نیکی خودت راسرا فرا زکن

چه خوش گفت فردوسی خوش حنین              که رحمت برآن شاعر نازنین

 

((بیا تاجهان را به بد نسپریم              به کوشش همی دست به نیکی بریم

نباشد همی نیک و   بد پایدار             پس آن به که نیکی شود یادگار

همآن  گنج و دینار و کا خ بلند             نخواهد بدن مرتو را سود مند

فریدون فرّخ   فرشته نبود                   زمشک و زعنبر سرشته نبود

 

به دادو دهش یافت آن فرّ هی             تو دادو دهش کن فریدون توئی))

انوشه روان راه نیکی گرفت                به پاکی ازاین رو بزرگی گرفت

بپا کرد   ایوان کسرا  همی                نیاسود از عدل و داد یک دمی

کشاورز و دهقان بدندسرفراز              بدور از کم و کاستی حرص و آز

 

هنرمند فرهیخته بود شاد                  معلم، کشاورز بد پر ز ز ا د

دبیران و اسپهبدان سرفراز                 نبودی کسی را کمی حرص وآز

معلم ستیزی نبد در میان                  معلم گریزی نبودی   عیان

معلم ستیزان نباشند عزیز                 معلم گریزان باشند مریض

 

معلم زرنجش نمائید سپاس              زفکروزاندیشه دارید پاس

وجودت به دانش چو بالش دهی         به عقلت جهان رابه سازش دهی

چنین گفت پیغمبر راستگوی              زگهواره تا گور دانش بجوی     

چنین گفت فردوسی خوش بیان         که رحمت برآن شاعرشاعران

(( توانا بود هر گه دانابود                   زدانش دل پیر برنا بود))

اميرعلی آل شيخ دبير زبان و ادبيات فارسی


 
چهارشنبه، 30 اردىبهشت، 1383

شرح پادشاهی کورش بزرگ

 

                       شرح پادشاهی کورش بزرگ

خداوند جان و خداوند رای                  خداوند بخشنده و رهنمای

پدید آ ور گیتی پر فراز                       جهانی پرازازعشق وامید وآ ز

خداو ند دانش هنر آ فرین                  بگو بر هنر آفرین آ فرین

هنر با هنرمند بایسته است               جهان از هنر مند آرا سته است

 

خدارا به نیکی همی یاد کن              برای عدالت تو فریاد کن

چنین گفت فردو سی پاک باز             که رحمت برآ ن شاعر مهرو ناز

 ((میازارموری که دانه کش است          که جان داردو جان شیرین خوش است

خدارابرآ ن بنده بخشایش ست           که خلق ازو جودش در آ سایش است ))

 

جهانرا پرازثروت وخواسته کن              وجودت به نیکی تو آراسته کن

خدای جهان چون تو را آفرید               به تیغ خرد پرده ی جهل درید

به عقل و خرد گشته ای استوار                   هنر ازخرد مند   بماند یادگار

نخست از همه آسمان   آفرید            واز آن پس زمین و زمان آفرید

 

نمو د خلق صحراوهم کوه ودشت        وهم باغ و بستان واردیبهشت

پدید آمدی شهر و یک شهریار            بشد شهره نامش به شهرو دیار

بود نام فرخنده ایران   زمین               به رونق در آمد به دین بهین

یکی امپراتوری آمد پدید                    که بودش جهان مردمان را امید

 

بود نام آن شهریار و امیر                   همان کورش نامدار کبیر

به رادی ومردی به عقل وخرد             نبودش همانند آن شیر مرد

بزرگان تاریخ چنین گفته اند                ز نقل وز اخبارچنین سفته اند

سلیمان داوود همان کورش است        زداش زبینش به یک جوشش است

 

یکی مرد صالح بر تخت شاه              بیامد سر آراسته همچو ماه

بگفتا که از اردبیل اهورائیم                و ازایل باستان آریا ئیم

زایزد به سویت پیام آورم                   بود معجزم آتش ومجمرم

به دینم سه قانون بوداصل و بیخ         که انجام آن فرض هرشاه و شیخ

 

نخست باشد ازآن که گفتار نیک           دوم باشد ازآن که پندار نیک

سوم از سه اصل است کردار نیک       زبان رانگه دار به گفتار نیک

خرد را به پرور به پندار نیک                روانت بیاسای به کردارنیک 

بدادش همی فرّ شاهنشهی             که اجرا کند راه و رسم بهی

 

شدند مردمان یک دل و مهربان           به یکسو شدند همدل وهمزبان

شدایران زمینت پراز خوا سته             به عقل و هنر شهر آرا سته

صداقت امانت فرا گیر شد                 ستم جور و ظلمت زمین گیر شد

ترور ترس و وحشت که هرگز نبود        اگر بود ازسوی بیگانه بود   

 

چه خوش گفت سعدی همان خوش کلام        که رحمت برآن شاعرخوش مرام

((بنی آدم اعضای یگ دیگر ند             که در آ فرینش ز یک گوهرند

چوعضوی به دردآوردروزگار                 دگر عضو هارا نما ند قرار

 تو کز محنت ديگران بی غمی            نشايد که نامت نهند آدمی

 

عبادت بجزخدمت  خلق نيست           به تسبیح  و سجاده و دلق نیست ))

به ايران کهن عزت و  ناز را       ّ          ببین    این سرانجام و آغازرا

چه بوديم آغاز؟ چه اکنون شديم؟        همانند ماهي و ذوالنّون  شديم

جدائيم، گرفتار غم گشته ايم             همانند آهوی سرگشته ايم

 

عزيزم وطن!هان سرافراز تویی            به آئین و فرهنگ ممتاز تویی

دلیری و رادی و آزادگی                    تو را وا رهاند ز خربندگی

به میراث باستان گرایش پذیر             که داستان باستان بود دل پذیر

نیاکان و پاکان فرخنده یاد                  انو شیروان خسرو و کی قباد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:25  توسط داریوش  | 

انوشیروان دادخواه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:9  توسط داریوش  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:6  توسط داریوش  | 

 Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:4  توسط داریوش  | 


ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم .
هم اورمزد و هم ايزدانت پرستم
هم ان فره و فروهر دوست دارم
بجان پاك پيغمبر باستانت
كه پيري است روشن نگر دوست دارم
گرانمايه زرتشت را من فزونتر
زهر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد ونبيند
من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيكش بهين رهنماي جهان است
مفيدي چنين مختصر دوست دارم
ابرمرد ايراني اي راهبر بود
من ايراني راهبر دوست دارم
نه كُشت ونه دستور كُشتن به كَس داد
از اينروش هم معتبر دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:27  توسط کیــوان  |  9 پــندار نیـک

به یاری اورمزد توانا

شاید خیلی جالب باشه بدونیم کلمه " من " در زبان پهلوی " مینشن " و در پارسی کنونی " منش " ، به چم (معنی) " فکر کردن " است ...! بله کلمات کلیدی که در آیین بهی مانند " مینو " آورده شده به چم " طرز فکر، حالت فکری " و واژه زیبای " بهمن " که از دو بخش " بـــه (beh) " و " من " درست شده " فکر خوب " معنی میشه.
با این وجود ریشه بسیاری از واژه ها مشخص میشه.

نام خداوند " اهورمزدا " نیز از همین ریشه است. " اهور " به چم ( هستی و هستن ) و " مزدا " به چم ( فکر دهنده ) است. این نام خدا در شاهنامه به (( خداوند جان و خرد )) گزارش شده و در گلشن راز (( به نام آنکه جان را فکرت آموخت )).

ریشه واژه های بزرگی همانند " هنر " ، " دین " ، " پرستیدن " ، " آدران " ، " سپند " ، " فــّــر " و ... را بزودی براتون مینویسم.

پژوهش شده از " حکمت خسروانی " ، " مهر و ناهید " و " خرده اوستا "

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:35  توسط کیــوان  |  16 پــندار نیـک

پیکره ی آناهیتا - ایزد بانوی آب های روان

در فرهنگ ايرانيان قديم و زرتشتيان امروز روز دهم آبان، آبان روز نام دارد وقتى نام روز و ماه در فرهنگ زرتشتى يکى شد، جشن برپا مى شود. دهم آبان نيز به جشن آبانگان اختصاص دارد. آبان به نام آب و فرشته آب است. اين فرشته به نام «برزيزد» نيز خوانده مى شود. در اوستا «اپم نپات» و در پهلوى «آبان» گفته مى شود. آب جمع باران است. در اوستا و پهلوى «آپ» و در سانسکريت «آپه» و در فرس هخامنشى «آپى» است. اين عنصر مانند عناصر اصلى (آتش، خاک، هوا) در آيين مقدس است و آلودن آن گناه است و براى هر يک از آنها فرشته مخصوصى تعيين شده است.

• جشن و يسنه

واژه جشن از کلمه «يسنه» اوستايى آمده و اين کلمه نيز از ريشه اوستايى مشتق شده که به معناى ستايش کردن است. بنابراين معنى واژه جشن، ستايش و پرستش است.در جشن هاى ايران باستان هميشه شادى و تفريح، با ستايش اهورا مزدا و آفرين و نيايش همراه بود. به اين معنى که پيش از آغاز برنامه اصلى جشن، با حضور شرکت کنندگان سرودهايى از اوستا و دعاى آفرينامه خوانده مى شده، سپس برنامه اصلى جشن آغاز مى گرديده. جشن هاى ايران باستان به سه دسته تقسيم مى شوند: جشن هاى ساليانه يا گهنبارها، جشن هاى ماهيانه و جشن هاى متفرقه.
جشن ها يادگارهاى درخشان پدران بيدار دل ما هستند که متاسفانه در طول تاريخ بسيارى از آنها به علت جبر زمان و تعصبات بسيار، از بين رفته و هم اکنون از آنها نمونه هايى بسيار اندک در جامعه ايرانى به چشم مى خورند. ولى اين نمونه اندک، نشانه هايى بس بزرگ هستند از انديشه بلند و طبع ظريف ايرانى، طبعى که خداوند به اين قوم ارزانى داشته است.
هدف از برگزارى جشن ها در ايران باستان ستايش پروردگار، گردهمايى مردم، سرور و شادمانى، داد و دهش و بخشش به بينوايان و زيردستان بوده است.

• آب مقدس

روز دهم آبان در تقويم زرتشتى به نام «آبان» است و اکنون در گاهشمارى جديد اين روز، ۶ روز به عقب آمده و ۴ آبان شده است. دليل اين تفاوت اين است که در گاهشمارى قديم، همه ماه هاى سال ۳۰ روز بودند و حالا که شش ماه نخست سال ۳۱ روزه است، اين روزها تغيير مى کنند.
هرودوت مى گويد: «ايرانيان در آب ادرار نمى کنند، آب دهان نمى اندازند و در آب روان دست نمى شويند.»
استرابون مى گويد: «ايرانيان در آب جارى خود را شست وشو نمى دهند، زمانى که ايرانيان به درياچه يا رود يا چشمه اى مى رسند، گودال هاى بزرگ کنده و قربانى در کنار آن مى کشند و سخت پرواى آن دارند که هرگز خون به آب نياميزد، چون اين کار سبب آلودگى آب خواهد شد.» و در جايى ديگر مى گويد: «در آن (آب) لاشه و مردار نمى اندازند و عموماً آنچه ناپاکى است در آن نمى ريزند.» کريستين سن نيز مى گويد: «ايرانيان احترام آب را بيش از هر چيز واجب مى شمرند.»
در جشن آبانگان، پارسيان به ويژه زنان در کنار رود، دريا و يا چشمه، فرشته آب را نيايش مى کنند. آبى را که اوصاف سه گانه اش (رنگ، بو و مزه) تغيير مى يافت، براى آشاميدن و شست وشو به کار نمى بردند.
بيرونى در آثار الباقيه در مورد جشن آبانگان چنين مى نويسد: «آبان روز، روز دهم آبان است و آن عيدى است که به واسطه توافق دو اسم، آبانگان مى گويند. در اين روز «زو» پسر تهماسب از سلسله پيشداديان به پادشاهى رسيد و مردم را به کندن نهرها و تعمير آنها امر کرد و در اين روز به کشورهاى هفتگانه خبر رسيد که فريدون، بيوراسب (ضحاک) را اسير کرد و خود به پادشاهى رسيده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگى خود را مالک شوند.»
همچنين درباره پيدايش جشن آبانگان روايت است که در پى جنگ هاى طولانى بين ايران و توران، افراسياب تورانى دستور داد تا کاريزها و نهرها را ويران کنند. پس از پايان جنگ پسر تهماسب که «زو» نام داشت دستور داد تا کاريزها و نهرها را لايروبى کنند و پس از لايروبى، آب در کاريزها روان گرديد. ايرانيان آمدن آب را جشن گرفتند. در روايت ديگرى آمده است که پس از هشت سال خشکسالى، در ماه آبان باران آغاز به باريدن کرد و از آن زمان جشن آبانگان پديد آمد.
زرتشتيان در اين روز همانند ساير جشن ها به آدريان ها مى روند و پس از آن به کنار جوى ها و نهرها مى روند و با خواندن اوستاى آبزور (بخشى از اوستا) که توسط موبد خوانده مى شود، اهورا مزدا را ستايش کرده و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را مى نمايند و پس از آن به شادى مى پردازند.
در اوستا «آبان» فرشته اى است که به عنوان فرزند آب ها معرفى شده است. اين اوست که آب ها را پخش مى کند (يشت ،۸ بند ۳۴) او نيرومند و بلند قامت است و داراى اسب تندرو. او مانند هرمزد مهر، لقب اهوره (= سرور) دارد و مانند امشاسپندان درخشان است. در وداها نام او به صورت «اپام نپات» ظاهر مى شود که خداى آب ها است.
در فقره يک و دو، گرده ،۸ هفتمين يشت بزرگ مى گويد: «به سرچشمه آب درود مى فرستيم، به گذرهاى آب درود مى فرستيم، به کوه هايى که از بالاى آنها آب جارى است درود مى فرستيم، به درياچه ها و استخرها درود مى فرستيم.»
در يسنا ۶۵ فقره ،۱۰ اهورا مزدا به پيامبرش مى گويد: «نخست به آب روى آور و حاجت خويش را از آن بخواه.» احترام به آب امروز نيز در کشور کم آب ما مشهود است. در ميان مردم مايع روشنى است و اگر ناخواسته آبى به روى کسى پاشيده شود، مى گويند آب روشنايى است يا اين که پشت سر مسافر آب مى پاشند تا سفرش بى خطر انجام گيرد و زود بازگردد و اين اعتقاد که آب ناخواسته و يا نطلبيده، مراد است همه نشان از احترام و ارزشى است که مردم ايران نسبت به اين مايع حيات بخش قائل هستند. در اينجا، چون صحبت از آب و عظمت آن آمد، بهتر است اناهيتا ايزدبانوى آب ها نيز معرفى شود.

• آناهيتا

ناهيد، اناهيد (اردويسور اناهيتا) ايزدبانوى با شخصيتى بسيار برجسته است که قدمت ستايش او به قبل از زرتشت مى رسد. «اردوى» به معناى رطوبت که در دو بخش «آن» که حرف نفى است و «هيت» به معناى آلوده و ناپاک، به مفهوم آب هاى پاک و نيرومند معرفى مى شود. اين ايزدبانو در کتيبه اردشير دوم هخامنشى و در بسيارى از سنت ها، به صورت خلاصه شده «آناهيتا» در مى آيد و در اواخر دوره هخامنشى در کتيبه هاى پادشاهان اردشير دوم و سوم در کنار هرمزد و مهر، ذکر مى شود. بنابراين پدر و مادر آب ها مى شود و از اپم پنات پيشى مى گيرد.
اناهيتا در آبان شيت اوستا، زنى است جوان، خوش اندام، بلند بالا، زيبا چهره با بازوانى سپيد و اندامى برازنده، کمربند تنگ به ميان بسته، به جواهر آراسته با طوقى زرين برگردن و گوشواره چهارگوش در گوش، کفش هايى درخشان به پا، با بالا پوشى زرين و پرچين. اين ايزدبانو با صفات نيرومندى، زيبايى و خردمندى به صورت الهه عشق و بارورى در مى آيد، زيرا چشمه حيات از وجود او مى جوشد و بدين گونه «مادر خدا» نيز مى شود و همتاى ايرانى آفروديت (الهه عشق و زيبايى در يونان) و ايشتر (الهه بابلى) به شمار مى آيد. اناهيتا گردونه اى دارد با ۴ اسب سفيد. اسب هاى گردونه او ايزد ابر، باران، برف و تگرگ هستند. او در بلندترين طبقه آسمان جاى گزيده است. او نطفه مردان را پاک مى کند و زهدان زنان را براى زايش آماده مى کند. او خداى محبوبى بود که بسيارى را به خود جلب کرد و امروز هم در هندوستان پيروانى دارد.

• قسمت هايى از اردويسور نيايش يا آبزور

درود و ستايش و توانايى و زور و آفرين باد به اهورا مزداى فروغمند با شکوه و به امشاسپندان، به آب هاى خوب مزدا داده، به آب اردويسور اناهيتاى پاک، به همه آب هاى مزدا داده، به همه گياهان مزدا داده، به همه ستودگان مادى و مينوى و به فروهرهاى پاکان و راستان که پيروز و پرتوان هستند.
مى ستايم آب اردويسور اناهيتا را که در همه جا گسترده است و تندرستى بخش است و بدانديشان را دشمن است و اهورايى کيش است و در خور ستايش و نيايش در جهان مادى. آن پاکى که جان افزاست، پاکى که فزاينده گله و رمه است، پاکى که گيتى افزاست، پاکى که خواسته افزاست.
اردويسور اناهيتا که داراى هزارها درياچه و هزارها نهر است که هر يک از اين درياچه و نهرها به اندازه چهل روز راه هست براى کسى که با اسب راهوارى براند.
آب ما، از آن بدانديش نيست، از آن بدگو نيست، از آن بدکردار نيست، از آن بدبين نيست، از آن کسى که دوست را بيازارد نيست، از آن کسى که همراهان را بيازارد نيست، از آن کسى که کارکن را بيازارد نيست، از آن کسى که خويشان را بيازارد نيست.
اى آب ستوده، به من بزرگ ترين دارش ها (نعمت ها)، تن درست و اندام درست ارزانى دار. اى آب ستوده، به من خواسته فراوان ببخش، گله و رمه گوناگون و فرزندان دلير همان گونه که پيش از من به کسانى که از تو خواستند، بخشيدى.
با آرزوى اين که تمامى ما ايرانيان، گذشته خود را بشناسيم و تا جايى که توان داريم جشن هاى کهن خود را زنده کنيم و به احترام آب هاى تمام دنيا که پاک است و پاک کننده، به آن ارج نهيم و در حفاظت و پاک نگه داشتن آن بکوشيم.

منابع : سپندارمزد ، امرداد

اطلاعات بیشتر در این مورد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:14  توسط کیــوان  |  3 پــندار نیـک

محمد گلندام كه از شاگردان و مريدان حافظ بوده است و تمامي غزليات وي را، او جمع آوري  و نشر داده است ، در مقدمه غزليات از حافظ به عنوان شهيد ياد مي كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!!!

  در كتاب عرفات العاشقين ، نوشته ي اميرتقي الدين ، مي خوانيم:

     آنگاه كه ماموران حكومت در پي فتواي فقها و حكم قوه ي قضاييه به خانه ي  حافظ حمله نمودند تا وي را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامي آثار و نوشته هاي وي را در چاه ريختند تا به دست ماموران نيفتد.

                 

      شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را  مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عادتي شده بود كه كودكان در 8-10  ويا 12  سالگي آنرا وظيفه مي دانستند و در اين سن و سا ل تمامي قرآن را از بر مي خواندند و به ديگران آموزش مي دادند. حافظ در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي  نيز كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان  رند شيراز  معروف شد. و اين به خاطر زيركي و باهوشي وي بود. رند در لغت به معناي زيرك، هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار ، مي باشد و نيز به كسي مي گويند كه درونش پاك تر از ظاهرش باشد.

چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد. از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.

  از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:

  دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي    من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم

 حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي      دام تزوير نكن چون دگران قرآن را

     همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:

 اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود        در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم

آن روز بر دلم در معني گشوده شد          كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم

 در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:

 گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم       دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم

اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:

 گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد          واي اگراز پس امروز بود فردايي

 (( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود. حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان  و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:

 جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم       يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم

بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند           كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))

 در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.

 و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:

 بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است     ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست

 چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم       كز چاكران  پير مغان   كمترين منم

 منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است         دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است

 حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست        من ترك خاكبوسي اين در نميكنم

 گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن         شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود

 مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ              چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد

 و در جايي ديگر مي گويد:

 در خرابات مغان نور خدا مي بينم         اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم

 از آن به دير مغانم عزيز مي دارند         كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

 هرچند آيين اوستا يكي از چهار ديني ست كه قرآن مجبور به پذيرش آن گشته و پيروان اين چهار آيين در ممالك اسلامي مي بايست امنيت مي داشتند ، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ ، انسانهاي آزاده و فرهيخته ي بسياري را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتي حافظ را كه طبق آيين اوستا خداپرست بوده است ، نيز شامل اين اتهامات شده و چون بسياري ديگر مانند سهروردي ، ابن مقفع ، حلاج و... در پي حكم روحانيون اسلامي به قتل رسيده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:1  توسط داریوش  | 

داستان باربد و خسرو   چاپ  ارسال با ايميل 

داستان باربد و خسرو

 

باربد، دستانسرای عشق است. عاشقی از تبار سرودها و آوازها. از تبار لولیان شیفته و شیدا. او بربط زن میخانه های شیدایی است.

 

داستان عشق خسرو و شیرین و ماجرای فرهاد کوهکن را همه شنیده ایم. نظامی در داستان خسرو و شیرین یکی از زیباترین آثار عاشقانه جهان را با تصاویری زیبا و با شکوه آفریده است.

 

در گفتگوی خسرو و فرهاد ما شاهد پیروزی عشق در برابر هر نیروی دیگری هستیم:

نخستین بار گفتش: کز کجایی

بگفت: از دار ملک آشنایی

بگفت:آنجا به صنعت در چه کوشند

بگفت: انده خرند و جان فروشند

 

خسرو پرویز از شاهان نام آور ایران است. او با کور کردن و از میان برداشتن پدر بر تخت سلطنت نشست. در زمان وی ، بهرام چوبینه بر او شورید و شاه از بیم وی به روم گریخت. در نخستین روزهای حکومت با گماشتن دیوپتیاره ای به فرمانروایی ری، دمار از روزگار مردم بر  آورد. نگاهی کنیم به اقدامات این ستمباره به هنگام حکومت بر ری و به یاد بیاوریم که ری همین تهران امروز است:

 

چو آمد به ری مرد ناتندرست

دل و دیده از شرم یزدان بشست

بفرمود تا ناودان های بام

بکندند و او شد بدان شادکام

وز آنپس همه گربگان را بکشت

دل کدخدایان بدان شد درشت

به هر سو همی رفت با رهنمای

منادی گری پیش او بر به پای

همی گفت اگر ناودانی بجای

ببینم وگر گربه ای در سرای

بدان بوم و بر آتش اندر زنم

زبرشان همه سنگ بر سر زنم

همه جست هرجا که بد یک درم

خداوند او را فگندی به غم...

شد آن شهر آباد یکسر خراب

به سر بر همی تافتشان آفتاب

همه شهر یکسر پر از داغ و درد

کس اندر جهان یاد ایشان نکرد

 

این شاه نا مدار پس از این اقدامات شگفت بر تخت نشسته و خود را چنین می نامد:( انسانی جاویدان در میان خدایان و خدایی توانا در میان آدمیان! صاحب شهرتی عظیم! شهریاری که با خورشید طلوع می کند و دیدگان شب، عطا کرده ی اوست!)

 

خسرو اما شگفتی های بسیار از خود به یادگار نهاده است، که  دستاورد جنگ ها و غارت های اوست:

*

تخت تاقدیس:

ز تختی که خوانی ورا تاقدیس

که بنهاد پرویز در اسپریس

 

این تخت را نخست ضحاک ساخت. سپس فریدون آن را صاحب شد و بر آن گوهر ها افزود. ایرج، کیخسرو و لهراسب هرکدام بر این گوهرها افزودند. اسکندر این تخت را در هم شکست. پاره های این تخت دست به دست در نهان می گشت تا اردشیر نشان آن باز یافت و فرمان به گردآوری آن داد. خسرو پرویز اما آن تخت را بازسازی کرد. به فرمان او هزار و صد و بیست استاد از روم و چین و بغداد و مکران و ایران زمین گردآمدند و با هر کدام سی شاگرد زبر دست بود. این تخت را در طی دوسال ساختند:

برش بود بالاش صد شاه رش

چو هفتاد رش بر نهی از برش

صد و بیست رش باز پهناش بود

که پهناش کمتر ز بالاش بود

همان شاه رش، هر یکی پنج رش

چنان بد که بر ابر سودی سرش

این تخت از عاج و ساج و سیم و زر ساخته شده بود. با چوب آبنوس صور فلکی را بر آن نقش زده بودند. چهار فرش از مروارید و یاقوت بر گوشه های آن انداخته شده بود.

در کنار پایه های این تخت، سه تخت دیگر از گوهر، چسبیده بود. تخت کوچک را ( میش سار) می نامیدند و سر یک میش را بر بالای آن زده بودند و دهقانان و زیردستان بر آن می نشستند.

تخت دیگر را لاژورد می نامیدند و سواران و جنگاوران بر آن می نشستند. تخت سوم که سراسر از پیروزه بود، جایگاه وزیر بود. بافته ای بر این تخت ها انداخته بودند از زر و سیم که بر آن نقش ستارگان و سیارات بود و صورت چهل و هشت شاه تاج بر سر که فرمانبردار شاه ایران بودند بر آن بافته شده بود. این جامه را چینیان هنرمند در هفت سال بافته بودند.

*

هشت گنج:

 

این هشت گنج را فردوسی چنین یاد کرده است:

نخستین که بنهاد گنج عروس

زچین و ز برطاس و از هند و روس

دگر گنج بادآورش خواندند

شمارش بکردند و در ماندند

دگر آن که نامش همی بشنوی

تو خوانی ورا دیبه خسروی

دگر نامور گنج افراسیاب

که کس را نبود آن به خشکی و آب

دگر گنج کش خواندی سوخته

کز آن گنج بد کشور افروخته

دگر گنج کز در خوشاب بود

که بالاش یک تیر پرتاب بود

که خضرا نهادند نامش ردان

همان نامور کاردان بخردان

دگر آن که بد شادورد بزرگ

که گویند رامشگران سترگ

این گنج ها که ره آورد غارت های بی حساب بود به ادب فارسی نیز راه یافت:

 

صد گنج شایگان به بهای جوی هنر

منت بر آن که می دهد و حیف بر من است                   سعدی

***

دگر گنج خضرا و گنج عروس

کجا داشتیم از پی روز بوس                                     فردوسی

 

از این رو یکی را گنج بادآورد خواندند، که گویا قیصر روم، هراکلیوس، چند کشتی زر سرخ به جزیره ای می فرستاد و باد آن را به سوی خسرو آورد:

ز خاکش باد را گنج روان بود

مگر خود گنج بادآورد آن بود                               نظامی

 

آن دیگری را گنج سوخته خواندند، زیرا به نوشته بیرونی، این گنج در فارس بود و صاعقه آن را آتش زد و شعله ها تا چهل فرسخ دیده می شد. زیر خاکسترها همه یاقوت بود.

 

دیگر شگفتی های دربار خسرو چنین است:

به مشکوی زرین ده و دوهزار

کنیزک به کردار خرم بهار

دگر پیل بد دو هزار و دویست

که گفتی از آن در زمین جای نیست

دگر اسب جنگی ده و دو هزار

دو صد بارگی کو نبد در شمار

ده و دو هزار اشتر بارکش

عمارکشان شش صد و شصت و شش

*

از یادگارهای خسروست:

ایوان مداین

چون از ساختن آن فارغ شد، برتخت نشست و برای ترسانیدن مردمان به بریدن سر و دست و پای در برابر دروازه کاخ پرداخت:

فروتر بریده بسی دست و پای

بسی کشته افکنده بر در سرای

ز ایوان از آن پس خروش آمدی

کز آوازها دل به جوش آمدی

که ای زیردستان شاه جهان

مباشید تیره دل و بد نهان

*

 از شگفتی های دیگر: شطرنجی با مهره های یاقوت و زمرد. فیل سفید. تاجی از سی و شش کیلو طلا. درفش کاویانی.

درفش کاویانی که روزگاری کاوه آهنگر آن را برافراشته بود، سرانجام در تازش تازیان به دست عمر پاره پاره شده به خاک افتاد.

*

اما از شگفتی های این روزگار یکی نیز داستان موسیقی و ارج و بهای آن است:

ز رامشگران سرکش و باربد

که هرگز نگشتیش بازار بد

و هم چنین: ریذک، خوش آواز و ...

 

پس، پی بگیریم داستان باربد و خسرو را...

دو عاشق بزرگ تاریخ داستانی ما!

یکی عاشق زیبایی و شکوه

یکی عاشق آبی ترین لحظه های ساز و سرود.

یکی بر تخت!

یکی بربط!

***

 

یکی مطربی بود سرکش به نام

به رامشگری در شده شادکام

همی آفرین خواند سرکش به رود

شهنشاه را داد چندی سرود

سرکش با رباب و سرود خوانی در دربار ارج بسیار دارد. تا شاه بیست و هشت ساله می شود و نوازنده ای به نام باربد از ارج موسیقی در دربار آگاه می گردد. اما سرکش از ورود او به دربار با ترفندهایی جلوگیری می کند . مبادا که رقیب بر او پیشی گیرد.

شاه اما باغبانی به نام مردوی دارد که آوای بربط باربد را بسیار دوست دارد.

باربد پس ازپیمان دوستی با باغبان دربار، در باغی كه مقرر بود ، خسرو پرویز در شامگاه در آنجا باشد، جامه سبز بر تن نموده و خود را در میان درختان پنهان می كند و در وقت موعود آغاز رامش می نماید. هنگامی که خسرو جام می را بلند کرد، باربد به نواختن قطعه زیبایی پرداخت به نام «یزدان آفرید». پرویز شاد شد و نام نوازنده را پرسید. اما او را نیافتند، چون خسرو جام دوم را بلند کرد، باربد دیگر بار نواختن و خواندن گرفت و «پرتو فرخار» را نواخت. پرویز با شگفتی فریاد برآورد، چه آوازی که تمام اعضای بدن میخواهد برای شنیدن آن گوش شود. دیگر بار دستور داده نوازنده و خواننده را بیابند؛ ولی اثری از او بدست نیامد. پرویز جام سومین را بلند کرد، این بار باربد آهنگ «سبز اندر سبز» را نواخت و همه حضار در حیرت شدند.خسرو پرویز باشگفتی می گوید كه این نغمه از دیو نیاید و فرشتگان و پریان را بشاید و دستور می دهد تا نوازنده ای كه این همه احساس را بر انگیخته است جستجو نمایند. آن شب تمامی باغ را گشتند و باربد را نیافتند. آن درخت سبز و جامه ی سبز و آن شب، آهنگی را پدید آورد که سبز در سبز گویید.

به نوشته ی ثعالبی: در ملاقات اول دستان یزدان آفریذ را برای خسرو خواند، بعد دستان پرتو پرخار را به سمع او رسانید که همان شادمانی را می بخشید، که توانگری از پس درویشی می بخشد، پس از آن دستان سبز اندر سبز را خواند و نواخت چنانکه شنوندگان از آهنگ زار زار ابریشم رود و از زیر و بم سرود خواند او مجذوب و مبهوت شدند...

 به گفته فردوسی سه دستانی که باربد در این مکان خواند و نواخت، داد آفرید، پیکار گرد و سبز در سبز بود:

سرودی به آواز خوش برکشید

که اکنون تو خوانیش داذ آفرید

زننده دگرگون بیار است رود

برآورد ناگاه دیگر سرود

که پیکار گردش همی خواندند

همی نام از آواز او راندند

بر آمد دگر باره آواز رود

دگر گونه تر ساخت بانگ سرود

همان سبز در سبز خوانی کنون

برین گونه سازند مکر و فسون

 

هم چنین این داستان در باره ی باربد و خسرو روایت شده ست:

خسرو پرویز اسبی داشته است با نام شبدیز كه بسیار مورد علاقه  وی بوده است . دستور داده بود كه هر كس خبر مرگ شبدیز را به او بدهد ، به دست جلادش بسپارند. روزی كه شبدیز می میرد ، همگان نگران این بوده اند كه چگونه این خبر را به گوش خسرو پرویز برسانند. تا اینكه باربَد، بر آن می شود كه آهنگی بسازد و در حضور خسرو پرویز بنوازد. این نغمه آنقدر جانسوز و غم انگیز بود كه شاه ساسانی را در اندوه فرو برد و گفت: مگر شبدیز مرده است كه این چنین می نوازی؟ باربد در جواب می گوید: این را خود فرموده اید. از آنجا، نام شبدیز در سی لحن باربد مكانی بسزا یافت.  پیكره ی شبدیز در تاق بُستان دیده می شود.

بار بد بزرگترین موسیقیدان این زمان بوده که وی را مبتکر 360 لحن ، که هر لحن برای یک روز از سال بوده می دانند . سی لحن باربد که در ادب فارسی باقی مانده عبارتند از:
آرایش خورشید ، آیین جمشید ، اورنگی ، باغ شیرین ، تخت طاقدیس ، حقه کاووسی ، راح روح ، رامش جان ، سبز در سبز ، سروستان ، سرو سهی ، شادروان مروارید ، شبدیز ، شب فرخ ، قفل رومی ، گنج باد آورد ، گنج سوخته ، کین ایرج ،کین سیاوش ، ماه بر کوهان ، مشکدانه ، مروای نیک ، مشکمالی ، مهرگانی ، ناقوسی ، نوبهاری ، نوشین باده ، نیمروز ، نخجیران و گنج کاروان .

بعضی از نغمه ها یاد آور واقع های تاریخی و آثار افتخار آمیز قدیم ایران بوده که ساسانیان مایل به یاد آوری این وقایع بوده اند . مانند : کین ایرج ، کین سیاوش ، تخت اردشیر و برخی قدرت خسروپرویز را نمایان می ساختند چون : باغ شیرین ، باغ شهریار ، اورنگیگ ، تخت طاقدیس و زیر قیصران . و برخی ثروت او را به یاد می آوردند . مانند : هفت گنج ، گنج باد آورد و برخی دیگر جشن ها و اعیاد مختلف را در فصول مختلف و به خصوص فرا رسیدن بهار را تشریح و توصیف نموده اند . مانند : نوروز بزرگ ، گلزار .

و چنین است شیون باربد، آن عاشق شیدا، بر خسرو:

کنون شیون باربد گوش کن

جهان را سراسر فراموش کن...

بسازید نوحه به آواز رود

به بربط همی مویه زد با سرود

ابر پهلوانی بر او مویه کرد

دو رخساره زرد و دلی پر زدرد

همی گفت: شاها! ردا! خسروا!

بزرگا!سترگا!دلاور گوا!

کجات آن بزرگی و آن دستگاه

کجات آن همه تخت و فر و کلاه

کجات آن شبستان و رامشگران

کجات آن در و بارگاه و سران

کجات افسر و کاویانی درفش

کجات آن همه تیغ های بنفش

کجات آن سر و افسر جان سپار

که با تخت زر بود و با گوشوار

کجات اسب شبدیز و زین و رکیب

که زیر تو اندر بدی ناشکیب....

آنگاه آن جان شیفته و شیدا که نمی خواهد سرود خود را در خدمت ستمکاره ای قرار دهد، بانگی بر می آورد بر بلندای تاریخ:

اگر دست من زین سپس نیز رود

بسازد، به من بر مبادا درود

بسوزم همه آلت خویش را

بدان تا نبینم بداندیش را.

ببرید هر چار انگشت خویش

بریده همی داشت در مشت خویش

چو در خانه شد، آتشی برفروخت

همه آلت خویش یکسر بسوخت

شیرین نیز در کشته شدن خسرو، خود را می کشد و داستان  در توفانی از کینه ها و کشتارها برای قدرت به پایان می رسد.

 

کار شاهی ساسانی به آنجامی رسد، که، از بی شاهی، گشتند و یزدگرد سوم را پیدا کردند.

 یزد گرد به هنگام فرار از برابر اعراب: هزار آشپز، هزار رقاصه، هزار یوزبان، هزار بازبان با خود داشت.

شمشیر  و تاج خسرو را نزد خلیفه فرستادندو تاج را از کعبه آویختند.

و آن همه گنج و تاج و شمشیر و تازیانه به خسرو هیچ مددی نرساند. گویی این فریاد اوست که از پس غبار هزاره ها به گوش می رسد:

همانا سرآمد کنون روز من

کجا اختر گیتی افروز من

کجا آن همه کام و آرام من

که بر تاج ها بر بدی نام من...

 

 

سبز باشید

 

داستان دیگری نیز در باره ی مرگ باربد هست:هنگامی که در سال ۶۲۸ میلادی لشکر اعراب ساسانیان را شکست می دهد و خسرو دوم نابود می شود، باربد زنده بوده است. در هنگام تاراج کاخ تیسفون که آن را با خاک یکسان می کنند، باربد به سرزمین آبا و اجدادی خود، مرو باز می گردد. به روایت "ابن ابو رَ بّـیع ابوالفرّخ الاصفهـانی": " هنگامی که در یک عروسی شرکت کرده بود، به او زهر خورانیده می شود". در ادبیّات کلاسیک، درباره ی این که چه کسی به این عمل  دست زده است ، روایات قابل تأمّلی وجود دارد. درروایت  ها از شخصی به نام "سارکاش "یاد شده است. همچنین در آثار "ابو منصور صئول بیده" شخصی به نام "سرکیس" و در جاهای دیگر به نام "رُبوست" آمده است. در صفحه ی ۱۶کتاب « حماسه ی باربد و آداب و رسوم فرهنگی» چاپ شهرستان دوشنبه، سال ۱۹۸۹ ، چنین آمده است:" در کاخ کسری مطرب خیلی خوش صدا و زیبارویی به نام فهلـبُد و نوازنده ای به نام رُبوست وجود داشت. همان رُبوست هم بالاخره به فهلـبُد زهر داد واو را کشت.".

 

 

تصویر باربد از تارنمای عجایب است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:59  توسط داریوش  | 


در سالنامه ایرانی (3745) این روز بنام جشن آذرگان نامگذاری شده است. واژه آذر اوستایی و به چم (معنی) آتش است و یكی از چهار آخشیج (عنصر) بنیادین و پاك نزد نیاكان ما بوده است.

از آنجا كه آتش بهترین و تیزترین آخشیج پاك كننده و همچنین گرما می باشد، از دیر باز نزد ایرانیان گرامی بوده است، از همین روی نیاكان ما، آتش را به نمایندگی "پاكی" همچو پرچمی در آتشكده ها نگه می داشتند و هرگز آتش پرست نبوده اند.  

نیاكان ما و زرتشتیان امروز در جشن آذرگان مانند دیگر جشن ها با جامه آراسته و پاك به آدریان ها می روند و با خواندن آتش نیایش، بخشی از اوستا، اهورامزدا را سپاس گفته و پس از نیایش به شادی می پردازند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:54  توسط داریوش  | 

بهرام گور  (مدت پادشاهی ۴۲۰ تا ۴۳۹ م.) به سبب علاقه به موسیقیدانان آنان را برتر از طبقات دیگر قرار داد و طبقات زمان اردشیر بابکان را بر هم زد. بنابر روایات، بهرام ایالات سند و مکران را از پادشاه هند گرفت و ۱۲ هزار نفر لوری و رامشگر به ایران آورد و این ظاهرا نخستین ارتباط هنری بین ایران و هند است. یکی از مورخین می گوید: بهرام گور چهارصد تن نوازنده از هندوستان به ایران آورد و این هنرمندان را بر سایر طبقات مقدم شمرد. ابوالفرج اصفهانی در کتاب معروف خود اغانی ضمن حکایتی متذکر گردیده که بهرام گور دوازده هزار لولی و رامشگر (زت) از هندوستان به ایران آورد و در تمام نواحی مملکت پراکنده کرد. این خوانندگان و نوازندگان را در هندوستان زت می نامیدند و در ایران به لولی و لوری و سوری (کاولی، کابلی) یا کولی معروف شده اند. این لولیان در هر کوی و برزن و شهر و قریه و قصبه ای برای مردم نوازندگی و خوانندگی می کردند. علاقه بهرام گور به ادبیات و موسیقی سبب ترویج این دو رشته گردید، و به سبب ارتباط ایران و هندوستان در زمان او، ایران از علوم و ادبیات و موسیقی هند نیز بهره مند شد.

در زمان خسرو پرویز (۵۹۰-۶۲۷ م.) با زمینه ای که آژ پیش فراهم شده بود و استادان ماهری که در فن موسیقی به وجود آمده بودند موسیقی در ایران رتبه ای والا یافت. این دوره را می توان عصر طلایی موسیقی ایران شمرد. از جمله موسیقیدانان معروف زمان خسرو پرویز می توان باربد، نکیسا، بامشاد، رامتین(رامی یا رامین)، سرکش (سرکیس یا سرکپ)، و آزادوار چنگی و کوسان نواگر را نام برد. مانی را نیز جامی در نفحات النس از موسیقیدانان این دوره و مورد توجه شاهپور اول می داند.

مانی فرزند شخصی از نجبای ایران به نام فاتک بود. مادرش نیز زنی از بانوان خاندان اشکانی بود. مانی در سال ۲۱۵ میلادی در بابل متولد شد. ابتدا نزد پدر و سپس نزد دانشمندان عصر خود به کسب علم و هنر اشتغال ورزید و از فلسفه و ادبیات و طب و نجوم و موسیقی و مخصوصا نقاشی آگاهی یافت و آیینی آورد آمیخته از فلسفه زردشت و شریعت عیسی و آیین بابلی و بودایی و اندیشه های خود.

باربد از موسیقیدانان و نوازندگان بنام و از بزرگترین آهنگسازان عهد خسرو پرویز بود که بسیاری از الحان و نواهای موسیقی را که هنوز بعضی از آنها با همان نام در ردیف دستگاه های موسیقی کنونی ما باقی مانده است از ساخته ها و پرداخته های او می دانند، و بعضی اختراع مقامات را به او نسبت می دهند. باربد را عده ای جهرمی نوشته اند و برخی مروزی دانسته اند. او از خوانندگان ممتاز و استادان نوازنده بربط بود و بطوریکه از این بیت نظامی در بیان سی لحن باربد استنباط می شود.

                     چو یاد از گنج باد آورد راندی                زهر بادی لبش گنجی نشاندی

ظاهرا در نواختن سازهای بادی مانند نی نیز ماهر بوده است.

باربد در دستگاه خسرو پرویز تا آنجا قدرت و مرتبت داشت و به شاه نزدیک بود که هر کس از بزرگان مطلب یا حاجتی داشت که جرات اظهار آن را به شاه نداشت توسط او به شاه عرض میشد. داستان رساندن خبر مرگ شبدیز (اسب سیاه مورد توجه خسرو پرویز) نمونه ای است از تقرب باربد به پادشاه و اهمیت موسیقی ایران در رساندن حالات مختلف، داستان چنین است: خسرو پرویز، شبدیز را از میان اسبان خود بیشتر دوست می داشت و گفته بود هر کس خبر مرگ او را بدهد کشته خواهد شد. پس از مرگ شبدیز کسی را یارای آن نبود که این خبر را به خسرو پرویز بدهد و او را از مرگ شبدیز آگاه سازد. رئیس دواب پادشاه به باربد متوسل می شود و از او می خواهد که بوسیله الحان و نغمه های موسیقی این خبر را به خسرو پرویز برساند. نوشته اند که باربد آهنگی می سازد که پادشاه پس از شنیدن آن فریاد بر می آورد که شبدیز مرد. باربد پاسخ می دهد که آری . بدین وسیله شاه از عهدی که کرده بود باز میگردد و رئیس دواب از نگرانی فارغ می شود. این داستان گذشته از رساندن مقام باربد نزد خسرو پرویز و استادی و مهارت و تاثیر آهنگهای او، می رساند که موسیقی ایران باید خیلی قوی و پیشرفته بوده باشد تا بتواند حالتهای گوناگون از غم و شادی و خشم و نفرت و کینه و غیر اینها را برساند و موسیقیدانان با نغمه و آهنگ منظور خود را به شنونده بفهماند، و او را تحت تاثیر احساسات خود قرار دهد.

نکیسا از موسیقیدانان بنام عهد ساسانی و از چنگ نوازان و خوانندگان دربار خسرو پرویز بود.

بامشاد از موسیقیدانان بنام زمان خسرو پرویز بود.

رامتین که او را رامی و رام هم نوشته اند از چنگ نوازان معروف عهد خسرو پرویز بود.

آزادوار چنگی آزادوار چنگی از زنان معروف موسیقیدان عهد بهرام گور بوده که در نواختن چنگ شهرت داشته است.

کوسان از نوازندگان مشهور نی بوده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:49  توسط داریوش  | 

 
نقش برجسته ی ساسانی در ایالت بغلان افغانستان
 
 
نقش برجسته ی ساسانی در ایالت بغلان افغانستان


سابقه:

در زمستان سال 2003 با پشتیبانی انجمن ( گروه ) حامی میراث فرهنگی افغانستان Spach هیاتی به سرپرستی دکتر جاناتان لی Dr. Jonathan Lee ، متخصص در تاریخ افغانستان، به دهکده ای در حومه ی پل خمری Pul-i-Khumri ( واقع در ایالت بغلان افغانستان )، جهت تعیین دقیق محل حجاری هایی که طبق شایعات در آن ناحیه واقع بود اعزام شد، دکتر لی پیش از آن عکسهایی از این نقش برجسته را دیده بود. آنها توسط یک گزارشگر شبکه ی BBC در لندن که به وسیله ی مقامات رسمی وزارت فرهنگ و اطلاعات در ایالت بغلان راهنمایی شده بود به دکتر لی تحویل داده شده بودند.

دکتر لی بی درنگ تشخیص داد که اگر گزارشها از موقعیت آن نقش برجسته به درستی ارائه شده باشند موضوع حتما میبایست برای تاریخ و باستان شناسی افغانستان بسیار پر اهمیت باشد.

دکتر لی در امتداد یک راه خاکی دست انداز راهی دهکده ی شمرق Shamarq تقریبا در فاصله ی 45 دقیقه ای پل خمری ( مرکز ایالت بغلان Baghlan ) شد. پل خمری تقریبا در فاصله ای مساوی مابین محل حجاری و پرستشگاه بزرگ کوشان Kushan که توسط کانیشکا Kanishka در سرخ کتل بنا شده است واقع شده.

حجاری مذکور در فاصله ی چند دقیقه ای از دهکده و بر روی اولین ردیف از سه تراس طبیعی که ساختاری سنگی دارند قرار گرفته است.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:45  توسط داریوش  | 

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین


به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

 

یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

الله اکبر

(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب

 

 

پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب

 

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و ديگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.


به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

 

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر  و او را به عربی عبادت نمایند . پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.

 

(محل امضای یزدگرد سوم )
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

ایوان مداین کاخ شاهان ساسانی

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:9  توسط داریوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:6  توسط داریوش  | 

پاسخی به مقاله توهین آمیز «معضل قومي و ملي در ايران»

 

مقاله زير در پاسخ به ادعاهاي بي بنيان و توهين آميز و ضدايراني آقاي هوشنگ كاظمي اربط (در شماره 1051 (جمعه 30 دي ماه) شهروند www.shahrvand.com)  نوشته شده است.  بحث‌هاي مطرح شده در اين نوشتار کاملا محتواي تاریخی دارد و روي سخن آن با اشخاصی است که اخیرا به تاریخ رسمی و جهان پذيرفته ي ایران وقيحانه می تازند.  علت اشاره به عنوان "رسمي" این است که اگر آقای کاظمی اربط به مقاله ها و دانشنامه های منتشر شده در غرب و روسیه و چین.. نیز نگاهی بيافکند، چیزی ناسازگار با آراي نویسندگانی چون کسروی یا پورداوود در آن ها نخواهد يافت. برای نمونه، دکتر ریچارد فرای در دانشگاه هاروارد به همان چيزي اعتقاد دارد که جناب کاظمی اربط آن را به پان آریایی ها فرضي نسبت می دهد.

 

--

يك)

با تكرارعنوان هايي چون پان آریایی در نوشتار آقاي اربط، نخست بایست دید که معنی آریایی چیست.

اين نویسنده مانند دیگر نویسندگان متأثر از پان ترکیسم، آریایی بودن قوم ماد و اقوام آسیای میانه را در ادوار پیش از اسلام انکار می کند.  بایست به این نویسنده تذکر داد که دیاکونوف (پژوهشگري كه آراي او به طور عجيبي مورد سوء استفاده پان ترك ها قرار گرفته است) خود نیز به آریایی بودن مادها تأكيد می کند و آنان را از قبیله های آمیخته آریایی و آسیانی می داند که عنصر آریایی در آن غالب گشته است: 

«تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آريايي درباره اقوامي است كه در ازمنه باستاني خود، خويشتن را آريا مي ناميدند. هنديان و ايرانيان (پارسيان) و مادها و اسكيت ها و آلان ها و اقوام ايراني زبان آسياي ميانه خود را آريا مي خواندند»

(ا. م. دياكونوف: «تاريخ ماد»، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، ص 142، سطرهاي 5 تا 9، و يادداشت هاي 12 تا 17 ص 82-481).

پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2): «آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».

 

دو) 

نویسنده ادعا می کند که زبان ترکی پیش از اسلام در آذربایجان رایج بوده است و نظر تمام تاریخنگاران غربی و شرقی خارج از ترکیه و جمهوری آذربایجان را در این مورد رد می کند. 

استدلال وی این است که چگونه زبان یک اقلیت تاتی در آذربایجان را می توان زبان رسمی آن منطقه دانست؟  بایست به این نویسنده کانادانشین گفت که مگر چند درصد مردم کاناداي امروز به زبان بومیان اصلی کانادا سخن می گویند، یا چند درصد مردم مصر كنوني به زبان قبطي سخن می گویند؟ پس بر مبناي استدلال جناب اربط بايد تصور كرد كه انگليسي – فرانسوي زبان ها از آغاز تاريخ در سرزمين كانادا مقيم بودند و اعراب نيز بوميان اصلي مصر؟!

اما با روشن شدن این نکته که مادها داراي  فرهنگ و زبان آريايي بودند، شکی نمی ماند که زبان ترکی پس از اسلام بر آذربایجان استيلاي يافته است.  بهترین گواه این حقيقت آن است که هیچ سندی از این زبان از آذربايجان پیش از دوران ایلخانان یافته نشده است.  کسروی هم بر پایه اسناد تاريخي و نام های جغرافيايي، حتا نام خود آذربایجانَ، به این نتیجه رسید که زبان ترکی در آذربایجان یک زبان نوآمده است.  هرچند بررسی این اقوال در یک مجال نمی گنجد، ناچار تنها به ذكر دو مورد از گواهي هاي برجسته تاريخي در مورد زبان آذربايجان بسنده مي شود:


ابن نديم در الفهرست مي‌نويسد:

فأما الفهلوية فمنسوب إلى فهله اسم يقع على خمسة بلدان وهي أصفهان والري وهمدان وماه نهاوند وأذربيجان وأما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة إلى حاضرة الباب والغالب عليها من لغة أهل خراسان والمشرق و اللغة أهل بلخ وأما الفارسية فتكلم بها الموابدة والعلماء وأشباههم وهي لغة أهل فارس وأما الخوزية فبها كان يتكلم الملوك والأشراف في الخلوة ومواضع اللعب واللذة ومع الحاشية وأما السريانية فكان يتكلم بها أهل السواد والمكاتبة في نوع من اللغة بالسرياني فارسي

(= اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام نهاده شده است بر پنج شهر: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان. و دري لغت شهرهاي مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن مي‌گفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسي كلامي است كه موبدان و علما و مانند ايشان بدان سخن گويند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزي زباني است كه ملوك و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفت‌وگو كنند. اما سرياني آن است كه مردم سواد بدان سخن رانند).


مسعودي در التنبيه و الاشراف مي‌نويسد:

فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغيرها وآذربيجان إلى ما يلي بلاد أرمينية وأران والبيلقان إلى دربند وهو الباب والأبواب والري وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهي نيسابور، وهراة ومرو وغير ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم في هذا الوقت وكل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها ملك واحد ولسانها واحد، إلا أنهم كانوا يتباينون في شيء يسير من اللغات وذلك أن اللغة إنما تكون واحدة بأن تكون حروفها التي تكتب واحدة وتأليف حروفها تأليف واحد، وإن اختلفت بعد ذلك في سائر الأشياء الأخر كالفهلوية والدرية والآذرية وغيرها من لغات الفرس.

(= پارسيان قومي بودند كه قلم‌روشان ديار جبال بود از ماهات و غيره و آذربايجان تا مجاور ارمنيه و اران و بيلقان تا دربند كه باب و ابواب است و ري و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر كه نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايت‌هاي خراسان و سيستان و كرمان و فارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايت‌ها پيوسته است، همه‌ي اين ولايت‌ها يك مملكت بود، پادشاه‌اش يكي بود و زبان‌اش يكي بود، فقط در بعضي كلمات تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي كه زبان را بدان مي‌نويسند يكي باشد، زبان يكي است وگر چه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبان‌هاي پارسي).

شايان توجه است كه دياكونوف، پژوهشگر روس، در بخش مربوط به "ماد" تاريخ ايران كمبريج (1985، ص 42)، كه سي سال پس از كتاب تاريخ ماد او منتشر شده است، همچنان و به تأكيد، به آريايي بودن مادها تصريح كرده است:

 

It is pretty certain that pastoral tribes with subsidiary agriculture who created the archeological Srubnya(Kurgan) and Andorovo cultures of steppes of Eastern Europe, Kazakhistan, and Soviet Central Asia in the 2nd millennium B.C. were the direct precursors of the Scythians and the Sacae, i.e. of the “Eastern” Iranians.  But this means that the division of the tribes speaking Indo-Iranian (Aryan), into Indo-Aryan and Iranians, must have antedates the creation of these two archeological cultures.  It also means that the ancestors of the speakers of Indo-Aryan and “Western” Iranian idioms(Median, Persian and Parthian) must have reached the south-western part of Central Asia and Easter Iran already earlier, by the end of the 3rd or the beginning of the 2nd millennium B.C.  During the 2nd millennium a considerable part of the population of the Iranian Plateu must already have spoken Indo-Iranian languages, perhaps even Old Iranian languages.

(= تا حدي مسلم است كه قبايل دام دار داراي [اقتصاد] فرعي كشاورزي،  كه فرهنگ هاي باستان شناختي سروبنيا (كورگان) و آندرونووي دشت هاي اروپاي شرقي، قزاقستان و آسياي ميانه شوروي [سابق] را در هزاره دوم پ.م. پديد آوردند، پيشروان مستقيم سكيث ها و سكاها، يعني ايرانيان شرقي بودند. اما اين بدان معنا است كه انشعاب قبايل هندوايراني (آريايي) زبان به هندوآريايي و ايراني، مي‌بايد پيش از پيدايش اين دو فرهنگ باستان شناختي رخ داده باشد. اين باز بدان معناست كه نياكان گويندگان زبان هندوآريايي و گويش هاي ايراني غربي (مادي، پارسي و پارتي) مي‌بايد زماني زودتر، در پايان هزاره سوم پ.م. يا آغاز هزاره دوم پ.م. به بخش جنوب غربي آسياي مركزي و ايران شرقي رسيده باشند. در طي هزاره دوم پ.م. بخش عمده اي از جمعيت نجد ايران لابد به زبان هاي هندوايراني، و شايد حتا به زبان هاي ايراني باستان، سخن مي گفته اند.)

 

استرابو (جغرافيا 15/8)، مورخ يوناني، دو هزار سال پيش (زماني كه هنوز نام ترك در صحنه تاريخ به چشم نمي خورد) مي نويسد:

and the name of Ariana is further extended to a part of Persia and of Media, as also to the Bactrians and Sogdians on the north; for these speak approximately the same language, with but slight variations.
http://penelope.uchicago.edu/Thayer/E/Roman/Texts/Strabo/15B*.html

(= نام آريانا بيش‌تر به بخشي از پارس و ماد، و همچنين به بلخي ها و سغدي در شمال اطلاق شده است، چرا كه اينان كمابيش به زباني واحد، اما با اختلافاتي جزيي، سخن مي گويند)

هردوت حدود 2450 سال پيش می نویسد:

These Medes were called anciently by all people Arians

(= همه مردم از ديرباز مادها را آريايي مي خواندند).
http://www.sacred-texts.com/cla/hh/hh7060.htm

 

آقاي اربط مي نويسد:

«اكثر مورخان پان آريائي ايران (پيرنيا ــ كسروي ــ پور داوود .... و زرين كوب) كه همگي از مورخان دوران پهلوي هستند، در نوشته هاي تاريخي خود به يك قوم آريائي به نام ماد در منطقه آذربايجان و كردستان كنوني اشاره ميكنند، و همگي در مورد زبان، فرهنگ و روش زندگي اين قوم مفروض آريائي به طور خلاصه اشاره ميكنند كه در اين موارد هنوز سند قابل ملاحظه اي به دست نيامده، با وصف اين كمبود سند، باز هم داستانهاي مفصلي درباره شاهان اين قوم آريائي به چاپ ميرسانند.
ا.م. دياكونوف مورخ و زبانشناس مشهور روس در كتاب «تاريخ ماد» خود كلمه ماد يا مادايي را كه در كتيبه هاي آشوري به آن اشاره شده به معني اتحاديه اي از اقوام ساكن غرب ايران ميداند كه با هم متحد شده تا در مقابل حملات آشوريان به سرزمينشان مقاومت كنند. اين مورخ ضمن اشاره به كمبود اسمهايي از ريشه هند و اروپائي در ميان افراد دستگير شده و مكانهاي تسخير شده توسط آشوريان، اقوام ساكن غرب ايران را در اين دوره از تاريخ (حدودا ششصد تا هفتصد سال پيش از ميلاد) به شرح زير اعلام ميكند. ايلاميان ــ كوتيان ــ هوريان ــ لولوبيان ــ ماننائيان و آرورتائيان كه همگي از نژاد آسيايي و زبانشان هم ريشه و نزديك به هم بوده است.»

وجود قومي آريايي به نام ماد ساخته و پرداخته مورخان ايراني دوران پهلوي نيست بل كه حقيقتي است مبتني بر اسناد و شواهد معتبر تاريخي و باستان شناختي كه عموم دانشمندان جهان به درستي آن ها اعتقاد دارند. حاكميت مادهاي ايراني بر غرب ايران، و سپس پيوستن سكاهاي ايراني بدانان، به تدريج عناصر فرهنگي و زباني و قومي ايراني را بر اين منطقه به طور كامل چيره ساخت. بنابراين در اواسط هزاره اول پيش از ميلاد ديگر عناصر زباني بومي در اين بخش از ايران برجاي نبوده است و لذا تكاپوي امثال آقاي اربط براي انكار وجود مادها و ماهيت ايراني ساكنان غرب و شمال غرب ايران (آذربايجان) راه به جايي نخواهد برد. ايگور دياكونوف نيز خود بدين نكته به روشني تأكيد كرده است:

از قرن هفتم قبل از ميلاد به بعد به تقريب، تمام نام هاي مادي كه به ما رسيده ريشه واضح ايراني دارد ... اين دلايل براي اثبات اين كه زبان مادي (گروه ايراني) لسان مشترك و همگاني اتحاديه قبايل ماد بوده است، كافي به نظر مي رسد (ص 144). در سرزمين ماد، از قرن نهم تا هفتم قبل از ميلاد، چه از روي اصطلاحات جغرافيايي و چه اسامي خاص، پيش رفت عنصر لساني ايراني از مشرق به طرف غرب آشكارا مشهود مي باشد (ص 145). به موازات توسعه حدود سرزمين ماد در قرن هاي هفتم و ششم قبل از ميلاد دايره انتشار زبان مادي – ايراني نيز وسيع تر گرديده است و يكي از علامات آن همانا توسعه دامنه نشر اسامي مادي – ايراني مي باشد (ص 148). زبان مادي ايراني ظاهرا زبان مشترك قبايل ماد بوده و ظهور اسكيت ها محتملا وضع زبان مذكور را بيش از پيش استوار ساخت، زيرا كه تقريبا بدون ترديد مي توان گفت كه اسكيت ها آن زبان را به آساني مي فهميده اند ... محتملا نفوذ مغان و كيش ايشان در سراسر خاك ماد در عين زمان بسط يافت و زبان مغانْ زباني ايراني بود (ص 255). زباني كه مردم عهد باستان مادي مي ناميدند به زبان هاي ايراني تعلق داشته و از اين رهگذر مانند زبان هايي بوده كه اقوام اسكان داده شده و لااقل اكثر اقوام صحرانشين آسياي ميانه، كه اكثريت قاطع اخلاف شان اكنون به يكي از زبان هاي گروه تركي سخن مي گويند، بدون استثنا در عهد باستان بدان متكلم بودند (ص 63). از اواسط هزاره اول قبل از ميلاد در بخش اعظم پهنه هاي ايران‌زمين زبان هاي هندواروپايي (ايراني) كسب برتري كردند و اقوامي كه متكلم به السنه مزبور بودند بعدها فرهنگ بزرگ ايران را آفريدند ... دانش غرب در عصر حاضر، به درستي متوجه نفوذ ايشان در سرزمين ماد و حركت تدريجي شان از شرق به غرب گشت (73-72).

بنابراين، كاملا روشن است كه ساكنان شمال غرب ايران از هزاران سال پيش برخوردار از زبان و فرهنگي ايراني بودند و لذا تكلم كنوني آنان به زبان تركي، هرگز به معناي داشتن تبار و هويتي تركي نيست.


جناب كاظمي اربط می نویسد:

« آقاي رحيم رئيس نيا مورخ آذربايجاني كه چند سال پيش به موقع مسافرت به ايران، در تبريز افتخار آشنايي با ايشان را پيدا كردم در كتاب تاريخي «آذربايجان در مسير تاريخ ايران» به زمان معاويه بنيانگذار سلسله بني اميه اشاره ميكند كه گويي معاويه بعد از به قدرت رسيدن از وزراي خود در رابطه با مناطق تازه تسخير شده لشكر اسلام ميپرسد. در رابطه با آذربايجان پاسخ ميدهند كه آذربايجان سرزمين تركان است. بر اساس اين روايت حضور تركان در آذربايجان به بيش از هزار و سيصد سال پيش ميرسد.»

اما وي هیچ سندی برای اثبات ادعای خود معرفي نمي كند؛ چرا كه ادعاي او بر داستاني يك‌سره خيالي در تاريخ طبري مبتني است و از اين رو جسارت عرضه آن  را ندارد.

اما اصل روايت طبري كه اين نويسنده‌ داستان خود را با نيم‌نگاهي به آن ساخته و پرداخته‌، و گويي كه هيچ كس نمي‌تواند پرده از نيرنگ‌شان بردارد، به طبري نسبت داده‌اند، مي‌گويد كه كه رائش بن قيس، شاه اسطوره‌اي يمن، در زمان منوچهر، پادشاه اسطوره‌اي ايران، در آذربايجان به تركاني كه آن را تصرف كرده بودند حمله برد و بسياري از آنان را كشت و اسير گرفت (تاريخ طبري، ترجمه‌ي ابوالقاسم پاينده، بنياد فرهنگ ايران، 1352، ص293). جداي از اين كه همه‌ي شخصيت‌ها و وقايع اين روايت طبري اسطوره‌اي هستند و اين روايت، در اصل، بازگو كننده‌ي يك افسانه‌ي متأخر عربي است، در آن، از تركان نه به عنوان مردمان و اهالي آذربايجان، بل كه به عنوان تصرف كنندگان آذربايجان (كه ممكن است خاطره‌اي به جا مانده از حملات پياپي خزرهاي ترك‌زبان و يهودي مذهب به اران و آذربايجان باشد) سخن رفته است.

پس تمسك به چنین روایت افسانه واري نمی تواند برای آقای کاظمی اربط مفيد و کارساز باشد. همچنین ابن مسکویه نیز این روایت را در زمان منوچهر بازگو كرده و از هجوم ترکان به آذربایجان در زمان منوچهر و رائش (شاه اسطوره ای یمن) سخن رانده است. 

ذكر این نکته دارای اهمیت است که  در هیچ سند ترکی نام آتورپاتکان نیامده است و اين نام ايراني هيچ گونه ارتباطي با زبان تركي ندارد. چنان كه دياكونوف (ص 541) تصريح مي‌كند، نام Aturpat (به يوناني Atropates) اشتقاق و معناي صحيح و بي‌خدشه‌ي ايراني دارد: «حفظ شده توسط آتش مقدس». نام آترپاتکان در کتیبه های پارتی و پهلوی ساسانی نيز به همین سان آمده است.  در حالي كه اسنادي کهن مانند هردوت مادها را آریایی خوانده اند و اسناد دوران اسلامی پیش از ترکی زبان شدن آذربایجان، آذربایجان را ایرانی زبان دانسته اند، حتا يك خط نوشته به زبان ترکی بر پوست يا گل يا کاغذ از آذربایجان پيش از عصر ايلخاني به دست نيامده است.

 

سه)

نویسنده درباره زبان پارسی دری (نو) و بالیدن و پرورش این زمان در ادوار اسلامی سخن می گوید و می نویسد چرا این زبان در دوران هخامنشیان و ساسانیان و.. پرورش نيافت و سندی از این زبان در دست نیست. نویسنده نمی داند که پارسی دری زبان ايرانيان پيش از عصر اسلام نبود بلکه زبان ايرانيان اين دوره (اشكاني – ساساني)، زبان پهلوي بود، كه اسناد بسياري از آن در دست است. در دوران هخامنشیان نیز زبان پارسی باستان در ایران متداول بود. اما براي نشان دادن گستردگی زبان پهلوی می توان به این نکته اشاره کرد که اسنادی از مصر تا غرب چین بدین زبان یافت شده است.  یک نمونه از متون نوشته شده به زبان پهلوي، كتيبه اي است كه در شهر مشکین شهر آذربایجان يافته شده و برگردان آن به فارسي كنوني، چنين است:

 «ماه مهر سال 27 (سطلنت) شاپور، شاه شاهان، پسر هرمزد—آن گاه که من ، نرسه ي ... گوبدان – اين دژ را که فرخ ... پي نهاده بود، به نام ايزدان و فره ي شاه شاهان در هفت سال به پايان رساندم.
اينک ، شاه زاده ، نجيب زاده، يا آزاده اي که بدين راه آيد و اين دژ را بپسندد، پس روان نرسه ي .. را آفرين گويد. تو که اين دژ را نمي پسندي، پس دژي بساز که از اين بهتر باشد!»

اما درباره پارسی نو، هرچند پادشاهان ترک نیز زبان پارسی را در دربار خود رواج دادند ولی این امر به سبب لطف آنان نبود.  اما پرسشی كه در اين ميان پيش مي آيد آن است كه تركان تازه به تخت سلطنت برآمده چرا ادبيات خودشان را توليد نکردند؟ آیا آنان خودستیز بودند که به سوی ادبیات بیگانگان بروند؟  آیا هیچ قومی ادبیات خودش را از ادبیات دیگران پست تر می شمارد؟  پاسخ اين نيست که زبان ترکان حاکم بر سرنوشت ايران و ايرانيان – دست کم تا چند قرن - از حد يك زبان سطحي محاوره اي تجاوز نمی کرده است.  برای نمونه، ترکان غزنوی، که حتا يک اثر ترکی از خود باقی نگذاشته اند، صاحب زبان و ادب و فرهنگی نبودند تا آن را در مناطق فرمانروايی خود به عنوان زبان اداری و ادبی به کار ببرند، بنابراين زبان فارسي را به عنوان زبان رسمي، درباري، و ادبي خود اختيار كردند.

 

چهار)

آقای هوشنگ کاظمی اربط مانند همه نويسندگان پان ترك ادعا می کنند که زبان سومری نسبت هایی به زبان ترکی دارد. اما این ادعا را همان كتابي كه به دروغ بدان استناد جسته کاملا باطل مي كند: 

Kramer, Samuel, Noah 1963. The Sumerians. Chicago: University of Chicago Press:

“In vocabulary, grammer, and syntax, however, Sumerian still stands alone and seems to be unrelated to any other language, living or dead”.

 «واژگان، دستور، و نحو زبان سومري همچنان بر يگانگي [اين زبان] پاي مي فشارد و به نظر مي رسد با ديگر زبان ها، زنده يا مرده، فاقد خويشاوندي است»

يكي از كتابهاي مشهوري كه در تدريس زبان سومري از آن استفاده مي شود، اين كتاب است:

 John Hayes, "Sumerian"  2nd printing, 1999, Muenchen

در مقدمه این کتاب می خوانیم:

”Sumerian has the distinction of being the oldest attested language in
the world. Spoken in the southern part of ancient Mesopotamia, the
Iraq of today, its first texts date to about 3100 BCE.
Sumerian died
out as a spoken language about 2000 BCE, but it was studied in the
Mesopotamian school system as a language of high culture for almost
two thousand more years. A language-isolate, Sumerian has no
obvious relatives.  Typologically, Sumerian is quite different from
the Semitic languages which followed it in Mesopotamia. It is
basically SOV, with core grammatical relationships marked by affixes
on the verb, and with adverbial relationships marked by postpositions,
which are cross-referenced by prefixes on the verb. It is split
ergative; the perfect functions on an ergative basis, but the
imperfect on a nominative-accusative basis.
Because Sumerian is an isolate, and has been dead for thousands of
years, special problems arise in trying to elucidate its
grammar. There are still major challenges in understanding its
morphosyntax, and very little is known about Sumerian at the discourse
level. This volume will describe some of the major questions still to
be resolved.

ترجمه:

زبان سومري اين امتياز را دارد كه كهن ترين زباني است كه اسنادي از آن به جا مانده است. نخستين متن هاي كشف شده از اين زبان كه در نواحي جنوبي ميان رودان (بين النهرين) باستان، عراق امروزي، رايج بوده، به 3100 سال پيش از ميلاد مربوط مي شود. سومري، به عنوان زباني گفتاري، دو هزار سال پيش از ميلاد متروك شد اما تقريبا تا دو هزار سال پس از آن هم اين زبان به عنوان زبان "فرهنگ والا" در مدرسه هاي ميان رودان تدريس مي شد. سومري زباني جدا است و بطور مشخص وابسته به هيچ خانواده اي نيست. از ديدگاه گونه شناختي، زبان سومري با زبان سامي كه جايگزين آن در ميان رودان شد كاملا فرق دارد. ساختار جمله در زبان سومري به صورت «فاعل، مفعول، فعل» است. روابط دستوري در اين زبان با «وند» هايي كه به فعل اضافه مي شوند تعيين مي گردد و قيدها نيز بصورت «پي بست»  در جمله مي آيند. اين پي بست ها به وسيله ي پيشوندهاي متصل به فعل ارجاع داده مي شوند. همچنين روابط دستوري در اين زبان، ارگاتيو و گسسته است و از اين جهت، در ساختارهاي ارگاتيو بهترين بازدهي را دارد و در ساختارهاي فاعلي- مفعولي بازدهي كمتري دارد.  چون سومري زباني تك خانواده اي است و نيز هزاران سال است كه از آن استفاده نمي شود، تعيين دستور اين زبان دشواري هاي ويژه اي را فرا روي پژوهشگران قرار مي دهد. هنوز چالش هاي بزرگي در تشخيص ترتيب تكواژها در اين زبان وجود دارد و شناخت ما از زبان سومري در سطح گفتمان بسيار اندك است.

 

پنج)

درباره فرش پازیریک و هنر مینياتور بایستي توجه داشت كه براي هنرهاي باستاني به سختي مي توان ريشه هاي قومي پيدا كرد. 

در مورد هنر نقاشی شکی نیست که این نوع هنر در ایران پیش از اسلام رایج بوده است.  یک نمونه آن کتاب ارژنگ مانی است که در ادبیات سخت مشهور است.  نيز می توان به هنر پیکرنگاری ساسانی اشاره کرد:

http://www.livius.org/a/iran/bishapur/bishapur_mosaic2_louvre.jpg

http://www.livius.org/a/iran/bishapur/bishapur_mosaic_tehran.JPG

صنعت مجسمه سازی و پیکرتراشي پس از برآمدن اسلام سیري نزولی پيدا کرد و بنابراین تا زمان تیموریان، این صنعت در ایران به خاموشي گراييده بود.  اما در زمان تیموریان، نقاشان چینی بر ایرانیان اثر گذاشتند و هنر مینياتور به وجود آمد. 

البته نمونه هايي از فرش دوران ساسانی از شهر قومیس نیز پیدا شده است.  اما این که نمونه هاي زیادي از فرش از دوران باستان در هیچ نقطه جهان در دست نداریم به سبب پوسیده شدن فرش است.  ماندگاري فرش پازيریک نيز به علت محفوظ ماندن آن در یخ است و از اين رو نمونه اي استثنایی از این هنر مي باشد.  تعلق فرش پازيریک به قومی خاص هنوز مشخص نیست ولی نظر بسیاری از دانشمند بر آن است که این فرش به سكاها Scythians تعلق دارد.  دانشمند امروزی سكاها را ایرانی تبار می دانند، چنان که در مطلب نقل شده از دياكونوف آشكار بود و همچنین می توان به دانشنامه های به روز شده Britannica  و Encarta  در این مورد رجوع کرد.

در مورد فرش در ایران باستان،  گزنفون در کوروش نامه اشاراتي بدان كرده است. به جز فرش شاهانه بهارستان، اسنادی نیز به فرش های معمولی اشاره می کنند. علاقه مندان براي كسب آگاهي بيش تر مي توانند به اين مقاله ارزنده مراجعه نمايند:

http://www.iranica.com/articles/search/searchpdf.isc?ReqStrPDFPath=/home1/iranica/articles/v4_articles/carpets/pre-islamic_carpets&OptStrLogFile=/home/iranica/public_html/logs/pdfdownload.html

 

 

آقای پرویز رجبی نیز توضیحاتی در شماره 1053 شهروند در مورد این فرش دادند که ما نیز آن را ذکر میکنیم:

«نخست اينکه علت بقاي اين فرش دفن بودن آن در برف و يخ است. وگرنه هيچ فرش و بافته اي نمي تواند در زير خاک عمري پايدار داشته باشد. درست به همين دليل است که از ايران باستان جز يافته هاي پازيريک چيزي نمانده است. الا کفن هاي منقوش کشيشان و بلندپايگان مسيحي که در ايران درگذشته اند و در پوششي از کفن به غرب برده شده اند. باقي مانده هايي بسيار پوسيده از اين کفن ها در موزه غرب موجود است. نقش اين کفن ها نقش هاي کاملا شناخته شده ايراني است. از گورهاي پازيريک نيز پارچه پشمي وارداتي از ايران به دست آمده است. نقش يکي از پارچه ها دژ کنگره دار ايراني محصور در مربع هاي کوچک است. درست همانند لباس نگهبانان شوش که در نقش آجرهاي رنگي و لعاب دار براي ما باقي مانده است.
آتنائيوس مورخ عصر آنتيک يونان گزارشي غافلگيرکننده از دوره اردشير هخامنشي دارد: «روي تخت پتوهايي به رنگ ارغواني انداخته بودند که با مرغوب ترين پشم درست شده بود. در هر طرف تخت يک متکا بود و روي همه اين ها لحاف هايي کشيده بودند که به ظريف ترين نوع ممکن گلدوزي شده بودند. فرش هاي نرم ايراني فضاي مياني چادر را مي پوشاندند که نقش و نگارهايي در حد اعلاي زيبايي و ظرافت داشتند».
نمونه بسيار زيبايي از فرش دوره هخامنشي از گوري در پازيريک (در کوه هاي آلتاي جنوب روسيه) به دست آمده است که نقش هاي آن بدون ترديد کاملا هخامنشي هستند. بافت اين فرش از همان تکنيکي برخوردار است که امروز در ايران معمول است. اين فرش با 8/1 متر پهنا و 2 متر درازا يک ميليون و دويست و پنجاه هزار گره دارد. نمدزين اسب هاي منقوش در اين فرش، درست همان نقش هايي را دارند که نمدزين نگاره اسب ها در تالار صد ستون تخت جمشيد. با رديفي از شيرهاي در حال حرکت در حاشيه پيرامون. اين حاشيه در نگاره تخت نشيني داريوش در پلکان آپادانا هم به چشم مي خورد.»

 

شش)

آقای اربط می نویسد:

« ولي مورخان پان آريائي ايران حضور و يا ورود تركان به منطقه آذربايجان را مصادف با زمان حكومت سلجوقيان مي دانند.»

اما حقیقت آن است که همه مورخان جهان ورود اولين گروه هاي مهاجم ترک را به آذربايجان همزمان با دوران غزنوي و سلجوقي مي دانند.  دوباره بر این نکته تاکید می شود که هیچ سندی در مورد زبان ترکی از آذربایجان پيش از عصر ايلخاني وجود ندارد.  برای این که نشان داده شود آن چه جناب اربط نقل كرده، فقط عقيده مورخان ایرانزمین نیست، از دانشنامه بریتانيكا (زير واژه اغوز) نقل قول می کنیم:

These Turks came to form the bulk of the population there, and one Oguz tribal chief, Osman, founded the Ottoman dynasty (early 14th century) that would subsequently extend Turkish power throughout the eastern Mediterranean. The Oguz are the primary ancestors of the Turks of present-day Turkey. Little is known about the origins of the Turkic peoples, and much of their history even up to the time of the Mongol conquests in the 10th–13th centuries is shrouded in obscurity. Chinese documents of the 6th century AD refer to the empire of the T'u-chüeh as consisting of two parts, the northern and western Turks. This empire submitted to the nominal suzerainty of the Chinese T'ang dynasty in the 7th century, but the northern Turks regained their independence in 682 and retained it until 744. The Orhon inscriptions, the oldest known Turkic records (8th century), refer to this empire and particularly to the confederation of Turkic tribes known as the Oguz; to the Uighur, who lived along the Selenga River (in present-day Mongolia); and to the Kyrgyz, who lived along the Yenisey River (in north-central Russia). When able to escape the domination of the T'ang dynasty, these northern Turkic groups fought each other for control of Mongolia from the 8th to the 11th century, when the Oguz migrated westward into Iran and Afghanistan. In Iran the family of Oguz tribes known as Seljuqs created an empire that by the late 11th century stretched from the Amu Darya south to the Persian Gulf and from the Indus River west to the Mediterranean Sea. In 1071 the Seljuq sultan Alp-Arslan defeated the Byzantine Empire at the Battle of Manzikert and thereby opened the way for several million Oguz tribesmen to settle in Anatolia.

(= درباره خاستگاه مردمان ترك آگاهي هاي اندكي موجود است، و بخش عمده اي از تاريخ آنان حتا تا زمان فتوح مغولان در سده هاي 13-10 م. در پرده ابهام است. اسناد چيني سده ششم م. به امپراتوري تو- چوئه، كه مركب از دو بخش، تركان شمالي و تركان غربي بود، اشاره مي كنند. اين امپراتوري در سده هفتم  به حاكميت صوري دودمان چيني تانگ گردن نهاد، اما تركان شمالي در 682 استقلال خود را بازيافتند و تا 744 حفظ كردند. كتيبه هاي ارخون، كهن ترين نوشته‌ي شناخته شده ي تركي (سده هشتم)، بدين امپراتوري و به ويژه به اتحاديه قبايل ترك معروف به اغوز؛ نيز به ايغورها، كه در امتداد رود سلنگا (اينك در مغولستان) مي زيستند؛ به قرقيزها، كه به موازات رود يني سئي (اينك در روسيه) مي زيستند اشاره دارد. اين دسته هاي تركان شمالي، هنگامي كه موفق به رهايي از استيلاي دودمان تانگ شدند، براي تسلط بر مغولستان از سده هشتم تا يازدهم، آن گاه كه اغوزها به سوي غرب به ايران و افغانستان مهاجرت كردند، به نبرد با يك ديگر پرداختند. در ايران يكي از تيره هاي قبايل اغوز، معروف به سلجوقيان، در اواخر سده يازدهم امپراتوري اي را پديد آوردند كه از آمودريا تا خليج فارس در جنوب، و از رود سند تا درياي مديترانه در غرب گسترده بود. در 1071 سلطان سلجوقي آلپ ارسلان امپراتور بيزانس را در نبرد منزيكرت شكست داد و در نتيجه آن راه اسكان چندين ميليون ايلياتي اغوز در آناتولي گشوده شد. اين تركان به گونه توده اي از مردمان بدين سرزمين وارد شدند، و يكي از قبيله سالاران اغز، به نام عثمان، دودمان عثماني را بنيان نهاد (اوايل سده 14) كه سپس نيروي تركان  را در سراسر مديترانه شرقي گسترش داد. اغوزها نياكان اصلي تركان تركيه كنوني هستند)

 

شاید برای آقای اربط عجیب باشد، ولی  سفارتخانه های جمهوری آذربایجان و ترکیه نیز همان سخناني را مي گويند كه وي به پان آريايي هاي فرضي نسبت داده است:

http://www.kiffer.us/azeri_info/history_of_azerbaijan-emb.htm

http://www.turkishembassy.org.pk/Tourism.php?res=High

 

هفت)

اما در باره توران، كه جناب اربط آن را به تركان نسبت داده است، بايد گفت كه:

تور (اوستايي Tura، پهلوي Toj/Toz) عنوان قوم يا قبيله‌‌ي مجاور و گاه متخاصم با آرياييان خاص (قوم زرتشت) در عصر اوستايي (آسياي مركزي سده‌ي 13پ.م.) بوده است كه از آن براي نخستين بار در اوستاي كهن (يشت13/4-143) ياد گرديده و به روان مؤمنان مزداپرست آن درود فرستاده شده است. از آن پس نيز نام "تور" و "توراني" صرفاً در روايات ايراني، و از طريق آن، در متون يوناني آشكار و شناخته مي‌شود. با اين حال، و با وجود اين كه در هيچ يك از منابع تركي پيش از اسلام نامي از "تور" و "توراني" نرفته و اساساً چنين قوم يا قبيله‌اي براي آن‌ها ناشناخته بوده است، نظريه‌پردازان نژادپرست پان‌تركيسم در قرن بيستم، براي پر كردن خلاء بي‌هويتي خود، به اسطوره‌سازي متوسل شده، توران را منشأ و خاستگاه تركان معرفي كردند و از وجود امپراتوري توران در عصر باستان دم زدند و از ضرورت احياي آن امپراتوري خيالي ترك از مرزهاي عثماني تا چين سخن راندند!
اما با توجه به آن چه از تورانيان كهن و حقيقي بر جاي مانده است، يعني شمار زيادي نام شخص و مكان، كه تنها در متون زرتشتي و ايراني ياد گرديده، و جملگي ريشه و معنايي ايراني دارند (مانند: پشنگ، افراسياب، گرسيوز، اغريرث، گُروي، كهرم، سپهرم، اندريمان، سرخه، شيده، فرنگيس، منيژه، ويسه، فرشيدورد، لهاك، هومان، پيران، بارمان، پيلسم، گلباد، نستيهن، سيامك، شواسپ، ارجاسپ، ويدرفش، نامخواست و…)، كاملاً آشكار و مسلم است كه تورانيان عصر اوستايي، قوم/ قبيله‌اي «ايراني» (آريايي به معناي عام) بوده‌اند. نام «تور» نيز خود واژه‌اي ايراني است و معناي «نيرومند و خشمگين» را دارد. از سوي ديگر، در عصر و گستره‌اي كه تورانيان مي‌زيستند (آسياي ميانه‌ي سده‌ي13پ.م.) هنوز پاي هيچ قوم و قبيله‌ي ترك‌زباني به آسياي ميانه گشوده نشده بود و اين مردمان هنوز در مرزهاي چين و مغولستان مي‌زيستند.
در عصر اشكاني و ساساني، پس از آن كه ياد و خاطره‌ي تورانيان كهن ديگر به اسطوره‌ها پيوسته و در دل حماسه‌ها جاي گرفته بود، با جاي‌گزين شدن هپتاليان و خيون‌ها در آسياي ميانه، و سپس در عصر اسلامي با ساكن شدن "تركان" در اين ناحيه، نام قوم/ قبيله‌ي فراموش شده و از ميان رفته‌ي «توران»، به ساكنان جديد و نوآمده‌ي اين منطقه، يعني هپتاليان و خيون‌ها و هون‌ها، و سرانجام «تركان» اطلاق گشت و با آنان منطبق شد. از اين روست كه در متون عصر اسلامي، گاه از اصطلاح تور و توران براي اشاره به تركان ساكن آسياي ميانه و ماوراءالنهر استفاده مي‌شود.
در اين باره نگاه كنيد به:

ولاديمير بارتولد: "سخنراني كوتاهي درباره قفقاز و آسياي ميانه"، ياد يار، دفتر اول، مؤسسه مطالعات تحقيقات فرهنگي، 1372، ص 175
 
گراردو نيولي: "زمان و زادگاه زرتشت"، ترجمه‌ي سيدمنصور سيدسجادي، انتشارات آگه، 1381، ص149 به بعد
مهرداد بهار:  "پژوهشي در اساطير ايران"، انتشارات آگه، 1376، ص 2-181، 390
 
جليل دوستخواه: "اوستا"، جلد دوم، انتشارات مرواريد، 1375، ص 4-963
 
ذبيح‌الله صفا: "حماسه‌سرايي در ايران"، انتشارات فردوس، 1374، ص 586 به بعد
 
حسن پيرنيا: "تاريخ ايران باستان"، جلد سوم، انتشارات افراسياب، 1378، ص 5-1994
 
مري بويس: "تاريخ كيش زرتشت"، جلد يكم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات توس، 1376، ص 144
مري بويس: "چكيده‌ي تاريخ كيش زرتشت"، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات صفيعلي‌شاه، 1377، ص 4-23
عبدالحسين زرين‌كوب: "تاريخ مردم ايران"، جلد يكم، انتشارات اميركبير، 1373، ص 17،40
 
ريچارد فراي: "ميراث باستاني ايران"، ترجمه‌ي مسعود رجب‌نيا، انتشارات علمي و فرهنگي، 1377، ص 8-67
 
آرتور كريستنسن: "مزداپرستي در ايران قديم"، ترجمه‌ي ذبيح‌الله صفا، انتشارات هيرمند، 1376، ص 112، 6-95
 
احسان يارشاطر: "تاريخ ايران"، جلد سوم- قسمت اول، پژوهش دانشگاه كمبريج، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1380، ص 20-519
 
پرويز رجبي: "هزاره هاي گم‌شده"، جلد چهارم، انتشارات توس، 1381، ص 55-54
 
محمدامين رياحي خويي: "فردوسي"، انتشارات طرح نو، 1375، ص 51-47، 190
 
محمد معين: "فرهنگ فارسي"، جلد پنجم، انتشارات اميركبير، 1380، ص 399

- E. Yarshater, "Afrasiab": Encyclopaedia Iranica, vol. 2, 1987, p. 576
- C. E. Bosworth, "Central Asia IV. In the Islamic period up to the Mongos": Encyclopaedia Iranica, vol. 5, 1992, p. 169

(به نقل از http://prana.persianblog.com/1382_10_prana_archive.html)

 

هشت) 

آقای اربط مانند تمام قوم گرایان آمارهایی از جمعيت ایران می دهد که هيچ منبع و مرجع موثق و شناخته شده اي آن را تأييد نمي كند. برای نمونه، تا کنون به جز دو آمار رسمی، هیچ آمار دیگري از تركيب گويش‌وران ایرانی گرفته نشده است. با اين حال آقای اربط خودش را سخنگوی «سی ملیون» ترک (!) مي پندارد.

در سال 1370 آمارگيري بسيار مستندي در مورد جمعيت ايران انجام گرفته است كه شرح آن را در مقالات زير مي توان يافت:

http://khabarnameh.gooya.com/society/archives/010245.php

http://asre-nou.net/1383/ordibehesht/20/m-mohsenian.html

"در مرداد 1370، هنگام صدور شناسنامه براي نوزادان، درباره زبان ٤٩ هزار و ٥٥٨ مادر در سطح كشور سوال مطرح شد كه نتيجه حاكي از سهم حضور ٥٣٬٨ درصدي زبان هاى غيرفارسي در ايران بود. بر اساس نمونه گيري مذكور، توزيع سهم هر يك از زبان ها (به درصد) به اين شرح بود: ٤٦٬٢ فارسي؛ ٢٠٬٦ تركي آذربايجاني؛ ١٠ كردي؛ ٨٬٩ لري؛ ٧٬٢ درصد گيلكي و شمالي؛ ٥٬٣ عربي ؛ ٢٬٧ بلوچي؛ ٠٬٦ تركمني؛ ٠٬١ ارمني؛ و ٠٬٢ ساير زبان ها ".  پس اگر گويش‌ها و زبان‌هاي هم خانواده با  فارسي را با آمار فوق جمع شود٬ زبان‌هايي كه "آريايي (ايراني)" خوانده مي شوند حدود ۷۶٪ ايران را  دربرمي گيرند. 

در دانشنامه‌ي عمومي بریتانیکا می خوانیم:
"ایران کشوری است چند‌زبانی که در آن نیمی پارسی‌زبان هستند و یک چهارم ديگر به زبان‌های هندوايرانی ديگر تکلم کنند. حدود يک پنجم جمعيت ايران ترکزبان است".

براساس سرشماری  کشور در سال 1335 که داده های آن در کتاب : فرهنگ جغرافیای ایران تحت نظارت سرتیبپ حسینعلی رزم آرا تدوین گشت، جمعیت ایران در سال 1335 حدود 14 ملیون نفر بود.  از این 14 ملیون تعداد جمعيت مناطق ترکی زبان 2451061 و تعداد مناطق دوزبانه فارسی-ترکی 877627 و تعداد مناطق سه زبان فارسی-ترکی-کردی 187464 نفر و تعداد مناطق ترکمنی 97491 بوده است. اگر دست بالا را بگیریم و تمام مناطق ترکمنی و فارسی-ترکی و فارسی-ترکی-کردی را با تمام مناطق ترکی زبان بنا بر اطلاعات این کتاب جمع بندی کنیم، حدود 23 تا 24%  جمعیت ايران ترکی زبان می شوند.

(بنگرید به مقاله: نگاهی دیگر به داده های زبانی و مذهبی ایران معاصر، احسان هوشمند، فصلنامه گفتگو، شماره 43، مهر 1384) http://www.magiran.com/magtoc.asp?mgID=1929&Number=43&Appendix=0

 

همچنین دولت ايران در 1375 سرشماري هايی نيز در استان هاي كشور انجام داد:

http://www.statoids.com/uir.html

بر طبق این آمار جمعیت استان های ایران به شرح زیر است :
استان / ساکن در شهر / ساکن در روستا
آذربایجان شرقی   2004484- 1320788
آذربایجان غربی 1315161 1181119
اردبیل 568448 596916
اصفهان 2914874 1007087
ایلام 259687 217634
بوشهر 394489 332884
تهران  9404754- 1771306
چارمحال و بختیاری 342905 417005
خراسان 3421937 2622134
خوزستان 2342514 1367945
زنجان 489518 547301
سمنان 342455 158991
سیستان و بلوچستان 794528 908579
فارس 2163119 1598913
قم 777677 75269
کردستان 705715 640668
کرمان 1060075 922883
کرمانشاه 1098282 670459
کهکیلویه و بویر احمد 213563 327685
گیلان 1049980 1191480
لرستان 850016 717059
مازندران 1783218 2237946
مرکزی 701547 527265
هرمزگان 443970 613326
همدان 810640 867115
یزد 564233 186536
مجموع کل جمعیت ایران در سال 75(هجری شمسی) برابر 60055488 نفر بود. حال این آمار را بررسی می کنیم :
استانهایی که با دقت بالاتر از 95 درصد ترك زبان هستند عبارت اند از :
آذربایجان شرقی، زنجان، اردبیل و مجموع جمعیت آن ها برابر است با 4698463 نفر. اگر فرض کنیم 50 درصد جمعیت آذربایجان غربی نیز ترك زبان هستند این عدد به 6361099 نفر می رسد (هرچند که نقشه ها بیشینه مردم آن جا را کردزبان معرفي مي كنند).   بنابراین آمار، ايرانيان ترك زباني که در مناطقی زندگی می کنند که درآن ها زبان تركي تکلم می شود حدود 10.5 درصد جمعيت کل کشور را دربر مي گيرند.
البته کسان دیگری هستند که آذربايجاني تبار می باشند ولی در محیط کار و جامعه آنان زبان ترکی حاکم نیست؛ مثل آذريايجاني هاي مقيم تهران. آذربايجاني هاي تهران در آمیزش با فرهنگ های تمام کشور قرار گرفته اند ، بسیاری از آنان با افرادی که از گوشه و کنار کشور در تهران جمع شده اند ازدواج کرده اند. بسياري از آنان حتا تكلم به تركي را نيز نمي دانند.
حال با همه اين احوال اگر 30 درصد جمعيت تهران را هم ترك زبان بدانيم يعني از ۱۲ ميليون ۴ ميليون.
جمعيت مناطق ترك زبان اطراف اراك و قزوين و همدان و گیلان را هم اگر با مراجعه به آمار جمعيتي آن شهرها محاسبه شود، حداكثر حدود يك ميليون مي شود. كه جمع كل آنان مي شود:   ۱۱.۳۶۱.۰۰۰
يعني 18.9 درصد جمعيت كل كشور.

 

نه) 

اقای اربط در نوشته خود به فردی به نام پورپیرار استناد می کند اما آگاه نیست که هيچ كس در جهان علم ادعاهای موهوم پورپیرار را جدی نگرفته است.

پورپیرار، به ويژه در آثار جديد خود، پيوسته مي كوشد از ماجرای خيالي پوریم پیراهن عثمانی برای پوشاندن اهداف و نیات شوم خود بسازد. او از طرفی ادعا دارد كه یهودیان برای انتقام کشی از اقوام ممتاز شرق میانه با اجیر نمودن عاملین هخامنشی به نسل کشی ایشان پرداخته اند و پس از آن در پی 1200 سال سکوت در منطقه و برای از بین بردن هر گونه رد و نشانی از این جنایت بی سابقه، به تاریخ سازی و تولید سلسله های مجعول اشکانی و ساسانی پرداخته اند!!!!، و از طرف دیگر برای اثبات وقوع چنین حادثه هولناکی به تورات همان یهودیان جاعل و زیرکی استناد می کند که موفق به ایجاد دو سلسله قلابی با این همه کتیبه،  سکه، بنا، و نقش و نگار شده اند !!!
حال باید پرسید چگونه می توان پذیرفت و باور داشت که این یهودیان - به ادعاي پورپيرار – سازنده ي: سلمان فارسي، زرتشت، مزدک، مانی، بابک، ابومسلم خراسانی و یعقوب لیث، پاسارگاد،  شاهنامه، زبان پهلوی، زبان اوستايي،  کتیبه ، سکه ، نقش رجب  و نقش رستم و تنگ چوگان و... با این همه درایت و استعداد و وقت و هزینه ای که (به تصور پورپيرار) برای رسیدن به هدف شان به خرج داده اند، از حذف ماجرای پوریم از کتاب دینی خویش، كه به قول پورپيرار موجب رسوايي و نشانه خونخواري آنان است، غافل و ناتوان مانده اند ؟!!

شاید آنان هرگز گمان نمی برده اند كه فرد مسأله داري چون پورپیرار از پس دوازده قرن سکوت این چنین معجزه آسا به عهد عتیق رجوع و راز آنان را فاش كند!

همچنین برای آگاهی جناب اربط بايد گفت كه تاكنون چندين كتاب در نقد ادعاهاي موهوم و ضدايراني پورپیرار در داخل كشور منتشر شده است؛ برای نمونه:

دوازده قرن شكوه (نقدي بر كتاب دوازده قرن سكوت)، نوشته‌ي: امير نعمتي ليمايي - داريوش احمدي، انتشارات اميد مهر، 1383

اعتبار باستان شناختي آريا و پارس، نوشته محمتقي عطايي و علي اكبر وحدتي، انتشارات شيرازه، 1382

 

ده) آقای اربط می نویسند:

يكي ديگر از جعليات پان آريائيان ايران تخصيص جشن عيد نوروز به آريائيان است. بايد توجه كرد كه اسمهائي مانند ايران و يا نوروز از ابداعات شاعر بلند آوازه پارس حكيم ابوالقاسم فردوسي است. زيرا تا پيش از تدوين شاهنامه نه كشوري به نام ايران در منطقه وجود داشته و نه مردم جشن فرا رسيدن بهار را نوروز ميخواندند.  جشن و بزرگداشت فرا رسيدن بهار قدمتي طولاني در منطقه دارد. از زمان سومريان اهالي منطقه فرا رسيدن بهار را جشن ميگرفتند. رجوع شود به تاريخ و فرهنگ سومريان توسط آقاي S.N.K. ضمنا در زمان حكومت تركان سلجوقي بود كه به امر ملكشاه سلجوقي دانشمندان ايراني روز دقيق فرا رسيدن بهار و سالنامه شمسي ايران را كه هنوز هم مورد استفاده ايرانيان است به ثبت رساندند.

 

اما وی از اين حقيقت كاملا ناآگاه است که سابقه كاربرد نام ایران بسیار کهن تر از عصر فردوسي است. پيش از فردوسي ٬ رودكي نام ايران را بارها در اشعار خود به كار برده است. شايد جناب اربط عصر فردوسي را مقدم بر رودكي مي انگارد!
شادي بو جعفر احمد بن محمد
آن مه آزادگان و مفخر ايران..
خلق همه از خاك و آب و آتش و بادند
وين ملك از آفتاب گوهر ساسان..
آن ملك نيمروز و خسرو و پيروز
دولت او يوز و دشمن آهوي نالان..

در كهن‌ترين نمونه دردست نثر پارسي، كه به شاهنامه ابومنصوري معروف است و تنها مقدمه آن بر جاي مانده و به 346 هجري متعلق است، نام ايران گواهي شده است:
"امير ابومنصر عبدالرزاق ... نژادي بزرگ داشت به گوهر٬ و از تخم اسپهبدان ايران بود (سرچشمه هاي فردوسي شناسي، محمدامين رياحي، 1382، ص 140)؛ ايران‌شهر از رود آموي است تا رود مصر (ص 142)؛ او را كشواد از آن خواندندي كه از سالاران ايران هيچ كس آن آيين نياورد كه او آورد (ص 144)؛ پس هر دوان به طوس شدند با هزار مرد ايراني٬ و با تركان جنگ كردند (ص 146)".

ابوريحان بيروني (362-442 ق) نيز در كتاب آثار الباقيه (ترجمه اكبرداناسرشت، 1377) خود آورده است: "اردشير بن بابك ... ملقب به گردآورنده، جامع، است چه، كشور ايران را به يك جا گرد آورد (ص 164)؛ اسكندر هر چه از علوم مرغوب و صنايع بديع در ايران يافت همه را طعمه آتش گردانيد (ص 171)؛ اوستا را در خزانه دارا بن دارا پادشاه ايران نسخه اي بود طلاكاري شده (ص 301)".
مهم تر از همه، سكه ها و كتيبه هاي ساساني اند كه اسنادي خدشه ناپذير به شمار مي آيند و در آن ها بارها نام ايران گواهي شده است.

براي نمونه، بر سكه هاي اردشير پاپكان اين عبارت به چشم مي خورد:

"اردشير، شاهنشاه ايران" (Ardashi shahan shah eran)

http://www.grifterrec.com/coins/sasania/sas_rs/ard_I/i_sas_ardI_10_rs_o4.jpg
http://www.classicalcoins.com/product526.html

كرتير، روحاني برجسته عصر ساساني در سنگ نبشته خود آورده است: "آتش ها و مغان بسياري را در امپراتوري ايران ... كامياب ساختم".

http://www.sasanika.com/pdf/NAQSH.pdf

نیازي به گفتن نيست كه ترک زبانان ترکیه نوروز را جشن نمی گیرند و خود واژه نوروز به پیش از زمان شاهنامه تعلق دارد و واژه اي فارسی است که به ترکی داخل شده است.  بنابراین نوروز را ترکان آسیای میانه به احتمال قوی از ایرانیان سغدی گرفتند.

ابوريحان بيروني دانش‌مند نام‌دار ايراني در كتاب پارسي خود «التفهيم لاوائل صناعت التنجيم» گزارشي بسيار رسا و شيوا و حاوي نكاتي بي‌نظير و ارزش‌مند از جشن‌هاي ايرانيان، البته پيش از شاهنامه فردوسي، عرضه داشته است. وي مي‌نويسد:

"نوروز چيست؟ -  نخستين روز است از فروردين ماه و از اين جهت، روز نو نام كرده‌اند؛ زيرا كه پيشاني سال نو است و آن چه از پس اوست از اين پنج روز [= پنج روز اول فروردين] همه جشن‌هاست. و ششم فروردين ماه را «نوروز بزرگ» دارند؛ زيرا كه خسروان بدان پنج روز حق‌هاي حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندي و حاجت‌ها روا كردني، آن گاه بدين روز ششم خلوت كردندي خاصگان را. و اعتقاد پارسيان اندر نوروز نخستين آن است كه اول روزي است از زمانه و بدو، فلك آغازيد گشتن".

ايرانيان باستان جشن هاي بسياري داشته اند كه هرکدام از آن ها در دین زردشتی مفهوم خاصی داشته و نمی توان مفهوم این جشن ها را در تمدن دیگری یافت. به این نکته نیز بايد اشاره كرد که عمر خیام نيز در نوروزنامه خود به تفصيل از جشن نوروز سخن گفته و آن را به شاهان باستاني ايران نسبت داده است.

 

يازده)

جناب اربط مي نويسد: "داريوش اول در كتيبه اي در رابطه با ساختمان تخت جمشيد از صنعت گران ماننائي نيز در ميان ساير صنعت گران از اقوام ديگر نام ميبرد كه به دستور او در ساختن ساختمان تخت جمشيد شركت كرده اند"!!!

اما حقيقت آن است كه هيچ سنگ نبشته اي از عصر هخامنشي، و مشخصا از داريوش يكم و در تخت جمشيد، وجود ندارد كه در آن نامي از ماناها يا ذكري از صنعت آن ها رفته باشد.

جعل و تحريف ساده لوحانه تاريخ به قصد فريب دادن مشتي افراد منفعل و سر خورده، با اين پيش فرض كه تمام مردم جهان نادان و ناتوان از درك حقيقت اند، روش هميشگي همه نويسندگان تجزيه طلب پان تركيست است.

 

دوازده)

آقای اربط زیرکانه اصطلاح «آسیانی» را برای اقوامی که با هم ربطی ندارند یعنی ترکان، ایلامیان، اورارتوییان و چند قوم دیگر استفاده میکند و گویا میخواهد به خوانندگان وانمود کند که این چند قوم از یک گروه زبانی هستند.  اما زبان ایلامی هیچ پیوستگی و وابستگی برای نمونه به زبانهای هوری-اورارتوئی ندارد و این دو زبان هم هیچ وابستگی به ترکی ندارند.  برای اطلاعات بیشتر بنگرید به دو مقاله زیر:

 

درباه مردم قفقازي و رد نظر بطلان پان ترکيستان

 

بررسي نظرهاي پان ترکيستها و پان عربيستها درباره ايلاميان

 

افزون بر آن چه گفته شد، اشکالات تاریخی بسيار دیگر نيز مي توان بر مقاله جناب اربط وارد ساخت، هرچند وي به آشكارا مباحث تاريخي را بهانه اي براي پرداختن به دغدغه هاي سياسي خود قرار داده است. اما آن چه روشن است، اين است كه با تحریف تاریخ ایران و كاستن از سابقه كاربرد نام ایران و آن را جعل فردوسی دانستن و تاریخ رسمی جهان را پان آریایی خواندن، نمی توان چيزي از مشكلات كنوني ايران را رفع نمود و اين سرزمين كهن را به سوي پيش رفت و بالندگي سوق داد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:3  توسط داریوش  | 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:1  توسط داریوش  | 

فرهنگ و تمدن


دین رسمی

اردشیر بابکان چون پادشاهی از خاندان موبدان بود پس از نشستن بر تخت سلطنت دین زرتشتی را آیین رسمی ایران قرار داد و اعتقاد به ادیان دیگر را ممنوع داشت .
از دانشمندان زرتشتی که به پادشاهان ساسانی در تقویت و گسترش آن دین خدمت کرده اند ، نخست باید تنسر موبد زمان اردشیر بابکان و دیگر آذربد مهراسپندان،موبد زمان شاپور اول و کرتیر موبد زمان هرمزد و بهرام اول را نام برد .
در زمان ساسانیان به همت این موبدان بیست ویک نسک اوستای قدیم را به زبان پهلوی ترجمه کردند و آن ترجمه را زند نامیدند که به معنی تفسیر است .
چون فهم کتاب زند به سبب وجود لغات آرامی در آن مشکل می نمود سپس شرحی به زبان پارسی ساده بر زند نوشتند و آن را پازند خواندند .
اساس سیاست داخلی ساسانیان هماهنگی دین و دولت بود . چنانکه فردوسی می گوید :
چنان دین و دولت به یکدیگرند       توگویی که از بن ز یک مادرند

چو دین را بود پادشـه پاسبــان       تو این هر دو را جز برادر مخوان


آتشکده های دین زرتشت


دینهای منشعب از دین زرتشت


اصولاً همه ادیان ایرانی پیش از اسلام مبتی بر دو اصل خیر و شر یا هرمزد و اهریمن است . منتهی فرقی که با هم دارند در کیفیت و مدت آمیختگی شر با خیر است . در دین زرتشتی سرانجام خیر بر شر و هرمزد بر اهریمن غلبه خواهد کرد ولی در ادیان دوگانه پرستی دیگر چنین نیست .
هر دینی برای رهایی از شر ، فلسفه ای دارد . بعضی از متفکران دورة ساسانی که راه آسانتری برای رستگاری بشر می جستند ، چون دین مزدیسنی را جوابگوی پرسشهای خود ندیدند به بدعت در آن دین پرداخته و ادیان نوینی را بنیاد نهادند که مبنای همة آنها بر دوگانه پرستی است ، مهمترین این ادیان عبارتند از :


ادیان دیگر

بجز دینهایی که ذکر آنها در پیش گذشت ، ادیان دیگری نیز مانند دین یهود و مسیحی . بودایی در بعضی از نواحی ایران رواج داشت . دین یهود بیشتر در بابـل و همدان و اصفهان ، دین مسیحی در ارمنستان و خوزستان و بین النهرین و دین بودایی در ماوراءالنهر و خراسان و بلخ رایج بود .

زبان و خط


زبان ایرانیان در دورة ساسانیان زبان پارسیک یا پهلوی ساسانی بود .
این زبان لهجه ای از زبان پهلوی اشکانی به شمار می رفت که در جنوب ایران رواج داشت .
خط ایران در این دوره مأخوذ از خط آرامی بود و به دو نوع خط پهلوی ، کتیبه ای یا گشته دبیره و خط پهلوی کتابی یا عام دبیره تقسیم می شد .
در این قرن تعدادی زیادی کلمات آرامی که شمار آنها به هزار کلمه می رسید وارد زبان پهلوی ساسانی شده بود .
برخلاف زبان فارسی که لغات دخیله عربی را به خط عربی نوشته و به همان صورت خودش می خوانند، در زبان پهلوی چنین نبود ، دبیران ساسانی لغات آرامی را که در نوشته های خود به کار می بردند ، به آرامی تلفظ نمی کردند بلکه به تلفظ پهلوی قرائت می نمودند .
مثلاً : "ملکا" می نوشتند و "شاه" می خواندند و یا "گملا" که همان جمل عربی باشد می نوشتند و "اشتر" می خواندند . یا "کدبا" می نوشتند و "دروج" یعنی دروغ می خواندند .
این شیوة نگارش را در اصطلاح هزوارش می نامند .
خط پهلوی کتابی تا سه قرن پس از اسلام در ایران ادامه داشت و در آن دوره کتابهایی به زبان پهلوی از طرف موبدان زرتشتی نوشته شده است .


هنر


از انواع هنر دورة ساسانی می توان به معماری ، مجسمه سازی و نقاشی اشاره کرد که همه ساله مقدار زیادی از آنها توسط باستان شناسان کشف می شود .

معماری
در دورة ساسانی هنر معماری نسبت به مجسمه سازی و نقاشی در درجة اول قرار داشت . آثار اولیة معماری ساسانی شباهت بسیاری به معماری دورة پارتی دارد . از بناهای ساسانی در قرن سوم میلادی ، کاخ اردشیر در فیروزآباد است .
یکی از آثار دورة ساسانی طاق کسری است که بقایای دربار معروف خسرو اول و دوم در تیسفون می باشد . این طاق اکنون در کناردجله در نزدیکی بغداد در جایی به نام سلمان پاک قرار دارد .
در فاصلة یکصد کیلومتری تیسفون قصر دستگرد قرار داشته خسرو دوم پرویز بوده است . دیگر کاخ شیرین است که خسرو دوم آن را برای زن محبوب خود شیرین بنا کرده است و هنوز آثار آن در شهری به نام قصر شیرین باقی است .
یکی از جالبترین آثار تاریخی ، غاری است که در صخره ای در طاق بستان کنده اند و شکارگاه خسرو دوم را نشان می دهد . این آثار در مدخل شهر کرمانشاهان هنوز باقی است . یکی از آنها شاپور اول را نشان می دهد که والرین در جلوی او به زانو درآمده و سیریادیس امپراتور جدید روم در حال احترام به پیش شاپور ایستاده است . در غار شاپور نیز مجسمة بزرگی از شاپور اول پیدا شده که اکنون در آن غار برپا است.

شعر و موسیقی
در ایران پیش از اسلام شعر به معنی امروزی و وزنهای عروضی عرب وجود نداشته بلکه چامه و چکامه یا اشعار ایرانی ، ترانه هایی بوده که مانند اشعار اروپایی هجایی بوده و هجاهای آنها کوتاه و بلند می شده است .
در زمان ساسانیان بویژه در عصر خسرو پرویز ، موسیقی پیشرفت بسیاری کرد و موسیقیدانـان بزرگی مانند : باربد ، نکیسا ، سرکب ، بامشاد و رامتین در آن روزگار می زیسته اند.
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:53  توسط داریوش  | 

نقش شاپور اول و بزرگان ساسانی


img/daneshnameh_up/a/a3/sh1.jpg

دومین نقش برجسته موجود در نقش رجب، شاپور را به همراه بزرگان ساسانی نشان می‏دهد. در این نقش شاپور سوار بر اسب و 9 نفر محتشم ایرانشهر در پشت سر او ایستاده اند. به نظر می‏رسد، نخستین شخص بعد از پادشاه، جانشین و ولیعهد وی، هرمز اول باشد. در باره هشت شخصیت بعدی نظرات متفاوتی ارائه شده؛ برخی معتقدند که این افراد از بزرگان و شخصیتهای درباری هستند و عده‏ای دیگر از پژوهشگران بر این باورند که این هشت نیز پسران شاپور و یا دست کم از وابستگان خاندان سلطنتی می‏باشند. شایان ذکر است که در گذشته از روی نادانی و سبکسری صورت این نقش برجسته بی همتا را تراشیده و خراب کرده اند.

جزییات و تجملات اسب شاهی با دقت بسیار تراشیده شده است. پای چپ حیوان بلند شده و گردنش با ملایمت تمام قوس برداشته است. سر و بالاتنه شاه به جلو چرخیده است که این امر بر خلاف نقشهای مرسوم ساسانی است. شمشیر شاه, که برای دسترسی به سمت چپ اسب بسته شده, نمایان نیست. شاه دهانه اسب را دست راست خود گرفته است.

پشت سر شاپور, همانگونه که در بالا توضیح داده شد, 9 محشتم الیرانشهر قرار دارند که همه کلاه گنبدی شکل ساسانی بر سر گذاشته اند. سه فرد در حالت تمام قد نشان داده شده که دستشان بر قبضه شمشیری است که با تجمل در جلو بر کمر بسته اند. نظر به دیهیم این افراد می توان قبول کرد که این سه تن احتمالاً پسران شاپور اول یعنی بهرام یکم, هرمز یکم, و نرسه هستند. تنها بالا تنه دو نفر دیگر در ردیف جلو اما قدری پایین تر نشان داده شده است. آنها نیز دیهیم دارند, از این رو, می باید در زمره شاهزادگان باشند؛ شاید هم نوه های شاپور یعنی بهرام دوم و بهرام سوم هستند.

img/daneshnameh_up/9/91/sh2.jpg

گفتنی است که شناسایی چهار تن دیگر در این نقش بسیار مشکل است و تنها از روی گمان می توان گفت که ایشان نیز از خاندان سلطنتی هستند.

سنگ نوشته ای به زبان پهلوی و یونانی روی سینه اسب و قسمت مجاور صاف شده سنگ دیده می شود که متن ترجمه شده آن از این قرار است:

«این سیمای پرستش کننده اهورامزدا, شاپور است. شاه شاهان, آریایی و غیر آریایی, از نژاد ایزدان, پسر پرستش کننده اهورامزدا, ایزد, اردشیر, شاه شاهان آریایی, از نژاد ایزدان, فرزند خدا, پاپک, شاه».

نقش مزبور در اوایل دوران شاپور، احتمالاً حوالی سالهای 250 م، تراشیده شده است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:52  توسط داریوش  | 

نگاهی به جاذبه‌های گمنام کازرون
کازرون یکی از شهرهای قدیمی ایران به‌شمار می‌رود که قدمت آن براساس نوشته‌های تاریخی به دوران ساسانیان بازمی‌گردد.

در پهنه شهرستان کازرون آثار تاریخی بسیاری وجود دارد، اما به جرأت می‌توان گفت که هیچ جای سرزمین ایران تا این اندازه آثار مربوطه به دوره ساسانی را در خود جای نداده است.

بزرگترین و تنها مجسمه سنگی ساسانی(مجسمه شاپور اول)، 9 نقش برجسته از 30 نقش برجسته دوره ساسانی، شهر تاریخی بیشاپور، بزرگترین کتیبه دیواری عهد ساسانی معروف به کریتر به طول 20/5 متر و عرض 7/2 متر، معبد زیبای آناهیتا(الهه آب)، آتشکده‌های متعدد، عبور جاده شاهی از این دیار و آثار ارزشمند دیگر، همه حکایت از عظمت تاریخ این شهرستان دارد. حال نگاهی داریم به جاذبه‌های این شهر باستانی.

شهر تاریخی بیشاپور

در فاصله 23 کیلومتری شمال غربی کازرون، در مجاورت رودخانه شاپور و در کنار جاده شاهی که پایتخت ساسانیان یعنی تیسفون را به تخت‌جمشید و تخت‌جمشید را به شوش متصل می‌کرد، شهر تاریخی بیشاپور ساخته شده که به جهت نزدیک بودن به سواحل جنوبی خلیج‌فارس برای ساسانیان بسیار با اهمیت بوده است.

این شهر با داشتن برج و باروهای بلند و استوار به‌صورت قلعه‌ای مستحکم ساخته شده و چهار دروازه به‌نام‌های هرمز، مهر، بهرام و دروازه شهر و دو آتشکده به اسامی ساسان و گنبد گلوشن داشته است. طرح اصلی شهر از دو خیابان شمالی- جنوبی و شرقی- غربی ساخته شده که این دو خیابان در مرکز شهر یکدیگر را قطع می‌کنند و در چهار طرف این خیابان‌ها ساختمان دولتی با تزئینات زیبا ساخته شده است.

تنگ چوگان

در مجاورت ویرانه‌های به جای مانده از شهر تاریخی بیشاپور و در سمت شمال شهر میان دو رشته کوه سربه‌فلک کشیده تنگی پر از درختان سرسبز، بیشه‌زارها و مناظر فرح‌انگیز و جذاب قرار دارد که به نام تنگ چوگان و به زبان محلی "تنگ‌شکون" معروف شده است.

رودخانه شاپور از دل این تنگ می‌گذرد و چشمه‌ زیبای ساسان در بخشی از آن فوران می‌کند. این چشمه در طول سالیان جریان داشته و امروز نیز بخشی از آب شرب شهرستان کازرون و بوشهر را تأمین می‌کند. بخشی از آن هم برای آبیاری زمین‌های زیر کشت کشاورزان منطقه مورد استفاده قرار می‌گیرد.

غار شاپور

در انتهای تنگ چوگان در سینه کوه و در ارتفاع حدود 800 متری از سطح زمین غار بزرگی وجود دارد که قطر دهانه آن حدود 30 متر است و به‌دلیل قرار گرفتن مجسمه شاپور بر دهانه آن به غار شاپور معروف شده است. پروفسور گیرشمن، باستان‌شناس فرانسوی احتمال می‌دهد آرامگاه شاپور در این غار باشد. مجسمه شاپور بر دهانه این غار، شاهکار پیکرتراشی ایران باستان است که بعد از حدود 1700 سال هنوز با وجود وارد شدن آسیب‌های جدی به آن باقیمانده است.

این مجسمه تنها مجسمه سنگی بازمانده از دوران باستان است که حدود 6 متر ارتفاع دارد. سنگ حجاری شده این مجسمه از سقف غار تا کف آن ادامه دارد و هنرمندان عصر ساسانی با تلاش و کوشش بسیار موفق به آفرینش این اثر هنری شده‌اند. این مجسمه که در گذشته‌های بسیار دور و به احتمال زیاد در اثر زلزله واژگون شده بود، در سال 1336 هجری شمسی توسط ارتش ایران و بدون درنظر گرفتن اصول مرمتی آثار باستانی، تعمیر و مرمت شد که همین امر باعث از بین رفتن ظرافت‌های هنری در برخی از بخش‌های آن شد.

گردشگاه میان‌کتل

این گردشگاه در جنوب‌غربی دشت ارژن و در مجاورت جاده قدیم کازرون به شیراز، در منطقه‌ای واقع شده که به زیستگاه گوزن زرد ایرانی مشهور است. گردشگاه مزبور با داشتن فضای طبیعی کوهستانی و پوشش جنگلی انبوه و متراکم از درختان بلوط جاذبه‌های زیادی را در خود گردآورده است. ارتفاعات اطراف میان‌کتل به‌ویژه در بخش شمال، شمال‌شرقی و شمال‌غربی در زمستان‌های سرد سال از برف پوشیده می‌شود. گردشگاه مذکور در همه ماه‌های سال دارای قابلیت‌های گردشگری است.

دریاچه پریشان

این دریاچه که به زبان محلی "پیرشون" نامیده می‌شود، در فاصله 15 کیلومتری شرق کازرون واقع شده که آب‌های سطحی حاصل از باران و برف را تا مساحت 263 کیلومتر مربع در خود ذخیره می‌کند.

آب این دریاچه از صدها چشمه کوچک و بزرگ مناطق دشت ارژن و دشت فامور تأمین می‌شود. از این مساحت 147 کیلومتر مربع دشت و 116 کیلومتر مربع کوه و کوهپایه است. چشمه‌های زیادی نیز در کف دریاچه وجود دارد که خود منبع آب دریاچه است.

این دریاچه زیستگاه گونه‌های نایابی از پرندگان و آبزیانی چون درنا، پلیکان، فلامینگو، غاز و اردک و... است. پریشان تنها دریاچه آب شیرین فلات ایران است که عمق آب آن از 5/3 تا 5 متر گزارش شده است.

این دریاچه نه به‌دلیل داشتن ماهیان خوش طعم، بلکه از نظر اکوسیستمی بسیار مهم تلقی می‌شود، به‌طوری که 350 نوع پرنده بومی و غیربومی را در خود جای می‌دهد. پرندگان غیربومی و مهاجران این دریاچه از راه‌های بسیار دور یعنی از سیبری، کانادا و دانمارک، کیلومترها راه را طی کرده، به آنجا می‌آیند و پس از گذران فصل، دوباره به محل زندگی خود بازمی‌گردند.

طرح جامع منطقه پریشان درحال پیگیری است که درصورت تکمیل آن هم از لحاظ گردشگری و هم از لحاظ زیست محیطی این منطقه مورد توجه بیشتری قرار می‌گیرد.

آثار باستانی کازرون فقط به دوره ساسانیان محدود نمی‌شود، بلکه بناهایی از دوران صفویه و زندیه را نیز در خود جای داده است. مقبره‌های شیخ امین‌الدین عارف، شیخ ابواسحاق عارف و علامه جلال‌الدین و همچنین کاروانسراهای روستای کمارج و شهر کنارتخته از جاذبه‌های بسیار دیدنی این منطقه هستند.



+ نوشته شده توسط خانم بنی سعید در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 11:19 | نظر بدهید
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:51  توسط داریوش  | 

ایوان مدائن(طاق کسری)

 

ساسانیان خودراازاعقاب پارسی هامی دانستندوهمواره به عظمت واعتلای ایران وقدرت واعتبارحکومت خود توجه داشتند.هرچند که به علت جنگهای متوالی که با رومیان همسایه غربی ایران داشتندقادر به احداث ساختمانها و کاخهای بزرگ مانند پارس ها نشدند، ولیکن سعی کردند که بناهای باارزش رابااستفاده از مصالح ساختمانی اطراف هرکاخ به وجود آورند که خوشبختانه بسیاری ازاین آثار درایران کنونی باقیمانده است، اماتعدادی از آنها درکشورهای اطراف قرار گرفته اند.

ازآنجا که دین رسمی کشور درزمان ساسانیان دین زرتشتی بوده لذا برای آتش احترام خاصی قائل بودندوآن رامقدس می شمردند وبرای نگهداری ونگهبانی ازآتش پرستشگاه یاجایگاه های مخصوص می ساختند، آتش مقدس دراین پرستشگاه ها طبق سنت‌هاي مذهبی ساسانیان توسط کاهنان وپنهان از پرستش کنندگان عام حفاظت می شد که از آن آتش های دیگری می افروختند و خارج از پرستشگاه درون چهارطاقی های(1) باز درمعرض دید و پرستش عموم قرار می دادند.

اما به غیر ازآتشکده های بسیاری که درآن زمان ساخته شده، چندین کاخ نیز به دست معماران ساسانیبه وجود آمده اند، که از آن ميان می توانیم ازکاخ بستان، کاخ قلعه دختر، کاخ نیشاپور ،کاخ خسرو ونیزکاخ سروستان نام ببریم.

هنرمندان دورهٔ ساسانی شیوهٔ کارهنری زمان اشکانیان ومانوی راهمچنان پیش گرفتند.به دنبالهٔ جنگ اشکانیان با بیگانگان ، ساسانیان هم حدوداً 300 سال در جدال بودند.پیروزی های پی درپی،تحرکی پویابه وجود آورده بود.رابطه ی تجاری با همسایگان ٬ وضع صنایع و هنر رابرای دادوستد ودیدهنری وسعت بخشید.به این ترتیب٬ هنر دورهٔ ساسانی نسبت به گذشته تمایز ویژه ای پیدا کرد.

ایوان مدائن یاطاق کسری یا تیسفون واقع در شهر مدائن در کشور عراق از بناهای مهم شیوۀ پارتی است.متأ سفانه این بنا تاکنون مرمت جدی نشده است.

مهمترین قسمت این کاخ٬ مدخل اصلی آن است که به شکل ایوانی عریض ومرتفع ٬ روبه خارج ساخته شده بود وتالار مستطیل شکلی در پشت آن قرار داشته است.طاق بزرگ هلالی قسمت مرکزی رامی پوشاند. در طرفین بخش مرکزی که محور اصلی بنا راتشکیل می داد٬ راهروها٬ اتاقها وتالارها باپوشش گنبدی وگهواره ای قرار داشتند.

نور تالار اصلی به وسیله یکصدوپنجاه دریچه تأمین می شده است.طاق بزرگ ایوان مدائن برروی دیواره های سرتاسری وبدون ستون بنا شده بود.قسمت جلویی هلالی بزرگ وبخشی ازنمای اصلی کاخ هنوز  پابرجا است.

نمای بدون روزنه کاخ تیسفون به چهار طبقه تقسیم شده وبه وسیلۀ طاقی ها ونیم ستونهایی دراطراف آنهاتزيین شده بود.درترکیب نمای خارجی کاخ،تاثیر معماری آشور به چشم می خورد.

خصوصیات زیادی دراین بنا مشاهده می شود.اما درویژگی معماری ایران در آن به خوبی آشکار است،یکی استفاده از تناسبات طلایی ایرانی(2) است که از آن مستطیلی به اندازۀ 24 گز در40گز به دست آمده(60/42*30/25متر)ودروسط آن طاقی ساخته شده است.

دیگری هم استفاده از مصالح معمولی یا مصالح خشتی است ونه سنگ تراش ٬ پیشرفتگی ها وبقیه نکات همه و همه به صورت محاسبه هاي دقیق بوده است. محاسبه هاي فنی دقیقی که قبل ازکارساختمانی انجام می شده درساخت این بنا به خوبی مشاهده می شود.

نقاشی ها وحجاری های بسیاری نیز به چشم می خورند واین خود نشان می دهد که هنر نقاشی دراین زمان بیش از زمان اشکانی استقبال می شده است .زیرا آنچه ازگزارشها برمی آید (قالی رنگارنگ الوان مداين)وپارچه‌ها وبسیاری از لباسهای پادشاهان این دوره نشان از کوشش فراوان برای پیشرفت دارد.

(بوحتری)که یکی از سرایندگان عرب درقرن سوم هجری است، هنگامی که ازشام به بغداد می آمده٬ایوان کسری رادیده ودربارۀ تزئینات ونمای داخلی آن نوشته است:« این کاخ،شما رااز نمونه های شگفت آور مردمی آگاه می کند که زبان هرگز از ذکر عجایب آن نمی تواند خاموش بماند.اگر نقاشی جنگ انطاکیه را نگاه کنیم ٬ اندام به لرزه می افتد،زیرا مرگ ازآن می بارد.»

(انوشیروان درزیر پرچمی صف آرایی می کندولباسش به رنگ سبز مایل به زرد است ودرجلوی اومردانی ،یکی نیزه به دست ودیگری سپر وزوبین به کف،می جنگد.این نقش ونگارها و چهره ها آدمی رابه شک وامی دارند که آیا اینان زندگان لالند یاکه نقشند؟!)

نکتۀ دیگری که باید به آن توجه داشت تأثیر طرز نقاشی وحجاری ودیکر هنرهای ایرانیان این دوره بر مردم هم جوار است که شواهد،فراوانی آن را تأئید می کند.

(1)چهار طاقی:بنایی بودند که برای نگهداری وروشن نگهداشتن آتش ساخته می شدند ونقشه های‌چهارگوش داشتند که سقف گنبدی شکلی روی آنها قرار می گرفته است وچهار طرف آن دیوارهایی دارد که دروسط هردیوار درگاهی قوشی شکل تعبیه شده است .

(2) منظور از تناسب هاي طلایی، اعطای تناسب هاي مشابه و از یک خانواده به اجزای یک طرح معماری

است، تا از نظر چشمي بتواند به چندگانگی اجزا درآن طرح وحدت بخشد وزیبایی وتناسب هاي بیشتری را به بنا بدهد.

منابع و مأ خذ:

1-     مختصر تاریخ هنر ایران وجهان، تألیف استاد جلیل ضیاء پور به کوشش محمد حسن اثباتی، چاپ اول سال 1377.

2-     تاریخ معماری قبل ازاسلام ، دفتر تألیف وبرنامه ریزی درسی آموزش متوسطه، چاپ سال 1378.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:49  توسط داریوش  | 

باغ ایرانی؛ نمادی از هنر و تمدن ایرانی
شهرهای تاریخی ایران همواره پذیرای حضور باغ هایی با اشکال گوناگون در خود بوده‌ و در هر نقطه ای بسته به محیط ، نوع اقلیم و فرهنگ از معماری و هنر خاصی برخوردار هستند و ایرانیانی که تاکنون در این باغ ها مانند باغ ملک تهران ، باغ ارم شیراز یا باغ فین کاشان گشت و گذاری داشته و از آرامش و زیبایی آن بهره مند شده اند به طرفداران پرو پا قرص ایجاد باغ های ایرانی با سبک و سیاق و معماری بی نظیرش در شهر های عصر جدید تبدیل می شوند..

به گزارش روابط عمومی شهرداری تهران ،  شعر ، ادبیات و  هنرهای تزئینی ایران  از زمان هخامنشیان یا سامانیان و دوره اسلامی، همیشه سرشار از احترام و علاقه‌ به طبیعت است. در باغ های طبیعی یا ساخته دست انسان، آدمی با محیط اطراف خود در صلح و صفا بود. در باغ، انسان و طبیعت همسویی کامل با یکدیگر دارند و نه تنها جای امن و آرام است بلکه در عین حال مکانی برای تفکر آرام یا مذاکرات فلسفی محسوب می شد.

  پیشینه تاریخی باغ ایرانی

هر شهر و قصری در ایران قدیم باغ‌هایی داشت که بسیاری از آنها عمومی بوده و همه آنها برای مراسم نوروز گشوده می شدند. باغ ایرانی دارای محوطه‌های باز بوده و به صورت چهارراه‌های بزرگی که در میان آنها، آب‌نمایی برای نوشیدن آب وجود داشت و میدان مرکزی یک پارک بزرگ بود، گرداگرد آن درختان تبریزی بلند با آلاچیق پوشیده از یاسمن و گل‌سرخ قرار داشت.


باغ فین کاشان

باغ از زمان‌های قدیم بخش اساسی از زندگی ایرانیان و معماری کشوربوده و در موجودیت آتشکده‌های بزرگ و تقویت نمادین آنها، سهم داشته است. از زمان سومریان، باغ، معبد و قصر سلطنتی را احاطه می کرد.

 ایرانیان به منظور بهره‌گیری نسبی از منابع آب، با قدرت تخیل و ابداع، چاره اندیشی کرده بودند و کاریزهایی عمیق که از 80 الی 120 کیلومتر طول داشته، حفر می کردند. حتی در 3500 سال پیش از میلاد، آرایش سفال پیش از تاریخ، علاقه شدید به آب و حاصلخیزی را نشان می‌دهد. این نقش های کهن، همه عناصر آن را به صورت واقعی یا نمادی، ثبت کرده‌اند : کوه، ابر، برکه، جنگل، پرندگان آبی و درختان که هدف عمده از آنها دریافت پاسخ مساعد از قدرت‌های آسمانی بود.

در سفال سامرا، طرح نمونه‌وار باغ دیده شده است؛ به صورت دو نهر متقاطع با پرندگان و درختان در هر یک از چهارگوشه. در مفرغ‌های لرستان (حدود هزار سال قبل از میلاد) . باز درخت را همراه با آب روان ترسیم کرده‌اند که مطلوبترین منظره در یک سرزمین خشک است. پس از آب، درختان مهمترین نقش را در شکل‌گیری باغ ایرانی دارند. ایرانیان قدیم معتقد به فرشته مقدسی بودند به نام (اوروزا) که صدمه زدن به گل و گیاه، موجب ناراحتی و خشم او می‌شد.

 کوروش کبیر در سارد، باغ بزرگی ساخته و به دست خود در آن درخت کاشته بود. گزنفون در کتاب خود به نام (اکونومیگوس) نقل کرده است که کوروش شخصاًُ لیزاندر را به تماشای باغ خود در سارد برده است که لیزاندر از مشاهدة زیبایی درخت‌ها، نظم و دقت فواصل آنها و مستقیم بودن ردیف‌ها ، زاویه‌ها و روایح معطر و متعددی که هنگام گردش به مشام آن دو می رسیده، تحسین و تمجید می‌کند.

باغ‌های هخامنشی دارای طرح‌های مستطیل دقیق با خیابان‌ها و درختان متقاطع بود. سنگ نگاره‌های به جا مانده از دوران هخامنشی با درختان راست قامت، به خوبی اهمیت باغ در میان ایرانیان و نیز نظم هندسی موجود در باغ‌های ایرانی را نشان می‌دهند. باغ در عصر شاهنشاهی ساسانیان نیز بر پایه اصول گذشته شکل می‌گیرد. ترکیب هندسی منظم، میان عرصه اصلی، خیابان‌های عمود برهم و کرت‌های راست گوشه، باغ‌ها بسیار وسیع بودند و با دقت طراحی و مراقبت می‌شدند و گاه نزدیک به 25 کیلومتر مربع مساحت داشتند.

باغی که توسط خسرو پرویز پس از هفت سال کار ایجاد شد، اصلاحی جسورانه و زیبا در محیط بود. در دوران اسلامی، باغ‌های انبوه کاخ ها را احاطه می‌کردند و از لحاظ معماری به عنوان بخشی از آن محسوب می‌شد، به صورتی که باغ تمامی جوانب اصلی بنا را به صورت قرینه فرا می‌گرفت. سراسر محوطه به قطعات مستطیلی تقسیم می‌شد که از میان آنها جوی‌های کوچکی می‌گذشت . این ‌باغ‌ها به پیروی از پیشینیان ایرانی ساخته می‌شدند.

 از همان سده‌های نخستین هجری، باغ‌سازی به شیوة ایرانی به فراسوی مرزها می‌رود و به مرور زمان گسترة خود را وسیع‌تر می‌کند. باغ‌های زیبای آندلسی (الحمرا) و باغ‌های بابری کشمیر نمونه‌هایی از باغ‌هایی هستند که تحت تأثیر باغ‌سازی ایرانی شکل گرفتند. شیوة باغ‌سازی در کشورهای شرقی از باغ‌سازی ایران الهام گرفته است. بابرشاه از شاهان مغولی حاکم بر هند شیوة باغ‌آرایی ایرانی را به سرزمین هند برد و باغ‌هایی در آگرا واقع در شمال هند احداث کرد که معدودی از آنها تا به امروز موجود است و سپس جهانگیر یکی از جانشینان وی چندین باغ در منطقه کشمیر ایجاد نمود.

در کتاب تاریخ تمدن ـ عصر ایمان ـ ویل دورانت آمده که باغ به سبک ایرانی مورد تقلید سایر ملل نیز قرار گرفت و هم در بین اعراب و مسلمانان و هم در هندوستان رواج یافته است و در قرون وسطی موجب الهام اروپائیان گردیده است. در اروپای قرون وسطایی که در شهرها به باغ عمومی و فضای سبز مفهومی نداشت، بیشتر شهرهای ایران در محاصرة باغ‌های سرسبز و انبوه که پناهگاهی برای آسایش ساکنان آنها بوده است و از نظر زیبایی، طراوت و داشتن باغ‌های بزرگ و بی‌شمار در دنیای آنروز به خود می‌بالیده‌اند.

عناصر باغ ایرانی

  این عناصر که شامل چهار عنصر (زمین)، (آب)، (گیاه) و ( فضا) هستند وقتی در منظومه فکری معماری ایرانی و با چهارچوب مفهوم و ایده باغ در کنار هم قرار می‌گیرند (باغ) را شکل می‌بخشند. در این مسیر عناصر دیگری نیز ممکن است در شکل گیری باغ مورد استفاده قرار گیرند که یا عناصری فرعی به شمار می‌آیند و یا بخشهایی جزیی و جلوه‌هایی از حضور عناصر اصلی باغ ‌اند.


باغ ایرانی دارای محوطه‌های باز بوده و به صورت چهارراه‌های بزرگی که در میان آنها، آب‌نمایی برای نوشیدن آب وجود داشت و میدان مرکزی یک پارک بزرگ بود.

در مورد زمین که یکی از عناصر اصلی باغ است به جز شکل و موقعیت کلی، عوامل و ویژگیهای دیگری همچون جنس خاک، شیب و اختلاف سطح، قابلیت آبیاری و حاصلخیزی نیز اهمیت دارد. بعنوان مثال یکی از علل اصلی احداث باغ در زمینهای شیبدار که نمونه‌های آن زیاد بچشم می‌خورد، امکان حرکت آب درمیان باغ به شکل طبیعی است. باغ ایرانی ممکن است در یک سطح با شیب ملایم و یا زیاد ساخته شود و در صورت قرارگیری در زمینی با شیب زیاد، معمولاً شکل باغ تحت تأثیر شکل زمین قرار گرفته و در چند سطح ساخته می‌شود. در این حالت امکان ایجاد آبشره و آبشار میسر خواهد بود.

 آب نیز  از عناصر اصلی باغ ایرانی است و دست کم از سه جنبه مفهومی، کارکردی و زیباشناختی در باغ حضور دارد. این جنبه‌ها در مباحثی همچون نحوه حضور آب در باغ و چگونگی گردش و حرکت آن، منابع تأمین آب و آبیاری باغ براحتی قابل پیگیری هستند. در بیشتر موارد قناتها و یا چشمه‌ها منبع اصلی تأمین آب باغ بوده‌اند و در بسیاری از موارد میزان آب و نحوه مدیریت و تقسیم آن در گذشته که معمولاً نیز بسیار دقیق صورت می‌پذیرفته، تعیین کننده مساحت باغ بوده است. طریقه آبیاری باغ‌ها که خود در ارتباط مستقیم با شکل و نوع زمین بوده در باغ ایرانی و شکل آن قابل توجه و بررسی است و البته با توجه به کمبود آب در بیشتر نقاط سرزمین ایران و همچنین قداست و احترامی که آب همواره درگذشته از آن برخوردار بوده و علاقه وافر ایرانیان در بکارگیری آب در باغ باعث شده تا آنها آب را به شیوه‌های گوناگون در باغ به حرکت آورده و بر زیبایی و لطافت آن بیفزایند.

گیاهان در باغ ایرانی گذشته از جنس و گونه، از نظر محل قرارگیری، طرح کاشت، زیبایی و سودمندی بسیار قابل ملاحظه هستند و حتی در حفاظت باغ در مقابل عوامل طبیعی مخرب نقش ایفا می‌کنند. گیاهان در باغ ایرانی با اهداف متفاوتی از جمله سایه اندازی، محصول دهی و تزئین باغ و ... بکار می‌روند و از آنجا که سودمندی یکی از اصلی‌ترین ویژگیهای باغ سازی ایرانی است، بیشترین حجم گیاهان باغ، درختان میوه و پس از آن درختان سایه افکن تشکیل می‌دادند، به همین نسبت گیاهان تزئینی به میزان کمتری در باغ به چشم می‌‌آیند.

آخرین حلقه‌ از عناصر چهارگانه باغ ایرانی فضا یا فضای معمارانه است که با ارئه تعریفی از باغ، هرآنچه مربوط به آن می‌شود را به نظم معمارانه خود در می‌آورد و عرصه‌ها و بخشهای داخل و بیرون باغ را شکل می‌بخشد. در این ارتباط بناها، محوطه سازی‌‌ها، فضای داخلی باغ، عناصر تزئینی و ارتباط آب و گیاه و زمین با بناها نیز مد نظر قرار می‌گیرند. در باغ ایرانی بناها (فضاهای بسته) و فضای باز باغ باهم تلفیق گردیده و جدای از یکدیگر نیستند و حتی شاهد آنیم که آب نیز حضور و جریان خود را در میانه بناها اعلام می‌نماید.

 چنانچه پیشتر نیز عنوان گردید عناصر فرعی باغ بیشتر شامل عناصری می‌گردند که جلوه‌هایی از حضور عناصر اصلی باغ‌اند و در هر کدام از عناصر اصلی می‌توان این جلوه‌ها و عناصر فرعی را همچون عناصر تزئینی، استخرها، حوضها و ... دنبال کرد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:48  توسط داریوش  | 

آتشكده ري يا "تپه ميل" يادگاري از دوره ساسانيان و شايد قديمي‌ترين آتشكده زرتشتيان است.


شهر تاريخي ري با ميراث هشت هزار ساله آثار كهن بسياري را در خود جاي داده است.

در سمت راست جاده ري به ورامين در جنوب شرقي حرم حضرت عبدالعظيم(ع) در نزديكي روستاي قلعه‌نو بر فراز تپه‌اي بلند، بنايي كهنه از دوره ساسانيان خودنمايي مي‌كند.

اين بناي قديمي بقاياي آتشكده بزرگ ري است، يكي از مهمترين آتشكده‌هاي پيش از اسلام كه به روايت تاريخ طبري از آن قديمي‌تر وجود ندارد.

براساس كتاب تاريخ طبري، اين آتشكده محل نگهداري آتش مقدس بوده چنانكه در جايي ديگر نيز گفته شده‌است: يزدگرد پس از شكست جلولا از حلوان به ري آمد و آتش مقدس را از آنجا برگرفت و به مرو برد.

اين آتش مقدس همان است كه زرتشتيان معتقدند از آسمان فرستاده شده و تاكنون خاموش نشده و آتش ديگر آتشكده‌ها در ايران زمين نيز از آن گرفته شده‌است.

از آنجا كه ري در دوران پيش از اسلام محل استقرار موبد موبدان بود، آيين‌هاي مهم مذهبي زرتشتيان در اين آتشكده برگزار مي‌شد كه بر ارزش آتشكده ري مي‌افزايد.

بخشي از بناي آتشكده ري در زمان حمله اسكندر به ايران خراب شد و تنها قسمتي از بناي چهارطاقي و زيباي اين آتشكده به صورت دو ميل باقي ماند.

از اين رو بقاياي به جاي مانده از آتشكده ري را كه بر تپه‌اي واقع شده تپه ميل مي‌خوانند.

بناي آتشكده از سنگ، لاشه و آجر با ملات ساروج ساخته شده كه در ساختمان آن از خشت نيز استفاده شده‌است.

آنچه از پوشش بنا در زمان حاضر بر جاست يك جفت قوس هلالي با نقطه بيضي است، در راستاي محور اصلي تالار راهروي كم عرض تونل مانندي سراسر طول تالار را از زير طي مي‌كند كه از منتهي‌اليه غربي راهروي هم عرض ديگري بر آن عمود مي‌گردد و ورودي اصلي راهروي زيرين در جبهه شرقي، زير ايوان اصلي است.

بناي چهارطاقي آتشكده داراي چهار دالان سرپوشيده بوده كه آتش مقدس را براي حفاظت از آب، خاك و باد از اين دالان‌ها عبور مي‌دادند.

در اكتشافات انجام شده تنها يكي از اين دالان‌ها پديدار شده است.

در كتاب مروج‌الذهب مسعودي، احداث آتشكده ري را به فريدون نسبت مي‌دهد و راويان روايت كرده‌اند كه اعراب در فتح ري چون با مردم آنجا صلح كردند آتشكده را باقي گذاردند.

به جاي ماندن قسمتي از طاق‌هاي اين آتشكده در عصر حاضر گواهي است بر اينكه آتشكده ري در زمان صدر اسلام خراب نشده است.

بلندي تپه‌ميل از سطح دشت اطراف ‪ ۱۸‬متر و حدود ‪ ۲۵‬متر پهنا و ‪ ۲۰‬متر درازا دارد، پيرامون اين تپه بلند تپه‌هاي كم‌ارتفاع كوچكتر پراكنده شده كه مشرف بر آنها قرار گرفته‌است، اين مجموعه منطقه‌اي به وسعت ‪ ۸۰۰‬در ‪ ۹۰۰‬متر را شامل مي‌شود.

بر بالاي تپه بناي اصلي آتشكده در راستاي شرقي غربي برپاست، طرح كلي بنا تالار ستون داري بوده با دو رديف ستون چهارگوشه سه تايي كه عملا به سه بخش تقسيم شده‌است.

يك بخش مركزي عريض‌تر و دو بخش جانبي كم عرض‌تر، ورودي اصلي تالار آتشكده درجبهه شرقي از طريق يك ايوان چهارستوني مدور كه پايه‌هاي سر ستون‌هاي آنها در گوشه‌هاي شمال شرقي و جنوب به شرق ايوان برپاست.

تپه ميل حدود ‪ ۱۲‬كيلومتري جنوب شرقي ري و در دو كيلومتري جنوب قلعه نو بخش كهريزك شهرستان ري بر فراز تپه‌اي بلند در روستاي قلعه‌نو قرار دارد.

براي نخستين بار در سال ‪ ۱۹۰۹‬ميلادي يك هيات فرانسوي فعاليت خود را به منظور كاوش در محوطه باستاني تپه ميل آغاز كرد، سپس هياتي ايراني از سال ‪ ۱۳۳۱‬تا ‪ ۱۳۳۴‬كار حفاري و مرمت قسمت‌هايي از اين بنا را به عهده گرفت و آخرين دوره مطالعات باستانشناسي در اين محل در سال ‪ ۱۳۷۸‬انجام شد.

آثار بدست آمده در تپه ميل گچبري‌هايي با نقوش اسليمي و گياهي مربوط به اواخر دوران ساساني و اوايل دوره اسلامي است.

از تپه ميل به عنوان اثري بر جاي مانده از يك آتشكده دوره ساساني ياد شده كه در فهرست آثار ملي ايران نيز ثبت شده است.


---> آتنشكده ري.دوره ساسانيان.ايرنا.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:46  توسط داریوش  | 

هنر ايران در روزگار ساسانيان معجوني است از جلوه هاي هنر شرقي قديم و وارث تمدن هاي هخامنشي و اشكاني. در عهد ساسانيان هنر ايراني به اوج پيشرفت خود رسيد و اين هنرها را بر اساس سنن محلي شکل داد. در اين دوره براي تزئينات كاخ ها و ابنيه ها از عوامل مختلفي چون موزائيك كاري، نقاشي روي ديوار، گچ بري و نقش برجسته استفاده مي شد كه هر يك از تجليات خاص عهد ساساني محسوب مي شدند. همچنين هنر گچ كاري و گچ بري اهميت زيادي يافت. هنرمندان آن روزگار ديوارهاي آجري و سنگي را با لايه اي از گچ مي پوشاندند و گاه آنها را تزئين مي كردند. در بعضي مواقع نيز هنرمندان از قطعات گچ بري شده قاب مي ساختند و به تعداد زياد، قطعاتي شبيه هم به وجود مي آوردند.

نقوش اين گچبري ها عبارت بودند از نقوش مختلف گياهي، حيواني، انساني و نقوش هندسي و گاه تصوير و صحنه اي از شكارگاه كه بقايايي از اين آثار باقي مانده است .

نقش برجسته هاي اين دوره نيز بسيار حائز اهميت است كه تعداد زيادي از آنها در مركز اصلي اين سلسله يعني استان فارسي واقع شده اند و برخي نيز در مناطق ديگر از جمله سلمان و طاق بستان كرمانشاه وجود دارند.

بزرگترين نقش برجسته ساساني در فيروز آباد است صحنه اي از پيروزي اردشير اول را بر آخرين پادشاه اشكاني نشان مي دهد.







آنچه در مورد نقش برجسته ساساني تازگي دارد بزرگي و وسعت و همچنين تعداد زياد آنها است. بسياري از اين نقش برجسته ها بر دو مضمون عمده محدود مي شوند كه هر دو نيز از دوره اردشير اول متداول شده اند، يكي اعطاي مقام شاهي از جانب يك مقام رباني است كه عمدتاً اهورامزدا را در بر مي گيرد و ديگر صحنه اي از پيروزي شاه بر دشمنانش. در نقش برجسته هاي طاق بستان صحنه هايي از شكار خوك وحشي نيز مشاهده مي شود. نقش برحسته هاي طاق بستان تصاوير و شواهدي گويا از نحوه زندگي و آيين هاي درباري مي باشند كه لوازم و وسايل مورد استفاده آن روزگار و حتي نوع لباس و نقش و نگارهاي پارچه و زيور آلات به دقيق ترين وجه به نمايش درآمده اند.







قالي بافي از ديگر جلوه هاي هنري مهم عهد ساسانيان است كه در اين دوره رواج زيادي داشته است.

فرش بهارستان در كاخ تيسفون كه با نخهاي ابريشمي و زرين و سيمين بافته و با هزاران قطعه جواهر مرصّع مي باشد نقطه عطف هنر قالي بافي آن دوره و اوجه هنر قالي بافي در ايران باستان به شمار مي رود. نقوش و قالي هاي اين دوره مملو از تصاوير انتزاعي و هندسي از گل و گياه و حيوانات و پرندگان است. از مضامين عمده اين بافته ها ، نقش باغ و صحنه هاي شكار است و ظاهراً قالي هاي باغ نما آنقدر محبوب و مورد علاقه شاهان بود كه حتي باغ ها را به تقليد از آنها آرايش مي كرده اند.

بافت پارچه هاي ابريشمي نيز در اين دوره رواج فراوان يافت و اين بيشتر از آن ناشي مي شد كه ايران بر سر راه چين (بزرگترين تهيه كننده ابريشم) و روم (بزرگترين مصرف كننده آن) قرار داشت و مسير انتقال ابريشم كه بعدها به جاده ابريشم معروف شد از ايران مي گذشت. هنر فلز كاري و ساخت لوازم تزئيني فلزي نيز در روزگار ساسانيان رونق داشت و در آثار فلزي اين دوره همچون بشقاب، جام، گلدان و زيور آلات- نقوش مشابهي از صحنه هاي شكار، جلوس شاه، اعطاي منصب و همچون تصاوير زيبايي از پرندگان، گلها و حيات افسانه اي مشاهده مي شود. نقاشي از ديگر هنرهاي مهم اين عصر است؛ به ويژه كه ماني آن را توسعه فراواني بخشيد. طلا كاري، برنز كاري، شيشه سازي، حكاكي روي سنگ و نگين هاي نقاشي دار و سكه سازي از ديگر شاخه هاي مهم هنر ساساني مي باشند كه جملگي اوج درخشندگي هنر ايران در اين عهد را به نمايش مي گذارند. هنر ساساني در طي 400 سال حكومت شاهان اين سلسله جلوه اي از وحدت را در عين تنوع و كثرت آن پديد آورد. در اين هنر گرچه عناصر هنرهاي ديگر كشورها و حتي هنر رومي به چشم مي خورد اما هويت مستقل آن حفظ شده است. از اين روست كه مي توان انسجام و همگوني آشكاري را در تمامي آثار اين دوره مشاهده كرد
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:22  توسط داریوش  | 

هنر ساساني
صفحه اصلي > تاريخ هنر ايران > هنر ساساني

سرزمين فارس مهد ساسانيان و از مراکز مهم سلطنت هخامنشى بود. در سال ۲۲۴ بعد از ميلاد اردشير بابکان از خطّهٔ فارس بر اردوان پنجم پادشاه اشکانى غلبه يافت و امپراطورى مقتدرى را بنيان نهاد که تا سال ۶۴۲ بعد از ميلاد با قدرت تمام بر منطقهٔ پهناورى از سوريه تا شمال غربى هند فرمانروايى داشت و نفوذ هنرى و فرهنگيش تا فواصلى دور فراسوى مرزهاى کشورش گسترش يافت. چنان‌که اثر نقش و نگارهاى ساسانى بر هنر آسياى مرکزى و چين و بيزانس و حتى فرانسه باقى ماند.  
 
سلسلهٔ‌ ساسانى که نامش را از ساسان، بزرگ پارس و موبَد موبَدانِ معبد آناهيتا در استخر فارس گرفته؛ آخرين امپراطورى ايران را قبل از سلطهٔ اسلام تشکيل داد.  
 
دوران ساسانى از نظر سياسى و عقيدتى نمايندهٔ طغيان ملى ايرانيان عليه پارتيان بود؛ و هدف آن نيز احياى امپراطورى هخامنشى بود و اين هدف درهنر اين دوران نيز منعکس شد. اما در اين مسير آنها مقلد صرف نبودند؛ بلکه هنر آنها نمايانگر نيروى آفرينندگى مى‌باشد.  
 
برجسته‌ترين فرد در امپراتورى ساساني، شاپور اول بود که همان داعيه‌هاى سياسى و هنرى داريوش بزرگ را در سر مى‌پروراند.  
 
پس از غلبهٔ اردشير بر اردوان، ساسانيان حکومت ملّى واحدى را تشکيل دادند و درصدد برآمدند که دين و آيين واحدى را به رسميت بشناسند تا وحدت لازم را در حکومت خويش ايجاد نمايند.  
 
آغاز سلطنت ساسانى مقارن بود با اوج قدرت مذهب بودا در شرق ايران از چين و هند و ژاپن و مسيحيت در غرب ايران و مذهب يهود که جاى خود را داشت. آنها مى‌بايست مذهبى را تقويت مى‌کردند که وحدت ملى‌شان را تضمين نمايد و با تحولات مذهبى شرق و غرب بيگانه نباشد. به‌همين دليل وقتى مذاهب جديدى توسط مانى و مزدک عرضه گرديد، ابتدا با اقبال شاهان ساسانى مواجه شد. مانى در زمان شاپور اول ظهور کرد و خود را فرستادهٔ خدا معرفى نمود. مانويت مذهبى تأليفى بود که در حقيقت اصول خود را از مذهب بودا، آيين مسيحيت و ديانت مزديستى و اعتقادات بابلى اخذ کرده بود؛ مذهب مانى برپايهٔ اعتقاد به مظاهر خير و شر و تضاد آنها بود.  
 
شاپور اول ابتدا به مانى توجه کرد؛ اما روحانيان با نفوذ آيين زرتشتى عليه او شوريدند و او را محکوم کردند و مانويت در آسياى مرکزى مستقر گرديد و در مصر و سوريه پيشرفت‌هايى به‌دست آ‌ورد. با قتل مانى و سوزاندن رسالات او، آيين مزديستى تقويت شد و دين رسمى حکومت ملّى و واحد ساسانى قرار گرفت و اهورامزدا خداى واحد باقى ماند. متون اوستا از نو تدوين و روايات شفاهى ثبت و نوشته و وحدت مذهبى و ملى امپراتورى عظيم ساسانى را تکميل نمود.  

هنر ساسانى قالب‌ها و سنت‌هاى بومى ايران را احيا نمود و زمينه را براى بسيارى از ويژگى‌هاى هنر اسلامى مهيا ساخت. هنر اين دوران ذاتاً دربارى بود؛ اما قابليت و توان آن‌را داشت که از قلمرو زمان و مکان خود فراتر رود و به سرعت گسترش يابد در شکل‌گيرى هنر سرزمين‌هاى ديگر نقش قاطعى ايفا نمايد. مجموعهٔ وسيعى از نقش‌مايه‌ها و شمايل‌نگارى‌هاى و نيز طرح پلان‌هاى معمارى و مفاهيم زيباشناختى آن در سرزمين‌هاى خارج از ايران به ظهور رسيد.  
 
دوران ساسانى از جهات زيادى شاهد ارزنده‌ترين دستاوردهاى تمدن ايرانى بود. اگرچه فتح ايران به‌دست اسکندر، راه را براى گسترش فرهنگ يونانى در آسياى غربى گشود؛ روح يونانى هرگز در اين سرزمين به‌طور کامل جذب نشد. در زمان اشکانيان مردمان خاور نزديک هنر يونانى را تفسير کردند و در دوران ساسانى اين واکنش ادامه يافت.  
هنر ساسانى در واقع مقطع نهايى يکى از تحولات عظيم هنرى بود که حدود چهار هزار سال پيش از آن در بين‌النهرين آغاز شده بود.  
 
اين هنر تأثير روشنى بر هنر بيزانس داشت. نقش‌برجسته‌هاى بى‌شمار بيزانس با الهام از الگوهاى ساسانى ايجاد شدند مانند آن‌چه در استانبول و آتن از نقوش حيوانات به‌وجود آمد. و موزائيک‌هايى که در کليساى پاناگيا آنجلو کتيستوس در جزيرهٔ قبرس قرار دارد نيز با توجه به هنر ساسانى به‌وجود آمده است. بعضى جنبه‌هاى معمارى بيزانسى بدون در نظر گرفتن هنر ايرانى قابل درک نخواهد بود.  
 
امپراطورى بيزانس امپراطورى روم شرقى است که صاحب تمدن و تاريخ و هنرى خاصى بود که مدت هزار سال به حيات خود ادامه داد و توانست آميزه‌اى از هنر يونانى و رومى و خاورى را باعنوان هنر بيزانسى به‌وجود آورد.  
 
موزائيکظهاى تزئينى نمازگاه خصوصى در نزديکى اورلئان (اواخر قرن ششم) شباهت کاملى به موزائيک‌هاى ورودى غار طاق بستان دارد.  
 
کليساى سن فيليبرت در تورنى نيز يادآور کاخ ايوان کرخه است.  
 
تأثير عميق طرح‌هاى ساسانى بر دست‌ساخته‌هاى مصرى و منسوجات سورى کاملاً به چشم مى‌آيد. نقش‌برجسته‌هاى تعدادى از تابوت‌هاى سنگى بربرها در فرانسه و اسپانيا با الهام از نقوش نساجى ساسانى شکل گرفته‌اند. برخى پيکرتراشى‌هاى ماقبل رومانسک و رومانسک در فرانسه و ايتاليا نيز تحت تأثير اين هنر خلق شده‌اند.  
 
با سقوط شاهنشاهى ساسانى توسط اعراب، اسلام وارث واقعى هنر ساسانى گرديد؛ مفاهيم آن‌را اقتباس نمود و روح تازه‌اى به آن بخشيد. 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:19  توسط داریوش  | 

تاریخچه فلزکاری در ایران

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] لرستان

اگر درباره مفرغهای لرستان، که در نواحی کوهستان‌های باختری ایران است، مختصری گفتگو نشود، شرحی که ما در بالا دربارهً مفرغ و آهن ایران داده‌ایم، کامل نخواهد شد. تقریباً از سال ۱۹۳۰ به بعد تعداد زیادی اشیاء فلزی زیبا در بازار عتیقه فروشان جهان ارائه می‌‌شد که توسط خاک برداران غیر مجاز قاچاق گورستانهای قدیمی پیدا شده بود، این عده توجه کرده بودند که مقبره‌هایی که دور و بر آنها به دقت با سنگ مفروش شده دارای زیور آلات و هدایایی است که با مردگان روزگاران کهن، که تا کنون تمدن آنها ناشناخته مانده است، دفن شده‌اند. طرح و هنرهای دستی که روی این اشیاء بکار رفته چنان زیبا و دل‌انگیز و عالی‌ است که کارشناسان را به شگفتی آورده است. پاره‌ای از این اشیا دارای حروف آشوری است که تاریخ و ساختشان را کاملاً مشخص می‌کند. چند تا از آنها متعلق به سدهً دوازدهم و دهم پیش از مسیح است، اما بیشتر به سده‌های هشتم و هفتم پیش از مسیح تعلق دارند. در فرهنگ مادی جهان باستان به ندرت می‌توان قطعاتی مانند مفرغهای لرستان دارای طرح و ترکیبی چنین پیچیده و پیشرفته یافت. نفوذ زیاد تمدن آشوری‌ها، هیتیت‌ها، حورانی‌ها و حتی سکاها را می‌توان در این اشیا دید؛ ولی شکل و چهرهً بسیاری از طرح‌های تپه سیلک نیز در آنها به خوبی نمایان است. با این حال آنچه همه باستان‌شناسان و متخصصان آثار باستانی بدان اذعان دارند استقلال و یگانگی هنر فلزکاری لرستان باستان در قیاس با تمدن‌های هم‌زمان یا همجوار کاسیها است. هنرمندان و صنعتگران لرستان در مفرغ‌ریزی استادی تام یافته و همچنین فن آهن کاری را هم آغاز کرده بودند. گویا بسیاری از اشیاء مفرغی به شیوهً ریخته گری دقیق با قالبگیری مومی ریخته شده است. این اشیا از لحاظ نمایاندن جزئیات کار، شکل و زیبایی چنان هستند که تنها با شیوهً ریخته گری بالا می‌توان آنها را تهیه کرد.

[ویرایش] مادها

از مادها که در سدهً هفتم پیش از مسیح در شمال ایران به پادشاهی رسیده‌اند کارهای فلزی خیلی کمی به یادگار مانده ست، گر چه پاره‌ای از اشیاء فلزی که اخیرا از آذربایجان بدست آمده، ظاهراً بازگو کنندهً این معناست که نفوذ سکاها به تدریج کاسته شده و سبک مادها در این دوره جایگزین آن شده است. هنگامی که بین سالهای ۵۵۹ و ۵۳۰ پیش از مسیح، کوروش بزرگ سلطنت ماد را منحل کرد، و شاهنشاهی بزرگ هخامنشی را بوجود آورد. این شاهنشاهی در زمان داریوش اول به اوج خود رسید. در آن هنگام مرحلهً نوی از هنرهای صنعتی پدید آمد و مواد خام از همهً گوشه‌های کشور می‌‌رسید و نیز صنعتگران سایر کشورها به سوی کاخهای شوش و تخت جمشید سرازیز شدند. این پیشرفت تازه در لوحهً یادبودی که به‌عنوان " فرمان بنیاد شوش " تهیه شده است به خوبی دیده می‌شود، این لوحه در مورد فلزات حاکی است که: زر از ساردیس و بلخ آورده شده و در اینجا ساخته شده است ... و سیم و مس از مصر ... زرگرانی که روی طلا کار می‌‌کردند مادها و مصریها بودند.

[ویرایش] پارت‌ها و ساسانیان

پس از سقوط شاهنشاهی هخامنشی در حلمه اسکندر، جانشینان اسکندر مقدونی، سلوکی‌ها، از اتحادی که در جهان متمدن آن روز تحت سلطهً تمدن یونان بوجود آمده بود، ثروتمند شدند. آنها راه‌های تجاری میان هند و چین و مدیترانه را در اختیار گرفتند. ایران آهن و مس و قلع و سرب را از معادن دولتی صادر می‌‌کرد و فولاد هند که از طریق ایران فرستاده می‌‌شد، برای بازرگانان ایرانی متضمن سود هنگفتی بود. در مدت پادشاهی پارت‌ها (۲۵۰ پیش از مسیح تا ۲۲۴ پیش از مسیح) روم در تجارت فلزات عامل اقتصادی مهمی به شمار می‌‌رفت که تمام تولید ایران را به اضافه کالاهای عبوری از هند به خود اختصاص می‌‌داد. سکه‌های نقره پارت‌ها باید مقادیر بسیار زیادی ضرب شده باشد. هنگامی که نویسنده پیش از جنگ جهانی دوم در ایران می‌‌زیست، سکه‌های چهار درهمی پارتی در مناطق دورافتاده به عنوان پول بکار برده می‌‌شد؛ آن هم فقط از لحاظ مقدار نقره‌ای بود که در آن وجود داشت. دودمان ساسانی پس از پارتها روی کار آمدند (۲۲۴ - ۶۵۶ میلادی) تمدن و هنر و صنایع دستی هخامنشی را زنده کردند. فراورده‌های فلزی ساسانیان در روزهای تیره و تار عصر تاریک اروپا به ویژه از طریق بیزانس به آن قاره وارد شد و به گونه‌ای که روش فنی ما را تحت نفوذ قرار داد. آنچه را که ما امروز هنر اسلامی می‌‌نامیم در اصل بر پایهً سنت و مهارت و استادی صنعتگران ساسانی است.

[ویرایش] دوره اسلامی

در آغاز سدهً نهم میلادی اکثر odsapoidjoipajfposaidjfoisdjgvodijg]] و از سوی دیگر در آسیا تا مرزهای چین و هند کشیده شد. در عوض هنر ایرانی از سبکها و روشهای کشورهایی که در آن نفوذ کرده بود توانگر و برخوردار گردید و حامیان درجه اول صنایع و هنر، فرمانروایان و شاهان بودند.


از دانشنامهٔ رشد

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:18  توسط داریوش  | 

این مقاله پاسخی است به  ادعاهای ننگین ناصر پورپیرار در خصوص نابودی مطلق هنر و هنر مندان سرزمین ایران بدست هخامنشیان و ادعای مضحکتر وی در خصوص انکار سلسله ساسانیان

 

۱- هنر سفالگری در دوره ساسانی

سفالینه های این دوره در مقایسه با سنن كهن سفالگری ایران و بدلیل استفاده از ظروف فلزی از كیفیت چشمگیر و بسیار بالایی برخوردار نیست. مراكز عمده سفال سازی در دوره ساسانی عبارتند از شوش، ری، دامغان، قصر ابونصر (فارس)، گیلان، منطقه سیستان و مكران در ایران و نینوا. تیسفون، كیش و بین النهرین در خارج از ایران. از شكلهای متداول سفالینه در این دوره می توان به كوزه های نسبتا" بزرگ با گردن كوتاه و بدنه مدور با دسته یا بدون دسته، كوزه هایی با دهانه گلابی شكل و دسته عمودی، كوزه های سه پایه ، قمقمه های مسافرتی با دسته های مدور. كاسه ها و پیاله های دسته دار، صافی های سفالی، ظرفهای سفالین بشكل حیوانات، پیكرك های سفالین از زنان، مرد طبل زن، پی سوزهای مختلف اشاره نمود. بعضی از این سفالینه ها بدون لعاب و برخی دارای لعاب سبز و آبی فیروزه ای و در مواردی شیری و قهوه ای رنگ می باشند.

تزیینات ظروف سفالی بصورت طرح های كنده  هندسی، گیاهی یا نقوش افزوده، نقش مایه های پیچیده قالبی، نقوش مهر زده، مدالیون با نقش حیوان و انسان است.

تنگ

خوزستان( جنوب غربی ایران)

دوره ساسانی

سفال با لعاب سبز

بلندی: 3/46 سانتیمتر، قطربدنه: 9/26 سانتیمتر، قطردهانه: 8/12 سانتیمتر

شماره شی: 8510-ک.م.

۲- هنر شیشه گری در دوره ساسانی

هنر شیشه گری در دوران تاریخی احتمالا" از منطقه مدیترانه كه كارگاههای اسكندر و سوریه در آن فعال بودند وارد ایران گردید و ایران هم بنوبه خود آنرا به شرق دور صادر كرده است. در آغاز سال 1958 م. (1337 هـ .ش.) تعدادی قبور مربوط به دوران پارت و ساسانی در گیلان و حوالی آن كشف گردید كه مقادیر زیادی اشیا و شیشه ها در بین آنها كشف شد. بسیاری از این اشیا توسط حفاران غیر مجاز از زیر خاك بیرون آورده شده بود و امكان تشخیص ظروف پارت و ساسانی بسیار مشكل بود. این اشیا شامل كارهای بومی یعنی ساخت فلات ایران و كارهای شیشه ای كه در سوریه در منطقه سواحل مدیترانه شرقی ساخته شده و به ایران وارد شده بود.

 شیوه ساخت آثار شیشه ای همانند دوره پارتی به دو روش دمیدن در قالب و دمیدن آزاد اجرا می گردید، و دو نوع ظروف بصورت جداره ضخیم و جداره نازك تولید می شده است. تزیینات نیز به روش های تراش، قالبی، پرمانند، رشته های افزوده، لكه های تزیینی و زائدهای تزئینی بوده است.متداول ترین نوع تزئین در این دوره ساخت پیاله هایی با جدار ضخیم با تراش های مدور مقعر بوده است. شكل های مختلف ظروف شیشه ای عرضه شده در موزه ایران باستان عبارتند از: پیاله های مختلف، تنگ ها، با ویژگی ظروف دسته دار ساسانی كه با یك انحنای مناسب و یك دسته از دهانه تا بدنه ادامه داشته و عطردان و ظروف سه پایه ای كه از مناطق گیلان، شوش و نهاوند بدست آمده است.

 

ظرف شیشه ای

سده 4-3 میلادی

شیشه

بلندی: 8/27 سانتیمتر

قطردهانه: 3/8 سانتیمتر، قطر پایه: 7 سانتیمتر

شماره شی: 4034

۳- هنر فلزكاری در دوره ساسانی

هنر فلزكاری در زمان ساسانیان به اوج شكوفایی خود رسید و از مرزهای امپراتوری فراتر رفت. یكی از فلزات بسیار رایج نقره بود. از طلا برای زراندود كردن ظروف نقره ای و روكش بعضی از اشیا استفاده می شد. ظروف نقره منسوب به ساسانیان در آسیای مركزی، شمال دریای مازندران در كوههای آرال، اوكراین و قفقاز كشف شد كه بیشترین آنها در موزه ارمیتاژ و برخی از موزه های اروپا و آمریكا نگهداری می شوند. این اشیا جهت هدیه یا معاملات پایاپای با كالاهای محلی و تجارت به مناطق شمالی راه یافته است.

آنچه كه در ایران بدست آمده تصادفی و اتفاقی بوده است. شكلهای مختلف ظروف نقره ای شامل بشقابها، كاسه های نیم كره و بیضی شكل با لبه های صاف و دالبر دار، تنگ و ریتون است. از نظر سبك كار ظروف نقره ای به دو سبك رسمی و درباری و سبك محلی و غیر رسمی تقسیم می شوند، كه این تفاوت در نوع فرم ظروف و نقش آن مشهود می باشد. نمونه هایی از این ظروف نقره نظیر تنگ زراندود با نقش رامشگران، جام های نقره با نقش پادشاهان در حال شكار و نقوش نوازندگان با سازهای رایج آن عهد مثل سرنا، بربط، قاشقك و ارغنون و جام نقره ای با روكش طلا دارای نقوش برجسته مختلف انسان بالدار، حیوانات اساطیری و واقعی است. تكنیك ساخت این ظروف به طریق چكش كاری بوده كه با شیوه های مختلف تزیین می گردید. قسمتهای برجسته به صورت قطعات پیش ساخته آماده، سپس به بدنه ظرف متصل می شد. مطلا كاری از دیگر تكنیك هایی بود كه در تزیین اشیا استفاده می شد. شیوه كار بدین صورت بود كه مایع مخلوط طلا و جیوه بر سطح ظروف كشیده می شد و با حرارت دادن و تبخیر جیوه، طلا بر سطح آن می چسبیده مضامین و موضوعات گوناگونی نظیر شكارگاههای سلطنتی، صحنه های مراسم اعطا تاجگذاری ، ضیافت رقص و نقش مایه های حیوانات واقعی و خیالی و نقوش گیاهی مثل پیچك ها ، برگهای مو، میوه انار و نقوش قلبی ، سطوح ظرفهای نقره را می آراست. بعضی از ظروف دارای كتیبه هایی به خط پهلوی و سغدی، شامل نام مالك ظروف و وزن آنهاست.

علاوه بر نقره از مفرغ نیز برای ساخت اشیاء مختلف استفاده می شده است. هر چنداز نمونه های هنر مفرغ سازی اندكی باقیمانده و اغلب به دوره های متاخر تعلق دارد. كه مدتها پس از سقوط این سلسله همچنان رواج داشته است. چنانكه در ساخت اشیا مفرغی صدر اسلام نیز این تاثیر كاملا" مشهود است. از آلیاژ مفرغ در ساخت اشیا مختلف مثل ابزار جنگ، انواع قلاب كمر، مجسمه های كوچك حیوانات، قطعات پایه میز بشكل گیریفن با تزیینات طلا استفاده می شد. در مواردی كه امكان استفاده از نقره برای طبقات مختلف مردم امكان پذیر نبوده آلیاژ مفرغ و سرب در ساخت ظروف بكار برده می شد. نمونه های مختلف آن بصورت كاسه های كشكولی، تنگ و بشقاب در موزه ملی ایران نگهداری می شود.

     تنگ با نقش رقاصه ها

کلاردشت ( مازندران، انتقال از موزه گلستان به موزه ملی ایران، تهران)

سده: 7/6 میلادی

نقره ، بخشی زراندود

بلندی: 5/25 سانتیمتر، قطر: 2/14 سانتیمتر

قطر(دهانه): 3/6 سانتیمتر، وزن: 6/938 گرم

شماره شی: 250

 

ظرف به شکل برگ مو

ساری( مازندران، شمال ایران)

سده 4/3 میلادی

نقره

درازا: 5/22 سانتیمتر، پهنا: 2/18 سانتیمتر

 بلندی: 5/5 سانتیمتر، وزن: 2/554 گرم

شماره شی: 7702

۴- هنر موزائیك كاری در دوره ساسانی

منابع مكتوب در مورد هنر موازئیك سازی بیش از یافته های باستان شناسی است بر اساس پژوهش های باستان شناسی و متون تاریخی محوطه های طاق كسرا، تیسفون دارای تزیینات موازئیك كاری بود كه متاسفانه از میان رفته است.

یكی از بهترین نمونه های موزائیك از این دوره مربوط به حفریات بیشابور فارس است كه شامل چندین قطعه بسیار زیبا متشكل از سنگهای الوان می باشد. تابلوها در حیاط های مجموعه كاخ بیشابور بدست آمده قاب بندهای بزرگتر طرح هایی از زنان را با پوشش بلند، ظریف و سبك در حال رقص و پایكوبی و نواختن چنگ یا در حال بافتن تاج گل نشان می دهد. برخی از زنان درباری دارای دسته گل و یا در حال بادزدن خود به وسیله بادبزن می باشند. قاببندهای كوچكتر با تصاویری  از صورت (پرتره) مزین گردیده كه احتمالا" كار هنرمندان انطاكیه می باشد.

 موزائیك سازی هنر بسیار قدیمی است كه به دوران اروك می رسد. در دوره ساسانی این هنر گرچه یك هنر غیر ایرانی و مربوط به امپراتوری روم است ولی تصاویر زنان و طراحی ها كاملا" ایرانی و با تكنیك رومی انجام گرفته است. نمونه های موجود در موزه شامل تصویر زنی ایستاده با لباس بلند و گلی در دست و نمونه دیگر زنی نشسته و دیگری صورت (پرتره ) یك مرد است.

علاوه بر نقره از مفرغ نیز برای ساخت اشیاء مختلف استفاده می شده است. هر چنداز نمونه های هنر مفرغ سازی اندكی باقیمانده و اغلب به دوره های متاخر تعلق دارد. كه مدتها پس از سقوط این سلسله همچنان رواج داشته است. چنانكه در ساخت اشیا مفرغی صدر اسلام نیز این تاثیر كاملا" مشهود است. از آلیاژ مفرغ در ساخت اشیا مختلف مثل ابزار جنگ، انواع قلاب كمر، مجسمه های كوچك حیوانات، قطعات پایه میز بشكل گیریفن با تزیینات طلا استفاده می شد. در مواردی كه امكان استفاده از نقره برای طبقات مختلف مردم امكان پذیر نبوده آلیاژ مفرغ و سرب در ساخت ظروف بكار برده می شد. نمونه های مختلف آن بصورت كاسه های كشكولی، تنگ و بشقاب در موزه ملی ایران نگهداری می شود.

۵- هنر معماری و حجاری در دوره ساسانی

 هنر معماری و حجای دوره ساسانی گرچه از نظر ظرافت و زیبایی به پای حجاری بی نظیر هخامنشیان نمی رسد. ولی شاهان ساسانی بیش از همه اسلاف خود سنتهای نقوش برجسته روی سنگ را حفظ كرده و متجاوز از سی نقش برجسته در صخره ها و كوهپایه های فلات ایران بویژه در فارس از خود به جای گذاشتند. این نقوش سیرتحول و تكامل هنر دوره ساسانی را در طی چهار قرن نمایان ساخته و عظمت نقوش برجسته دوران هخامنشی را به نحو تحسین آمیزی حفظ كرده است.

۶- هنر نساجی در دوره ساسانی

 هنر نساجی نیز در این دوره به سایر هنرهای ایران افزوده شد زیرا راه ابریشم كه از اقصی نقاط خاورمیانه به چین منتهی می گشت، از ایران می گذشت و كشور ایران بین دو كشور تهیه كننده منسوجات یعنی چین و روم قرار داشت. ساسانیان این هنر را در ایران رواج دادند و بدنبال فتوحات خود در سوریه دسته ای از هنرمندان این رشته به ایران كوچ داده شد و در نواحی مختلف بخصوص در منطقه خوزستان و ایوان كرخه و گندی شاپور و شوش  مستقر گشتند.

منسوجات عصر ساسانی هیچ كدام از مناطق ایران بدست نیامده است، قطعاتی از منسوجات را كه می توان به كارگاههای ساسانی منسوب ساخت در موزه ها و گنجینه های كلیساهای اروپا نگهداری می شوند. مجموعه آثاری از هنرهای گوناگون دوران ساسانی در قسمتی از سالن موزه ایران باستان به نمایش  گذاشته شده كه شامل سفالینه های مختلف ، اشیا فلزی ( نقره – مفرغ – سرب)، شیشه، موزائیك، گچ بری، استخوان و مواد متفرقه است.

۷- هنرگچبری در دوره ساسانی

از آنجائیكه مراكز عمده تمدن ساسانی شهرهایی واقع در دشتهای ایران و دور از معادن سنگ بود است، گچبری های تمام رنگی با تكنیك قالبی به دیوار و سقف بناها الصاق می شد و كاربرد آن، بیشتر در دوره سلوكی و پارتی از طریق یونان و روم به ایران راه پیدا كرد و به مرور زمان خصوصیات شرقی خود را بازیافت . نقش مایه ها و طراحی های بكار رفته در گچبری ها به صورت نقوش گیاهی شامل گل و بته، پالمت، انار، انگور، طرح های هندسی و جانوری بشكل گراز، آهو، مرغابی و نقوش انسانی با موضوعات شكار، ضیافت، نقوش شاهانه و نقوش آیینی با تكنیك قالبی بوده است.

نمونه هایی كه از گچبری های این دوره باقی مانده به صورت قسمتی از گچبری های مربوط به طاق ها، پایه ستون و تزیینات الصاقی به دیوارها، با نقوش از قبیل گل و بته، نقوش آهو و قوچ و گراز و نقوش انسانی از منطقه حصار دامغان است. از ناحیه چال ترخان ری در جنوب تهران نیز در اواخر ساسانی گچبری های به دست آمده كه پیوندی بین گچبری ساسانی و اسلامی است.

این نمونه ها به صورت تصویر شكار بهرام پنجم یا بهرام گور با آزاده و نقش صورت آناهیتا كه الهام گرفته از الهه های باروری مانند ایشتار است. این گچبری ها دارای ویژگیهای خاص دوره ساسانی بوده و نمونه های دیگری كه با نقوش گل و بوته و نقوش هندسی به صورت مكرر و قالبی تكرار شده، همچنین نیم تنه های گچی شاهان ساسانی و مجسمه های كوچك كودكان و زنان كه از حاجی آباد فارس بدست آمده است.

سردیس یک ایزد بانو

حاجی آباد( فارس، جنوب ایران)

سده چهارم میلادی

گچ

بلندی: 5/22 سانتیمتر، پهنا: 13 سانتیمتر، کلفتی: 9/14 سانتیمتر

شماره شی: 8677 – ک.م.

 

قطعه گچبري

چال ترخان

 ساساني

قطرپايه: 190 سانتيمتر، طول : 122 سانتيمتر

 شماره موزه: 2602

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:14  توسط داریوش  | 

هنر در عهد ساسانیان

گالری عكس هنر در عهد ساسانیان هنر ایران در روزگار ساسانیان معجونی است از جلوه های هنر شرقی قدیم و وارث تمدن های هخامنشی و اشكانی. در عهد ساسانیان هنر ایرانی به اوج پیشرفت خود رسید و اگر چه از جریانات خارجی همچون یونان و روم تأثیر پذیرفت ولی این هنرها را بر اساس سنن محلی تغییر داد. در این دوره برای تزئینات كاخ ها و ابنیه ها از عوامل مختلفی چون موزائیك كاری، نقاشی روی دیوار، گچ بری و نقش برجسته استفاده می شد كه هر یك از تجلیات خاص عهد ساسانی محسوب می شدند. همچنین هنر گچ كاری و گچ بری اهمیت زیادی یافت. هنرمندان آن روزگار دیوارهای آجری و سنگی را با لایه ای از گچ می پوشاندند و گاه آنها را تزئین  می كردند. در بعضی مواقع نیز هنرمندان از قطعات گچ بری شده قاب می ساختند و به تعداد زیاد، قطعاتی شبیه هم به وجود می آوردند.

نقوش این گچبری ها عبارت بودند از نقوش مختلف گیاهی، حیوانی، انسانی و نقوش هندسی و گاه تصویر و صحنه ای از شكارگاه كه بقایایی از این آثار باقی مانده است .

نقش برجسته های این دوره نیز بسیار حائز اهمیت است كه تعداد زیادی از آنها در مركز اصلی این سلسله یعنی استان فارسی واقع شده اند و برخی نیز در مناطق دیگر از جمله سلمان و طاق بستان كرمانشاه وجود دارند.

بزرگترین نقش برجسته ساسانی در فیروز آباد است صحنه ای از پیروزی اردشیر اول را بر آخرین پادشاه اشكانی نشان می دهد.

آنچه در مورد نقش برجسته ساسانی تازگی دارد بزرگی و وسعت و همچنین تعداد زیاد آنها است. بسیاری از این نقش برجسته ها بر دو مضمون عمده محدود می شوند كه هر دو نیز از دوره اردشیر اول متداول شده اند، یكی اعطای مقام شاهی از جانب یك مقام ربانی است كه عمدتاً اهورامزدا را  در  بر می گیرد و دیگر صحنه ای از پیروزی شاه بر دشمنانش. در نقش برجسته های طاق بستان صحنه هایی از شكار خوك وحشی نیز مشاهده می شود. نقش برحسته های طاق بستان تصاویر و شواهدی گویا از نحوه زندگی و آیین های درباری می باشند كه لوازم و وسایل مورد استفاده آن روزگار و حتی نوع لباس و نقش و نگارهای پارچه و زیور آلات به دقیق ترین وجه به نمایش درآمده اند.

قالی بافی از دیگر جلوه های هنری مهم عهد ساسانیان است كه در این دوره رواج زیادی داشته است.

فرش بهارستان در كاخ تیسفون كه با نخهای ابریشمی و  زرین و سیمین بافته و با هزاران قطعه جواهر مرصّع می باشد نقطه عطف هنر قالی بافی آن دوره و اوجه هنر قالی بافی در ایران باستان به شمار می رود. نقوش و قالی های این دوره مملو از تصاویر انتزاعی و هندسی از گل و گیاه و حیوانات و پرندگان است. از مضامین عمده این بافته ها ، نقش باغ و صحنه های شكار است و ظاهراً قالی های باغ نما آنقدر محبوب و مورد علاقه شاهان بود كه حتی باغ ها را به تقلید از آنها آرایش می كرده اند.

بافت پارچه های ابریشمی نیز در این دوره رواج فراوان یافت و این بیشتر از آن ناشی می شد كه ایران بر سر راه چین (بزرگترین تهیه كننده ابریشم) و روم (بزرگترین مصرف كننده آن) قرار داشت و مسیر انتقال ابریشم كه بعدها به جاده ابریشم معروف شد از ایران می گذشت. هنر فلز كاری و ساخت لوازم تزئینی فلزی نیز در روزگار ساسانیان رونق داشت و در آثار فلزی این دوره همچون بشقاب، جام، گلدان و زیور آلات-  نقوش مشابهی از صحنه های شكار، جلوس شاه، اعطای منصب و همچون تصاویر زیبایی از پرندگان، گلها و حیات افسانه ای مشاهده می شود. نقاشی از دیگر هنرهای مهم این عصر است؛ به ویژه كه مانی آن را توسعه فراوانی بخشید. طلا كاری، برنز كاری، شیشه سازی، حكاكی روی سنگ و نگین های نقاشی دار و سكه سازی از دیگر شاخه های مهم هنر ساسانی می باشند كه جملگی اوج درخشندگی هنر ایران در این عهد را به نمایش می گذارند. هنر ساسانی در طی 400 سال حكومت شاهان این سلسله جلوه ای از وحدت را در عین تنوع و كثرت آن پدید آورد. در این هنر گرچه عناصر هنرهای دیگر كشورها و حتی هنر رومی به چشم می خورد اما هویت مستقل آن حفظ شده است. از این روست كه می توان انسجام و همگونی آشكاری را در تمامی آثار این دوره مشاهده كرد.

منابع :

1-    گیر شمن، رمان: ایران از آغاز اسلام، ترجمه محمود معین ، تهران ، علمی و فرهنگی 1346

2-    

دبلیو، ر، فریه: هنرهای ایران، تهران، فروزان، 13743-    گشایش، فرهاد: تاریه هنر ایران و جهان بخش وقایع نگاری تاریخ)، تهران، عفاف، 1378)
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:11  توسط داریوش  | 



روی کار آمدن اردشیر ساسانی

ساسان ، موبدی از دودمان نجبا بود بر آتشکده ی آناهیتا در شهر استخر ریاست داشت . پسرش بابک در شهر خیر در کنار دریاجه ی بختگان حکومت می کرد . بابک پس از ساسان جانشین پدر شد و خود را شاه خواند (208 م)
در این تاریخ شهر استخر به دست گوچیهر شاه بازرنگی بود . بازرنگیان در نیسایه که در جهت دیوار های سفیدش در دوره ی اسلامی بیضا نام گرفت ، سلطنت داشتند.
چون گوچیهر پادشاه بازرنگی در آن نواحی امیر بزرگ بود ، بابک برای پسرش اردشیر از وی منصب ارگبدی دارابگرد را بگرفت.
در سال ( 212م) اردشیر بر گوجهیر قیام کرد و شهر نسا ( بیضا ) را به تصرف در آورد و او را کته و به جای وی نشست.
جون بابک درگذشت شاهپور جانشین او شد . میان دو برادر یعنی شاهپور و اردشیر نزاع درگرفت. اردشیر به برادر مهتر خود حسد می برد، اما شاهپور بر اثر اتفاق بمرد و اردشیر در سال 212 میلادر به آسانی جای او نشست سپس اردشیر بر کرمان دست یافت و تا سواحل خلیج فارس پیش رفت. پس از آن شادشاهپور اصفهان را بکشت و روانه ی اهواز شد و سرانجام در جنگ سختی که بین او و اردوان پنجم در هرمزگان درگرفت ، اردوان را شکست داد و با مرگ او سلسله ی اشکانی بر افتاد ( 28 آوریل سال 224م)
پس از این نبرد پیروزمندانه به تیسفون آمد و بر تخت نشست.


نطام اداری


در رأس ادارات ساسانی بزرگفرمذار یا صدر اعظم قرار گرفته بود و عملا زمام قدرت و ادارة کشور در دست او بود . وی قراردادها و پیمانها را امضا می کرد . گاهی در جنگها فرماندهی کل را به عهده می گرفت . همة دیوانها و یا وزارتخانه ها با دبیران آنها تحت نظر وی بودند . شاید کلمة بزرگمهر تصحیف عنوان بزرگفرمذار باشد که مورخان عرب عنوان بزرگفرمذار عهد انوشیروان را به بوذرجمهر تبدیل کرده اند .
در زمان انوشیروان،کشور ایران راکه تا آن زمان مرزبانان اداره می کردند به چهار قسمت تقسیم شد و هر قسمتی را پاذگس نامیده شد و به آنها نام جهت های چهارگانه داده شد : اپاختر (شمال) خراسان (مشرق) نیمروز (جنوب) خوروران (مغرب) داد و برای هر کدام از این پاذگسها فرمانروایی تعیین کرد که او را پاذگسبان می نامیدند .
امور لشکری نیز تحت نظر سپهبدان اداره می شد و به تعداد پاذگسبانان چهارگانه ، چهار سپاهبد نیز در ایران وجود داشت . ایالات و پاذگسها را به بخشهای کوچکتری تقسیم کرده و هر قسمت را ایستان می گفتند و حاکم آن را ایستاندار می خواندند و سپس هر ایستان را به چند شهر یا ولایت تقسیم می نمودند و مرکز آن را شهرستان می گفتند .
قریه را دیه و رئیس آن را دیهسـالار می خواندند . مزارع تابع دیـه را روستـاک (روستا)می گفتند .
سه بخش مهم نظام اداری از قرار زیر است:






فرهنگ و تمدن


دین رسمی

اردشیر بابکان چون پادشاهی از خاندان موبدان بود پس از نشستن بر تخت سلطنت دین زرتشتی را آیین رسمی ایران قرار داد و اعتقاد به ادیان دیگر را ممنوع داشت .
از دانشمندان زرتشتی که به پادشاهان ساسانی در تقویت و گسترش آن دین خدمت کرده اند ، نخست باید تنسر موبد زمان اردشیر بابکان و دیگر آذربد مهراسپندان،موبد زمان شاپور اول و کرتیر موبد زمان هرمزد و بهرام اول را نام برد .
در زمان ساسانیان به همت این موبدان بیست ویک نسک اوستای قدیم را به زبان پهلوی ترجمه کردند و آن ترجمه را زند نامیدند که به معنی تفسیر است .
چون فهم کتاب زند به سبب وجود لغات آرامی در آن مشکل می نمود سپس شرحی به زبان پارسی ساده بر زند نوشتند و آن را پازند خواندند .
اساس سیاست داخلی ساسانیان هماهنگی دین و دولت بود . چنانکه فردوسی می گوید :
چنان دین و دولت به یکدیگرند       توگویی که از بن ز یک مادرند

چو دین را بود پادشـه پاسبــان       تو این هر دو را جز برادر مخوان


آتشکده های دین زرتشت


دینهای منشعب از دین زرتشت


اصولاً همه ادیان ایرانی پیش از اسلام مبتی بر دو اصل خیر و شر یا هرمزد و اهریمن است . منتهی فرقی که با هم دارند در کیفیت و مدت آمیختگی شر با خیر است . در دین زرتشتی سرانجام خیر بر شر و هرمزد بر اهریمن غلبه خواهد کرد ولی در ادیان دوگانه پرستی دیگر چنین نیست .
هر دینی برای رهایی از شر ، فلسفه ای دارد . بعضی از متفکران دورة ساسانی که راه آسانتری برای رستگاری بشر می جستند ، چون دین مزدیسنی را جوابگوی پرسشهای خود ندیدند به بدعت در آن دین پرداخته و ادیان نوینی را بنیاد نهادند که مبنای همة آنها بر دوگانه پرستی است ، مهمترین این ادیان عبارتند از :


ادیان دیگر

بجز دینهایی که ذکر آنها در پیش گذشت ، ادیان دیگری نیز مانند دین یهود و مسیحی . بودایی در بعضی از نواحی ایران رواج داشت . دین یهود بیشتر در بابـل و همدان و اصفهان ، دین مسیحی در ارمنستان و خوزستان و بین النهرین و دین بودایی در ماوراءالنهر و خراسان و بلخ رایج بود .

زبان و خط


زبان ایرانیان در دورة ساسانیان زبان پارسیک یا پهلوی ساسانی بود .
این زبان لهجه ای از زبان پهلوی اشکانی به شمار می رفت که در جنوب ایران رواج داشت .
خط ایران در این دوره مأخوذ از خط آرامی بود و به دو نوع خط پهلوی ، کتیبه ای یا گشته دبیره و خط پهلوی کتابی یا عام دبیره تقسیم می شد .
در این قرن تعدادی زیادی کلمات آرامی که شمار آنها به هزار کلمه می رسید وارد زبان پهلوی ساسانی شده بود .
برخلاف زبان فارسی که لغات دخیله عربی را به خط عربی نوشته و به همان صورت خودش می خوانند، در زبان پهلوی چنین نبود ، دبیران ساسانی لغات آرامی را که در نوشته های خود به کار می بردند ، به آرامی تلفظ نمی کردند بلکه به تلفظ پهلوی قرائت می نمودند .
مثلاً : "ملکا" می نوشتند و "شاه" می خواندند و یا "گملا" که همان جمل عربی باشد می نوشتند و "اشتر" می خواندند . یا "کدبا" می نوشتند و "دروج" یعنی دروغ می خواندند .
این شیوة نگارش را در اصطلاح هزوارش می نامند .
خط پهلوی کتابی تا سه قرن پس از اسلام در ایران ادامه داشت و در آن دوره کتابهایی به زبان پهلوی از طرف موبدان زرتشتی نوشته شده است .


هنر


از انواع هنر دورة ساسانی می توان به معماری ، مجسمه سازی و نقاشی اشاره کرد که همه ساله مقدار زیادی از آنها توسط باستان شناسان کشف می شود .

معماری
در دورة ساسانی هنر معماری نسبت به مجسمه سازی و نقاشی در درجة اول قرار داشت . آثار اولیة معماری ساسانی شباهت بسیاری به معماری دورة پارتی دارد . از بناهای ساسانی در قرن سوم میلادی ، کاخ اردشیر در فیروزآباد است .
یکی از آثار دورة ساسانی طاق کسری است که بقایای دربار معروف خسرو اول و دوم در تیسفون می باشد . این طاق اکنون در کناردجله در نزدیکی بغداد در جایی به نام سلمان پاک قرار دارد .
در فاصلة یکصد کیلومتری تیسفون قصر دستگرد قرار داشته خسرو دوم پرویز بوده است . دیگر کاخ شیرین است که خسرو دوم آن را برای زن محبوب خود شیرین بنا کرده است و هنوز آثار آن در شهری به نام قصر شیرین باقی است .
یکی از جالبترین آثار تاریخی ، غاری است که در صخره ای در طاق بستان کنده اند و شکارگاه خسرو دوم را نشان می دهد . این آثار در مدخل شهر کرمانشاهان هنوز باقی است . یکی از آنها شاپور اول را نشان می دهد که والرین در جلوی او به زانو درآمده و سیریادیس امپراتور جدید روم در حال احترام به پیش شاپور ایستاده است . در غار شاپور نیز مجسمة بزرگی از شاپور اول پیدا شده که اکنون در آن غار برپا است.

شعر و موسیقی
در ایران پیش از اسلام شعر به معنی امروزی و وزنهای عروضی عرب وجود نداشته بلکه چامه و چکامه یا اشعار ایرانی ، ترانه هایی بوده که مانند اشعار اروپایی هجایی بوده و هجاهای آنها کوتاه و بلند می شده است .
در زمان ساسانیان بویژه در عصر خسرو پرویز ، موسیقی پیشرفت بسیاری کرد و موسیقیدانـان بزرگی مانند : باربد ، نکیسا ، سرکب ، بامشاد و رامتین در آن روزگار می زیسته اند.


مطالب مرتبط :



+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:3  توسط داریوش  | 

هرمز چهارم

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

هرمز چهارم، (ترک‌زاد) (۵۷۹ – ۵۹۰ م.)، وی معروفترین هرمزهای ساسانی و پسر انوشیروان عادل بود. بسال ۵۷۹ تکیه بر جای پدر زد و جنگ با رومیان را تا ۵۸۹ م. ادامه داد. در اثنای جنگ با روم ترکان به ایران تاختند و بهرام چوبین سردار دلاور ایرانی مأمور سرکوبی ترکان شد و آنان را تار و مار کرد و خاقان ترک را کشت و پسرش را اسیر کرد. آنگاه مأمور جنگ با رومیان شد و شکست خورد و هرمز تحقیرش کرد، شورید و رو به تیسفون نهاد. و چون بزرگان و نجبای پایتخت نیز از هرمز ناخشنود بودند ضد او برخاستند. هرمز گریخت ولی وستهم و بندوی برادران زنش او راگرفتند و ابتدا نابینا کردند و بعد کشتند.

[ویرایش] منابع

  • ایران در زمان ساسانیان نوشته کریستنسن ترجمهء یاسم
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:49  توسط داریوش  | 

شاپور یکم

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
شاپور یکم
sh h p w h r y 
منصب : شاهنشاه ایران
دودمان : ساسانی
توالی در دودمان : دومین شاه
پدر او: اردشیر بابکان
دورهٔ فرمانروایی: ۲۴۱ - ۲۷۱ م.
کارهای بزرگ: شکست دادن گردیانوس
اسیر کردن والرین
فرزندان :
جانشین : هرمز یکم

شاپور یکم (با املای پهلوی کتیبه‌ای: sh h p w h r y  و تلفظ:شَهپُهْر،[۱]) (سلطنت از ۲۴۱ - ۲۷۱ م)، دومین شاهنشاه ساسانی و فرزند اردشیر بابکان است.

او به سفارش پدر و پس از مرگ وی به تخت نشست. در سکه‌های اردشیر تصویر شاپور به عنوان نایب‌السلطنه درج شده‌است. وی از شاهان بزرگ ساسانی محسوب می‌شود.

در عرصهٔ نظامی شاپور، چنانکه که خود در کتیبه‌ای تصریح کرده‌است، در سال ۲۴۲ گردیانوس امپراتور روم را که به ایران تاخته بود شکست داد و کشت. فیلیپ عرب (امپراتور بعدی) را مجبور به پرداخت غرامتی هنگفت و واگذاری زمین‌های زیادی به ایران کرد. همچنین در سال ۲۶۰ والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور حک پیکره‌ای عظیم در دل کوه رحمت در نقش رستم داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد در حالی که امپراتور فروتنانه در برابر وی زانو زده‌است.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] غلبه بر والریان

پس از غلبه کردن شاپور اول بر ارمنستان، وی به انتاکیه یورش برده و آنجا را تصرف می کند. والرین، امپراتور روم، پسرش را به غرب فرستاده و خود برای مقابله با ایرانیان راهی شرق می شود. وی به سال ۲۵۷ موفق به باز پس گیری انتاکیه شده ولی دو سال بعد پیش از مواجهه با شاپور در اثر طاعون بسیاری از لژیون های خود را از دست می دهد و در نهایت چندی بعد (در اواخر سال ۲۵۹ یا اوایل ۲۶۰) در جنگ اِدِسا، محلی در ترکیه فعلی و شمال انتاکیه) در کشور خود از شاپور شکست خورده، اسیر و در نهایت کشته می شود.

از شاپور کتیبه‌هایی به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی باقی مانده‌است.

[ویرایش] پانویس

  1. šahpuhr برای نمونه نگاه کنید به اکبرزاده ۲۳

[ویرایش] جستارهای وابسته

[ویرایش] منبع‌ها

  • اکبرزاده، داریوش. کتیبه‌های پهلوی. چاپ دوم، تهران: پازینه، ۱۳۸۵، ISBN 964-5722-44-6. ‏
  • دریایی، تورج. شاهنشاهی ساسانی. ترجمهٔ مرتضی ثاقب‌فر. تهران: ققنوس، ۱۳۸۴، ISBN 964-311-436-8. ‏
  • ویکی پدیا انگلیسی
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:47  توسط داریوش  |